امروز: شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۹ برابر با ۰۱ صفر ۱۴۴۲ قمری و ۱۹ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 273766
۸۴
۱
۰
نسخه چاپی

مکتب فرهنگی بریتانیا | فرهنگ | فرهنگ توده ای

اهمیت مکتب فرهنگی بریتانیا به اندازه ای است که در بعضی نقاط این مکتب را آغازگر مطالعات فرهنگی تلقی می کنند و فرهنگ پژوهی به معنای خاص را در آثار و فعالیت های آنان متبلور می دانند

مکتب فرهنگی بریتانیا | فرهنگ | فرهنگ توده ای

اهمیت مکتب فرهنگی بریتانیا به اندازه ای است که در بعضی نقاط این مکتب را آغازگر مطالعات فرهنگی تلقی می کنند و فرهنگ پژوهی به معنای خاص را در آثار و فعالیت های آنان متبلور می دانند.

بنیانگذاران مکتب فرهنگی بریتانیا

معمولا هم از ریچارد هوگارت و ریموند ویلیامز به عنوان بنیانگذاران این دیدگاه در دهه 1960 نام می برند. کتاب هایی که اغلب از آن به عنوان آغازگر مطالعات فرهنگی یاد می شود، کتاب کاربردهای سواد هوگارت و فرهنگ و جامعه ویلیامز است.

این مطالعات گرچه به طور مشخص از روش شناسی یکسانی برخوردار نیستند، اما در نقد پوزیتیویسم یا عینی گرایی بر ذهنیت و سوبژکتیویته تأکید کرده اند و به مطالعه فرهنگ در ارتباط با زندگی افراد پرداخته اند. لذا باید تصریح کرد که ذکر عنوان مطالعات فرهنگی بریتانیا ذیل دریافت انتقادی، از روی مسامحه و به دلیل نقد بر فرهنگ توده ای و تأثیرپذیری آنان از ارای افرادی مانند گرامشی و بنیامین است.

هوگارت مرکز مطالعات فرهنگی معاصر بیرمنگام را که بنیادی تحقیقاتی با اعطای درجه کارشناسی ارشد بود، در سال 1964 تاسیس کرد. از آن به بعد مطالعات فرهنگی به عنوان رشته ای آکادمیک که شامل مطالعات ادبی، جامعه شناسی و تاریخ اجتماعی می شود، تثبیت شد. فعالیت های این مرکز در تهیه مقاله ها، رساله ها و مکتوبات دیگر سبب توجه بیشتر به این حوزه شد.

مکتب فرهنگی بریتانیا و فرهنگ توده ای

مطالعات فرهنگی بریتانیا که اساس و بنیان آن را نقد فرهنگ توده ای جوامع غربی (مدرن) تشکیل می دهد، به طور عمده از دو جریان فرهنگ شناسی تاثیر پذیرفته است: نئومارکسیست‌هایی مانند گرامشی و آلتوسر و نظریه های اندیشمندان محافضه کار ؛ به ویژه مکتب لیویزیسم.

در واقع در دو دهه پس از جنگ جهانی دوم گسترش فرهنگ توده ای از طریق رسانه های همگانی واکنش های متعددی را در میان فرهنگ پژوهان برانگیخت. نئومارکسیست‌ها بویژه اصحاب مکتب فرانکفورت که با تعدیل گفتمان مارکسیستی و تاکید بر عنصر فرهنگ به این موضوع می نگریستند، از جمله جریان های مهم این دوره به حساب می آیند.

اما در این دوره نویسندگان و نظریه پردازان محافظه کار نیز به نقد پیدایش جامعه توده ای و فرهنگ توده ای پرداختند. به نظر نویسندگان محافظه کار، فرهنگ توده ای تنها در جامعه توده ای و بر اثر عواملی مانند شهرنشینی فزاینده، صنعتی شدن، مهاجرت و نوسازی شکل می گیرد و گسترش می یابد.

به نظر نویسندگان محافظه کار دموکراسی به واسطه یکسان سازی و تسطیح امتیازات اجتماعی نقش عمده ای در پیدایش جامعه توده ای داشته است. دموکراسی ارزش ها و فرهنگ همه گروه ها و طبقات را هم‌سنگ می شمارد و در نهایت به یکسان سازی افکار و توقعات عموم منجر می شود و استبداد فکر و سلیقه اگثریت عددی مردم را می پذیرد. بنابراین دموکراسی در توده ای کردن جامعه و فرهنگ نقش عمده ای ایفا می کند.

به عبارتی توده های بی فرهنگ در عرصه فرهنگ ظهور می کنند و در نتیجه میان مایگی، ذوق نازل و تنزل فکری در فرهنگ تسلط می یابد. در طی این فرایند کار نخبگان و سرآمدان فرهنگی به کساد می گراید و عرصه برای فرهنگ تجاری و تبلیغات توده ای فراهم می شود. همچنین گروه های حاکم جدید می کوشند از طریق در نظر گرفتن ذوق و سلیقه و خواست های نازل توده ها آن ها را کنترل کنند. لذا از این طریق امکان دستکاری فرهنگی از جانب گروه های حاکم جدید فراهم می شود.

به طور کلی از دیدگاه محافظه کاران، فرهنگ توده ای مدرن، خودجوش و اصیل نیست بلکه به واسطه تکنیک های جدید تولید می شود و برای کسب سود به بازار مصرف کنندگان کالاهای فرهنگی عرضه می شود. سرنوشت فرهنگ مدرن با تجارت سخت گره خورده است. فرهنگ توده ای برای بقای خود نیازمند تولید انبوه و مصرف انبوه است اما در نقطه مقابل، فرهنگ اصیل و هنری قابل تولید انبوه نیست و اصلاً تولید نمی شود، بلکه از شرایط واقعی زندگی نشأت می گیرد.

دریافت کنندگان کالاهای فرهنگی از این دیدگاه موجوداتی روی هم رفته منفعل، بی تمیز، مصرف کننده صرف، قابل القا و تلقین و زیر فشار رسانه های جمعی‌اند. فرهنگ توده ای نیازهای کاذب تازه ای می آفریند و از آن طریق به ذهن و اندیشه فرد شکل می دهد و هویت تازه ای برای وی می سازد. توده ها حوصله آثار جدی هنری را ندارند، ذره‌گونه و گسیخته و فردی اند و تنها به لذت جزیی و حسی فوری می اندیشند.

فرهنگ توده ای در عین حال بسیار وسوسه انگیز و از این رو مقاومت ناپذیر است و به نحو فزاینده ای کل جامعه را در خود جذب می کند. از میان نظریه پردازان این گروه به طور مشخص می توان به اندیشه های اف.ار.لیویس اشاره کرد که معتقد بود مطالعه فرهنگی و نقد ادبی باید یکسره درباره بررسی آثار بزرگ فرهنگ والا باشد. از این جهت فرهنگ پژوهی لیویس روایتی ویژه از محافظه کاری است و با عنوان مکتب لیویزیسم شناخته می شود.

بعد از لیویس می توان به اندیشه هایماتیو آرنولد، شاعر و نویسنده انگلیسی نیز اشاره کرد. آرنولد از فرهنگ توده ای با مفهوم آنارشی یاد می کند. در واقع هوگارت که با تاثیرپذیری از این دیدگاه در بریتانیای پس از جنگ جهانی دوم زندگی می کرد، به تحقیق در زندگی طبقه کارگر آن دوره می پردازد و در نقد فرهنگ توده ای آن بیان می کند که عناصر و نگرش های اصیل قدیمی به دلیل تاثیر انتشارات توده ای از قبیل نشریه های زرد و عامه پسند، کتب داستانی ارزان قیمت و شکل های تازه سرگرمی به مبارزه طلبیده شده اند.

هوگارت در آثار خود از یک سو فرهنگ قدیمی طبقات کارگر در انگلستان را توصیف می کند و از سوی دیگر خطراتی را که از جانب اشکال جدید فرهنگ سرگرمی توده ای آمریکایی یا آن چیزی که وی آن را بربریت درخشان نامیده و اکنون متوجه فرهنگ سنتی و قدیمی شده است، شرح می دهد. در نتیجه، این فرایند به نظر او سقوط فرهنگی بوده است که از دهه 1950 به بعد دامنگیر فرهنگ طبقات پایین شده است.

رسانه های جمعی مدرن در فرهنگ اصیل دخل و تصرف می کنند و فرهنگی ساختگی و پیش پا افتاده را رواج می دهند. فرهنگ سرگرمی امروز فاقد لحن اخلاقی است و شیوه ای برای زیستن ارائه نمی دهد. از این رو عصر جدید، عصر تنزل فرهنگی است.

فرهنگ توده ای

مکتب فرهنگی بریتانیا و ویلیامز

دیگر اندیشمندان این مکتب یعنی ویلیامز نیز با داشتن چنین گرایش هایی اما بتدریج، ابعاد دیگری از فرهنگ را نمایان می سازد. او به طور کلی فرهنگ را از سه زاویه متفاوت نگریسته است: فرهنگ به عنوان آرمان و کمال مطلوب که در آن ارزش های عام و مطلق تجلی می یابند؛ فرهنگ به عنوان کردارها و آثار فرهنگی موجود که مظهر اندیشه و عمل انسانند؛ و فرهنگ به عنوان مقوله ای اجتماعی یا شیوه خاصی از زندگی. ویلیامز معنای سوم را هم که به ناچار با معانی دیگر ارتباط می یابد، تحلیل می کند. هدف اصلی مطالعه و تحلیل فرهنگ به عنوان شیوه خاص زندگی، کشف تجربه مشترک و یا ساختار احساسی نهفته در پس مظاهر مختلف فرهنگی است که بیانگر ارزش های مشترک جامعه است.

ویلیامز مفهوم ساختار احساسی را که معنایی شبیه روح عصر دارد با این عقیده مطرح می سازد که ساختار احساسی امری فردی یا شخصی نیست، بلکه مشترک جامعه یا نسل است و تنها از راه جامعه پذیری و تجربه زندگی به دست می اید و نه از راه درس خواندن و آموزش رسمی. در حقیقت منظور ویلیامز با توجه به مطالعاتی که انجام داده است کشف ناخودآگاه فرهنگی جامعه است که در ادبیات، شعر، موسیقی، معماری و غیره تجلی می یابد. نظریه پردازان فرهنگی تنها تلاش می کنند با استفاده از این فرهنگ مستند به ساختار احساسی دست یابند.

فرهنگ مستند در این معنا عبارت است از شواهدی مادی مانند نوشته ها، بناها و سبک هایی که در غیبت شاهدان زنده به طور غیر مستقیم آن شیوه زندگی را بیان می کنند. اما فرهنگ مستند هر قدر هم کامل باشد، تنها برآوردی از فرهنگ زیسته و ساختار احساسی متفاوتش را ارائه می دهد.

به نظر ویلیامز فرهنگ هر دوره در سه سه سطح ظهور می یابد:

یکی فرهنگ زنده عصر و مکانی خاص که تنها برای مردم آن عصر و مکان قابل فهم است؛

دوم فرهنگ آن دوران به نحوی که برای دورانی بعد قابل فهم است؛

سوم گزینشی که از آن فرهنگ در اعصار بعد صورت می گیرد.

در هر دوران، فرهنگ دوران های پیشین بازسازی می شود، اما کلیت فرهنگی هیچ دورانی در دوران دیگر فهم نمی شود. نه تنها فرهنگ عصری پیشین در عصر دیگر از طریق فهم تاریخی بازسازی می شود بلکه این فهم، گزینش‌گر نیز هست. هرچه زمان پیشتر می رود، فهم، گزینش‌شده‌تر می شود. به سخن دیگر سنت فرهنگی هیچ‌گاه به صورت یکپارچه منتقل نمی شود. هر جامعه ای بر حسب علایق تاریخی و اجتماعی و طبقاتی حال خویش، سنت های فرهنگی گذشته خود رافهم می کند. از این رو نمی توان قضاوت محکمی درباره قدر و شأن سنت های فرهنگی کرد و مثلاً آنها را فی‌نفسه بی ارزش یا واجد ارزش والا شمرد. فرهنگ اصیل و والای گذشته ممکن است امروزه تعبیری توده ای پیدا کند.

فرهنگ به عنوان تجربه زیست شده انسان ها در شرایط زمانی و مکانی خاص، محصول تعامل خود آنهاست و فرهنگ توده ای امروز نیز تابع همین قاعده است، هر چند با فرهنگ کمال مطلوب و ایده‌آل بسی فاصله داشته باشد. از این رو تمایز قائل شدن میان فرهنگ متعالی و منحط بی معناست. به طور کلی این اندیشه های ویلیامز نوعی تجدیدنظرطلبی در نظریه های محافظه‌کارانه بود. از نگاه او اشکال و نهادهای فرهنگی همواره در حال تکامل و در فرایند پویش و تغییرند. به نظر او وسایل ارتباطی و رسانه ای نمی توانند سلطه و کنترل تکنولوژیک مقاومت‌ناپذیری ایجاد کنند و توده ها را به انفعال بکشانند.

از سوی دیگر همچنین با توجه به فرایند اجتناب ناپذیر تحول فرهنگی، دستگاه های ایدئولوژیک و یا سرمایه داری مصرفی و تجاری هم نمی توانند کنترل فرهنگی سراسری اعمال کنند. در نهایت اینکه فرهنگ در هر عصر ترکیب و سازشی از سه دسته عناصر است: عناصر باقی مانده از گذشته، عناصر مسلط و عناصر بالنده.

در واقع این دریافت ویلیامز از فرهنگ محصول سه دوره متفاوت است: در دوره نخست که در کتاب فرهنگ و جامعه متجلی است، وی هنوز گرایش های لیویزیستی دارد. در دوره دوم که در کتاب انقلاب طولانی نمایان است او با دور شدن از سنت فکری لیویس، مفهوم ساختار احساسی را مطرح می کند، و با طرح فرهنگ به عنوان شیوه زندگی، ادبیات و هنر را تنها بخشی از فرهنگ می داند. اما در دوره سوم یعنی در دهه 1970 با انتشار کتاب مارکسیسم و ادبیات او به چرخش نظری قاطع دیگری دست می یابد. او که ابتدا تحت تأثیر چپ جدید و به ویژه آثار

بنیامین، لوکاچ، آلتوسر و گرامشی بود، در این کتاب آن تاثیرات را بروز داد و تلاش کرد به نوبه خود مارکسیسم را در مطالعه فرهنگی وارد محیط های دانشگاهی کند. نشانه این تغییر، توجه او به مفهوم هژمونی گرامشی به عنوان تجربه ای که مردم با آن زیسته اند، بود. هژمونی مناسبات قدرت را بیشتر از فرهنگ تبیین می کرد.

البته به طور کلی در دهه های 1970 و 1980 مرکز مطالعات فرهنگی بیرمنگام کانون مطالعات چپ جدید بود. در این دوره که استوارت هال ریاست مرکز را بر عهده داشت، مرکز توانسته بود پژوهشگران بیشتری را جذب کند و با پرداختن به موضوعاتی مانند جنسیت، نژاد، سن و امور جنسی به عنوان ابعاد نابرابری، موجب افزایش تنوع موضوع های پژوهشی شود؛ به گونه ای که مشخص کردن محدوده مطالعات این مرکز بر اثر ادغام مباحث نظریه های حوزه مطالعاتی فمنیستی و نژادی در الگوی گرامشی که مبنای طبقاتی داشت، دشوار است.

الگوی پژوهشی نئومارکسیستی هم به تدریج با ورود مباحث دیگر کمرنگ شد و علاوه بر ورود نظریه های فمنیستی و نژادی، حتی در دهه های بعد اندیشه های دیگری مانند اندیشه های فوکو، دریدا، لاکان و بارت نیز به طور محسوس در این مطالعات تاثیر گذاشت. به تدریج جریاناتی در دوری از مارکسیسم به سوی درک جامعه به عنوان بافته ای از منابع چندگانه نابرابری و کشمکش های محلی تکه‌تکه شکل گرفت، در نتیجه حوزه پویایی پدید آمد که در زمینه موضوعاتی مانند هویت، ایدئولوژی و متن در چارچوب روابط چندگانه آنها با قدرت پژوهش می کند.

به طور کلی اصحاب مکتب اصالت فرهنگ، پژوهش‌های خود را از سه طریق انجام داده اند: الف - مطالعات متنی رسانه های جمعی و شیوه هایی که آنها به آن طریق در بازتولید هژمونی ایدئولوژی عمل می کنند. ب - کاوش های قوم‌نگارانه زندگی روزمره به ویژه کاوش خرده‌فرهنگ‌ها با هدف کشف چگونگی عمل سیاست، قدرت و نابرابری در شکل دادن به سبک و سیاق زنئگی. ج - مطالعه ایدئولوژی‌های دست‌راستی مانند تاچریسم و ناسیونالیسم‌نژادپرستانه.

اما با این وجود اختلاف‌های فراوانی که در میان آنان در حوزه ها و روش های مطالعاتی وجود دارد، آنها به طور کلی در سمت‌گیری‌های اصلی زیر اشتراک نظر دارن: متعلق به چپ میانه‌اند؛ علایق میان رشته ای دارند؛ به مطالعه فرهنگ توده و فرهنگ والا هر دو بها می دهند و با اصالت بخشیدن به فرهنگ، آن را به عنوان محل ایفای نقش قدرت و مقاومت مطالعه می کنند.

منبع : انقلاب و فرهنگ سیاسی ایران - حمیدرضا اسماعیلی

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید