امروز: جمعه, ۰۸ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۱۹ ذو الحجة ۱۴۴۲ قمری و ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۱ میلادی
کد خبر: 267219
۱۱۳۹
۱
۰
نسخه چاپی
Mikhail Gorbachev

میخائیل گورباچف | فروپاشی شوروی در دوران گورباچف

گورباچف به این امر آگاه بود که یک سیاستمدار در مقابل وسایل ارتباط جمعی باید لحنی را برگزیند که با پیامش هماهنگ باشد. او تنها از گلاسنوست، شفافیت یا صراحت، سخن نمی گفت، بلکه می کوشید با رفتارش صراحت را القا کند. به کلمه ی دیالوگ عشق می ورزید و خود لایقطع در حال گفتگو با رسانه های جمعی بود. پیشینیانش هنگامی که از صلح سخن می گفتند چهره ای غضبناک داشتند. در حالی که او هیچ گاه چهره ای آرام تر و پر آرامش تر از هنگامی که درباره ی صلح صحبت می کرد نداشت

فروپاشی شوروی در دوران گورباچف

میخائیل گورباچف در سال هایی که رهبر اتحاد شوروی بود (91-1985) به نحو متناقضی علائق و نظرها را در جهان به خود جلب کرد. او مرد مورد علاقه مطبوعات پر فروش عامیانه و سطحی بود و می توانست در برابر دوربین خبرنگاران با همان تظاهر و اجبار نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا لبخند زند. در مصاحبه های مطبوعاتی برخوردی دوستانه و صبورانه داشت و همزمان این تاثیر را القا می کرد که جدی و قاطع است.

گورباچف به این امر آگاه بود که یک سیاستمدار در مقابل وسایل ارتباط جمعی باید لحنی را برگزیند که با پیامش هماهنگ باشد. او تنها از گلاسنوست، شفافیت یا صراحت، سخن نمی گفت، بلکه می کوشید با رفتارش صراحت را القا کند. به کلمه ی دیالوگ عشق می ورزید و خود لایقطع در حال گفتگو با رسانه های جمعی بود. پیشینیانش هنگامی که از صلح سخن می گفتند چهره ای غضبناک داشتند. در حالی که او هیچ گاه چهره ای آرام تر و پر آرامش تر از هنگامی که درباره ی صلح صحبت می کرد نداشت.

گورباچف شگرد دیگری را در مقایسه با دبیرکل های پیشین حزب کمونیست، پیش گرفت. بر اساس ارزیابی برخی ناظران، نوآوری او تنها به ظاهر و لحن جدیدش محدود می شد. برخی دیگر معتقد بودند که او رفرمیستی به همان سبک رفرمیست های دیگر تاریخ شوروی است که جملگی پیشنهاداتی برای تغییرات عمیق در مناسبات اجتماعی ارائه کرده بودند اما پس از پیشرفت کمی همگی مغلوب بروکرات های حزبی شده بودند.

ناظرانی هم بودند که پیش بینی می کردند جریانی که گورباچف در رأس آن قرار گرفته نتایج عمیق و گسترده ای در بر خواهد داشت. عده ای نیز از دگرگونی عظیم در روحِ اندیشه ی لنین سخن می گفتند که به سوسیالیسم و کمونیسم در اتحاد شوروی محتوای نوینی خواهد بخشید.

بعدها مشخص شد که پیش بینی سوم از همه به حقیقت نزدیک تر است. کارشناسانی که اظهار می داشتند گورباچف رفرمیستی بدون چشم انداز است و کاری جز حرافی نخواهد کرد، اشتباه می کردند. کسانی که پیش بینی می کردند که او فضایی سرشار از جوش و خروشِ بحث، تجربه ی راه های نوین و عشق به پیشرفت ایجاد خواهد کرد، نیز مأیوس شدند. عصر گورباچف پایان تاریخ اتحاد شوروی را رقم زد. وی در رأس روند تغییرات عظیمی قرار گرفت که نتایجش مطابق مقاصد یا آمال خود او نبود.

کودتایی بدون چشم انداز و بدون نقشه توسط جناح محافظه کار حزب کمونیست شوروی در ماه اوت سال 1991 سقوط او و فروپاشی شوروی را تسریع کرد. در جریان کودتا رقیب دیرین او، بوریس یلتسین بدل به قهرمان شد. این یلتسین بود که پیش از آغاز سال 1992 او را برکنار ساخت و اتحاد جماهیر شوروی را منحل اعلام کرد. از ویرانه های شوروی سازمان سست بنیادی به نام اتحاد کشورهای مستقل شکل گرفت که آینده ای نامعلوم داشت.

تنها تعداد اندکی از رفرم هایی که گورباچف قصد به اجرا گذاشتن‌شان را داشت تحقق یافتند. او قصد نو کردن نظامی را داشت که سخت تر و متحجرتر از آن شده بود که تحمل دگرگونی عمیق را داشته باشد.

مقاومت در مقابل ایده های او از جوانب متفاوت آن قدر شدید بود که خودِ او نیز اواخر دوران قدرتش دچار شک و تردید شد. در کنار او نوآوران دیگری پیدا شدند که قصد داشتند تحولات به مراتب عمیق تری را ایجاد کنند و این امر موجب برانگیختن نگرانی و خشم او شد. گورباچف کوشید از طریق سازش با مدافعین نظم گذشته نقشه های آنها را خنثی کند. واکنش او، فراتر از امکانات عملی اش بود و نتایج سرنوشت سازی در پی داشت.

اما قبل از هر چیز روند نوآوری او نیرویی را احیا کرد که ظاهراً خود او دست کم گرفته بود: ناسیونالیسم.

میخائیل گورباچف

موزائیک عظیم اتحاد جماهیر شوروی از اقوام و جمهوری هایی تشکیل شده بود که قریب هفتاد سال با خشونت در این جمهوری گنجانده شده بودند.

هدف حزب کمونیست شوروی این بود که این اقوام را همگون ساخته و میان آنها وحدت به وجود آورد. تعدادی از این جمهوری ها از آزادی عمل و بیان دوران گورباچف بهره جسته و خواستار استقلال ملی شدند. پیش از این ناسیونالیسم به شکل نهفته یا سرکوب شده وجود داشت؛ اما اکنون طغیان یافته و به سرعت توسط تعصبات و اسطوره های فراوانِ نوبنیاد تقویت شد. بحران صنعتی و اقتصادی به سرعت گسترش یافت و این تصور را در ذهن گروه های زیادی بیدار کرد که استقلال ملی متضمن حل این مشکلات نیز هست.

اتحاد شوروی از آغاز تحت سلطه روس ها بود. اکنون بسیاری از گروه ها قومی امکان رهایی از سلطه روسیه شوروی را فراهم می دیدند. در خود روسیه جایی که احساسات روسیه ی بزرگ از زمان استالین به بعد گاهی تشویق و گاهی سرزنش می شد، رویاهای پوسیده ای جریان یافت مبنی بر این که روسیه سرزمین مقدسی است که وظیفه دارد اقوام شرق را رهبری کند. تقویت گرایشات ناسیونالیستی در روسیه همسایگانش را به راستی تهدید می کرد، اما خود آنها از طریق ادعاهای مشابه شروع به تهدید یکدیگر کردند. اکثر آنها نه تنها خواست بر حق استقلالشان را مطالبه می کردند بلکه خواستار بسط قدرتشان نیز بودند.

گورباچف در برابر این روند مبهوت وآشفته ایستاده بود. تصور او این بود که آزادی بیان، موجب شکفتن اندیشه های تازه و درخشان خواهد شد. در حقیقت چنین اندیشه هایی مطرح شدند اما انبوهی از نظراتی که از دیدگاه او چیزی جز خرافات و تعصب نبودند نیز سر برآوردند. به همان نسبت که وضعیت زندگی مردم بدتر می شد، اعتمادشان به اندیشه های گورباچف را نیز از دست می دادند.

در مقابل گورباچف در کشورهای اروپای شرقی همچون قهرمان قلمداد می شد زیرا بدون هیچ گونه تهدیدی به آنها اجازه داده بود که مسیر سیاسی شان را خود انتخاب کنند. برعکس وی در مقابل استقلال کشورهای بالتیک مقاومت کرد. در حالی که آنها از زمان استالین به بعد سرزمین های اشغالی بودند. این شاید بزرگترین اشتباه او بود.

اکنون بر زمینه ی این تحولات شدید و همه جانبه می توان دید که اندیشه سیاسی گورباچف که در کتاب پرسترویکا (1987) که زمانی بسیار از آن یاد می شد منعکس شده، دارای اهمیت ناچیزی بوده است.

این درست است که پرسترویکا به طور مستقیم تاثیر اندکی بر روند تحولات داشت، اما به طور غیرمستقیم نقش مهمی ایفا کرد، زیرا یکی از عوامل موثری بود که روند یکی از عمیق ترین و شدیدترین تحولات تاریخ معاصر را شکل دادند. تنها تغییراتی که در ارتباط با جنگ جهانی دوم در صحنه جغرافیای جهان رخ داده بود قابل مقایسه با تغییراتی است که طی زمان کوتاه 90-1980 از برلین تا ولادی‌وستک اتفاق افتادند.

میخائیل گورباچف | فروپاشی شوروی در دوران گورباچف

اندیشه های گورباچف

نخستین جزء اندیشه ی سیاسی گورباچف گلاسنوست، صراحت بود. طی ده ها سال یک دیکتاتوری آهنین بر اتحاد شوروی حکمفرما بود و تنها نظرات رسمی و تایید شده حق و امکان ابراز شدن داشتند. قدرتمداران با سکوت از کنار نابسامانی های اجتماعی می گذشتند. حقایق تلخ را پنهان می کردند و می کوشیدند به کمک آمارهای جعلی به شهروندان و به مردم جهان رشدی را در اقتصاد نشان دهند که بسیار فراتر از آن چیزی بود که در واقعیت وجود داشت.

فضای بازِ سیاسی موردنظر گورباچف تنها به تحقق حقوق بشر خلاصه نمی شد بلکه نوعی شورِ روشنگریِ واقعی نیز در ان نهفته بود. بنا به اعتقاد او اگر آزادی بیان برقرار می شد حقایق ابراز شده و مردم از این حقایق، نتایج درستِ عملی اتخاذ می کردند.

درحقیقت گورباچف در پیشبرد گلاسنوست موفق‌تر از اهداف دیگرش بود. در مدت کوتاهی رسانه های همگانی شوروی تغییر اساسی کردند. رادیو و تلویزیون و روزنامه ها که تا همین اواخر فقط اطلاعیه های رسمی را منعکس می کردند و می کوشیدند به مردم تلقین کنند که در جامعه ای بی عیب و نقص زندگی می کنند، مملو از افشاگری در مورد فساد و سوء استفادهای دولتی شدند و مسائل اجتماعی حاد، که تا چندی پیش پنهان نگه داشته می شدند، به طور آزاد مورد بحث قرار می گرفتند. در مورد یکی از سیاه ترین دوره های این کشور، رژیم طولانی ترور و وحشت استالین، نیز رپرتاژهای تکان دهنده ای تهیه شد.

اما این فضای باز سیاسی به پیدایش پدیده های دیگری نیز دامن زد که مورد نظر و علاقه ی گورباچف نبود: گرایشات ناسیونالیستی به شدت تقویت شدند. این تصور که سطح زندگی در اروپای غربی بسیار بالاتر از سطح زندگی در شوروی است، زمینه ساز گسترش نظریاتی شد که معتقد بودند کل نظام شوروی باید تغییر اساسی یافته و سرمایه داری برقرار گردد.

گورباچف غالباً در مورد بازار با نظر مثبت صحبت می کرد – چیزی که در اواخر دهه ی هشتاد بسیار رایج بود – اما خواستار تغییری نبود که هستی اتحاد شوروی را به خطر اندازد. آن چه او پرسترویکا، بازسازی یا سازماندهی دوباره می خواند دارای مرزهای محدود و معینی بود. بنا به درک او، رفرم ها نباید چنان عمیق می بودند که کل جامعه را ویران می کردند. اما مردم به طور روزافزون به گرایشاتی تمایل یافتند که خواستار دگرگونی های بنیادی بودند و همان طور که بعدها شاهد بودیم این گرایشات نیز غالب شدند.

اجازه بدهید ببینیم منظور گورباچف از پرسترویکا چه بود. خود او گاهی از انقلاب قریب الوقوع سخن می گفت و گاهی علیه منتقدینش که او را بیش از اندازه محتاط می دانستند اظهار می داشت که باید از جهش های انقلابی پرهیز کرد. بر این امر نیز تاکید می کرد که پرسترویکا باید تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، علمی و هنری را در برگیرد.

به این نکته باید اشاره کرد که عرصه ای نیز وجود داشت که گورباچف به آن نمی پرداخت و آن هم از سر اتفاق نبود. این عرصه ایدئولوژی رسمی و دولتی شوروی بود. در عین حال در همین زمینه هم تغییرات گسترده ای شدند و تفاسیر جدیدی ارائه گشتند. گورباچف هرگز وارد بحث آزاد در مورد ایدئولوژی نشد. اما خواننده ی دقیق نوشته ها یا شنونده ی هوشیار سخنرانی های او می توانست متوجه شود که او به طور کلی از به کار بردن اصطلاح رایج گذشته،« سوسیالیسم علمی»، اجتناب می کند.

ریشه ی این واژه در آثار مارکس و انگلس است و در شوروی تضمین کننده ی این امر بود که رهبران حزب کمونیست سیاست خود را بر پایه ی دانش کامل و محض اتخاذ می کنند.

در کتاب پرسترویکا گورباچف این واژه را تنها یک بار و آن هم با احتیاط به کار می برد: « آن تئوری ای که سوسیالیسم علمی می خوانیم». برعکس او بیشتر از علم به معنای واقعی کلمه سخن می گوید و پیوسته به کمبودهای تحقیقات علمی در شوروی اشاره می کند. اصول جزمی و تنظیماتی را که مردم شوروی مجبور بودند با آنها بسازند، ننگ آور اعلام می کند. منظور او آشکارا کتاب های سطحیِ راهنمای اصول و کاربردهای مارکسیسم لنینیسم بود که مرجع قدرتمندان و نظریه پردازان سابق بود.

میخائیل گورباچف

گورباچف اندیشه هایی را پیرامون ازخودبیگانگی در جامعه شوروی تدقیق کرد و در این رابطه همان مفهوم مارکس جوان را به کار بست. هنگامی که در دهه ی پنجاه قرن بیستم منتقدین رادیکال کوشیدند این مفهوم را دوباره مطرح کنند، دستگاه ایدئولوژیک رسمی شوروی آن را با خشونت رد کرد.

در عین حال گورباچف به ندرت از مارکس با ذکرِ نام یاد کرده و نام انگلس را نیز بیش از چند بار نیاورده است. برعکس، وی پیوسته به لنین مراجعه می کرد. در این مورد تفاوت چندانی با رهبران پیشین شوروی نداشت. اما نوآوری او در این بود که صرفاً از آن چیزی سخن می گفت که لنین در آخرین سال های عمرش، به ویژه در دوران معروف به سیاست اقتصادی نوین(نپ)، گفته یا انجام داده بود؛ در این دوره لنین تلاش کرده بود که نظامی پدید آورد که در آن ابتکار فردی، شرکت های تعاونی، نوعی از مالکیت خصوصی و شکلی از رقابت وجود داشته باشد.

گورباچف اغلب این گفته ی لنین را تکرار می کرد که راه نیل به جامعه ی بدون بهره کشی، طولانی و پرخطر است. پیش از این دستگاه تبلیغاتی شوروی زمان و چگونگی تحقق جامعه ی کمونیستی را با یقین کامل اعلام داشته بود. خروشچف سال 1980 را زمان استقرار کمونیسم می دانست. در عوض گورباچف بر مطمئن نبودن این روند تاکید می کرد و حتی اظهار می داشت که مشخص ساختن «هدف نهایی» دشوار است. تنها چیزی که او خواستار آن بود «نوآوری بنیادین در همه ی جنبه های زندگی در اتحاد شوروی» بود.

با این همه او رویکرد جبرباورانه را کنار نگذاشت و گاهی از ضرورت و اجتناب ناپذیری تکامل سخن می گفت. اما به نظر می رسید منظور او به طور عمده این بوده است که اگر شوروی فرو بپاشد تنها آلترناتیوی که باقی می ماند انحطاط و نابسامانی محض است. پس در این صورت طرح عملیِ خودِ گورباچف چه بود؟

قالب ریزی مجدد سیاست و اقتصاد در جامعه شوروی بخش اصلیِ برنامه ی او را تشکیل می داد. اقتصاد، در نوزدهمین کنفرانس حزب کمونیست عرصه تعیین کننده ی زندگی تلقی شده و همزمان مطرح شده بود که اصلاح نظام سیاسی شوروی مسئله اصلی مان است. هر دوی این گفته ها با تئوری مارکسیسم سنتی مطابقت دارد. اقتصاد به مفهوم شیوه ی تولید و تقسیم و توزیع ضروریات زندگی، زیربنا را تشکیل می دهد اما تنها از طریق سیاست است که می توان مناسبات حاکم بر این زیربنا را تغییر اساسی داد.

علاقه و اشتیاق برای ایجاد رفرم در عرصه ی سیاست بیشتر و آشکارتر از عرصه های دیگر بود و نیز در همین عرصه بود که نتایجِ چشمگیرِ اصلاحات، فرصت بروز یافتند.

سیستم سیاسی شوروی از دو دستگاه دیوانسالارِ موازیِ هم یعنی حزب و دولت ساخته شده بود. بنا به برداشت رایج، حزب کمونیست باید تعیین سیاست و ایدئولوژی را به عهده می گرفت، در حالی که دولت، همراه با تمامی نهادهای محلی خود، قدرت اجرایی، قانونگذاری و قضایی را در دست داشت.

گورباچف قدرت انحصاری حزب کمونیست را به طور جدی زیر سوال نبرد. او و پیروانش بر این امر تاکید می کردند که شوروی باید سیستمی تک حزبی باقی بماند؛ در عین حال اظهار می داشتند که انتخاب تمامی مقامات حزبی باید بر اساس رای مخفی صورت گیرد، و اگر شهروندان حق انتخاب میان احزاب متفاوت را ندارند باید حق انتخاب نامزدهای متفاوت با گرایشات و ایده آل های متفاوت را داشته باشند. مدتی که شخص منتخب می توانست در مقام خود باقی بماند نیز محدود شد و این با توجه به سنت رایج در شوروی تغییر بزرگی بود.

همزمان باید رابطه‌ی میان دولت و حزب تغییر می کرد. حزب بنا به برنامه ای که مکرراً اعلام می شد باید پیشتاز و پیشرو می بود، برنامه های درازمدت را طرح ریزی می کرد، راه پیشرفت را نشان می داد و الهم بخش ابتکارات جدید می بود. گورباچف معتقد بود که روند انحطاط در دوره ی حکومت استالین با دخالت هر چه بیشتر حزب در امور جزیی آغاز شده بوده است. به این نحو هم ابتکارات توده ای و هم ابتکارات اعضای حزب که دارای بینش روشن بودند، سرکوب می شد. دولت و حزب بدل به توده ای از افراد کند ذهن و بی کنش شده بود.

گورباچف در برنامه ی خود نه تنها بر گلاسنوست و پرسترویکا بلکه بر برقراری دموکراسی نیز تاکید می کرد. اما کوشش برای یافتن تعریف مشخصی از دموکراسی در آثار او بیهوده است. وی اذعان می داشت که پرسترویکا انقلاب از بالا است. یعنی دگرگونی ای که توسط نخبگان صاحب قدرت صورت گرفته است، اما همزمان اظهار می داشت که این دگرگونی نمی تواند بدون حمایت توده ای به موفقیت دست یابد. او این گفته ی مارکس را بدون آن که به نام او اشاره کند، تکرار می کرد که انسان ها تاریخ خود را می سازند. ولی جمله را ادامه نمی داد که ...اما این کار را تحت شرایطی معین انجام می دهند.

در اروپای غربی و امریکا منظور از دموکراسی – حداقل میان سیاستمداران و در علوم سیاسی – نظام سیاسی کاملاً معینی است با انتخابات آزاد و همگانی، پیروی از رأی اکثریت در نهادهای حکومتی، آزادی بیان و عقیده و یک رشته حقوق واگذارناپذیر دیگر. اما به نظر می رسد منظور گورباچف از دموکراسی، بیشتر دموکراسی مستقیم بوده است. بنا به این درک، دموکراسی کامل تنها هنگامی برقرار می شود که کلیه ی انسان ها بر تصمیماتی که به امور زندگی شان مربوط می شود تاثیر مستقیم داشته باشند. در این صورت منظور گورباچف از دموکراسی، دموکراسیِ بنگاه های اقتصادی بود که مفهوم آن انتخاب روسای یک بنگاه اقتصادی توسط کارگران و کارکنان آن است.

گورباچف ایده ی دموکراسی مستقیم را که ریشه در سنت رادیکال قدیم دارد به روسو و انقلاب فرانسه بر می گردد، با نظریه سانترالیسم دموکراتیک لنین پیوند زد. سخنی از کنار گذاشتن سانترالیسم دموکراتیک در میان نبود، بلکه گفته می شد که این نظریه را باید احیا کرد و تکامل داد. گورباچف اظهار می داشت که این نظریه کژ و کوژ شده و بدل به سانترالیسم بوروکراتیک گردیده است.

بنا به اعتقاد گورباچف، مفهوم پرسترویکا تاثیر بیشتر و مستقیم تر مردم در روند اخذ تصمیمات سیاسی بود. به علاوه مردم باید نفوذ بیشتری در امور مربوط به خود می یافتند. او به کمک این جمله ی کلیشه ای توضیح می داد که دهقانان خود تشخیص می دهند بهترین شکل رهبری و سازمان خدماتی مورد نیازشان چیست؟

گرچه پرسترویکا بنا به تعریف فوق انقلاب از بالا بود اما گورباچف اعتقاد داشت که اصلاحات اقتصادی به طور الزامی باید از پیرامون یعنی از تک تک شرکت های اقتصادی آغاز شود. پیش از این پیشرفت و موفقیت یک شرکت تنها به این نحو پاداش داده می شد که هدف تولید در برنامه پنج ساله افزایش داده می شد. در حقیقت تنبلی و بی تفاوتی به طور غیر مستقیم تشویق می شد. اکنون پیشرفت و ابتکار ترغیب شده و به آن الویت داده می شد. باید از تضییع بی حد و حصر منابع جلوگیری شده و تکنیک به طور گسترده ای مُدرن می شد.

شوروی در زمینه ی تکنولوژی به نحو فاجعه باری از اروپای غربی، ژاپن و آمریکا عقب مانده بود. (در این مورد بخشی از تکنولوژی فضایی و نظامی استثنا بود) گورباچف پیوسته از نوسازی رادیکال در این عرصه سخن می گفت. پیشرفت علوم طبیعی و تکنولوژی باید در الویت قرار می گرفت. هنگامی که وی با سیاستمداران کشورهای سرمایه داری مذاکره می کرد مبادله ی تکنیک در رأس برنامه اش قرار داشت. گورباچف اعتقاد داشت نظم نوین اقتصادی، کمبود فاجعه بار کالای مصرفی در شوروی را بهبود خواهد بخشید.

در واقعیت هیچ یک از موارد این پروژه عظیم نوسازی اقتصادی تحقق نیافت. در دوران حکومت گورباچف پیوسته وضعیت اقتصاد شوروی بدتر شد. تولید کاهش، کمبود کالا افزایش، و بازار سیاه بورس گسترش یافت. محبوبیت او در شوروی به نحو شدیدی کاهش می یافت، همزمان در خارج کشور به خاطر تلاش های موفقیت آمیزش در کاهش تشنج سیاسی میان شرق و غرب و به خاطر این که به کشورهای اروپای شرقی اجازه داد بود راه خویش را بر گزینند و در حقیقت خود را از بند شوروی رها کنند، ارج و منزلت بیشتری کسب می کرد.

منبع: تاریخ عقاید سیاسی از افلاطن تا هابرماس - سون اریک لیدمان

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید