حقوق خبر
هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse)

از خود بیگانگی و شهروندی در اندیشه هربرت مارکوزه (قسمت 2)

مارکوزه جامعه‌ اي‌ را‌ طراحي مـي کنـد کـه در آن از تکنولـوژي و علـم، بـراي رهايي بشر استفاده مي شود‌ و در‌ آن اولويت با صلح، خشنودي، خلاقيـت و شـادي و نـه رنج و کار سخت است‌ و يکي‌ از‌ جنبه هـاي بـنيادين آن، بـالا بـردن ميـزان رهـايي بشـر و روابط متناسب و موزون با طبيعت است‌


 

پایگاه خبری حقوق نیوز

شهروندی در انديشه هربرت مارکوزه

در انديشه هربـرت مـارکوزه، شـهروندي تنهـا يـک مفهـوم‌ حـقـوقي‌ صــرف نيسـت.

همانگونه که در انديشه هـاي سـياسي کلاسيک و در تـفکـرات فـلاسـفه اي کــه بـه تبيـين مفهوم شهروندي اصيل پرداخـته انـد، شـهروندي تنهـا يـک مفهـوم حقـوقي نيسـت و در پيوندي‌ وثيق‌ و عميق‌ با خودآگاهي بشر و رهـايي اوسـت‌ و همچنين‌ در‌ ارتباط با ديگـري و در پيوند بـا جمع، معنا و مفهوم مـي يابـد. در ميان فلاسفه سياسي نيز بـرخـي آشــکارا بـا استعمال لفظ‌ شهروندي‌، مختصات‌ آن را تبيين کرده اند و برخـي نيـز همچـون هربـرت‌ مارکوزه‌، بـدون اشـاره صريح به اين مفهـوم بـه تـبيـين آن پرداخـتـه انــد (شـايد بـه دليـل مـصادره بـه مطلوب اين مفهوم‌ توسط‌ انـديشـمنداني‌ کــه حقـوق شـهروندي را بـه منزلـه حقوق يک انسان منفرد‌ و خودخواه تعريف مي کنند کـه نـه در خــدمت رهــايي او، بلکـه موجب انزوا و انفراد و به بـند کـشيدنش به‌ واسـطه‌ حـقوقي‌ چـون ثروت انـدوزي و تملـک و مصرف زدگي مـي شود).

به باور مارکوزه، شهروندان بايد‌ جامعه‌ اي نو برپـا کننـد؛ جامعـه اي کـه داراي روابـط توليد جـديدي بـاشد و شرايطي به وجود آيد‌ که‌ توليد‌ را بـر بـنيان نـيازمندي هـاي راســتين و طـبيعي انسان ها قـرار دهـد. در جامعه‌ اي‌ که‌ بايد از نو بنـا شـود، نيازهـاي عـادي، ديگـر مانع گسترش نيازهاي والاي بشر نخواهـد‌ بـود‌ و در‌ مـحـيط مـسـاعدي، آزادانــه پـرورش خواهند يافت. مارکوزه معتقد است که شـهروندان بـايد ضـوابط جـامعه‌ کـنوني‌ را فـرو ريزنـد و يک همکاري استوار در نهادهاي طبيعي و اجتمـاعي پديـد آورنـد. اينگونـه‌ اسـت‌ کـه‌ زندگي شهروندان در جامعه جديد، هـدف و غايـت راسـتين خـود را بازخواهـد يافـت و سعادت و نيکبختي‌، اصل‌ حاکم بر اين جامعه آزاد خـواهد بود.

در واقع مارکوزه جامعه‌ اي‌ را‌ طراحي مـي کنـد کـه در آن از تکنولـوژي و علـم، بـراي رهايي بشر استفاده مي شود‌ و در‌ آن اولويت با صلح، خشنودي، خلاقيـت و شـادي و نـه رنج و کار سخت است‌ و يکي‌ از‌ جنبه هـاي بـنيادين آن، بـالا بـردن ميـزان رهـايي بشـر و روابط متناسب و موزون با طبيعت است‌. اعتقاد‌ مارکوزه‌ بر اين است کـه مـا بايـد کـار از خود بيگانه را با‌ اتوماسيون‌، در راستاي فراهم آوردن نيازهايمان درهم آميزيم و از زمــان فـراغتمان، براي پرورش پتانسيل هاي دروني مان‌ استفاده‌ کنيم تا بتوانيم آگاهي هايمـان را رها سازيم و با سرکوب مبارزه کنيم.‌

بیشتر بخوانید:

هربرت مارکوزه و انسان تک ساحتی

شهروندی و انقلاب ادراکی

مارکوزه در کتاب‌ «گـفتاري‌ در‌ بـاب رهايي » براي رهايي بشر از دام‌ از‌ خـود بيگانگي، بر دو گونه انقلاب تأکيد مي کند: انقلاب ادراکي و انقلاب سـاختاري‌. او‌ مـي گويـد: «جامعـه مستقر موجود‌، ابزار‌ ادراکي يکساني‌ را‌ بر‌ تمامي اعضاي خود تـحميل مــي کنـد‌ و جامعـه‌ (به رغـم تـمامي اختلاف ديدگاه ها، افق هاي فکري و زمينه هاي فـردي و طبقـاتي‌ )، تجربـه‌ يکساني را به همگان عرضه مي‌ دارد. در نتيجـه قطـع‌ رابطـه‌ بـا تـداوم پرخـاشجـويي و استثمار به‌ معني‌ گسستن از احساساتي است که خود را بـا اين جـهان تطبيق داده اسـت.‌

عصيانگران‌ امروز مي خواهند چيزهاي نو‌ را‌ به‌ شـيوه اي نـو بنگرنـد‌، بشـنوند‌ و احسـاس کنند. اينان آزادسازي‌ و رهـايي‌ را در گـرو امحـاي ادراک معمـول و مرسـوم مـي داننـد.

هپروت به معناي رهانيدن خودي‌ اسـت‌ کـه ساخته و پرداخـته نظـم موجـود اسـت‌، امـا‌ اين‌ رهايي‌، ساختگي و کوتاه است. با‌ وجود اين رهايي ساختگي و خصوصـي بـه شـکلي مـضمر، الزام آزادي اجتماعي را نويد مي دهد‌. انقلاب‌ بايد در عين حال، انقلابـي در‌ ادراک‌ نـيز‌ بـاشد‌ کـه‌ بازسازي مادي و معنوي‌ جامعه‌ را همراهي مـي کنـد و زمينـه زيباشـناختي تازهاي پديد مي آورد.

مارکوزه تأکيد مي‌ کند‌ کـه‌ ‌ ‌بـي گمان بهره مندي انسانها از آزادي اقتصادي‌، سياسـي‌ و فکري‌، اهميت‌ بالايي‌ دارد‌ و براي بهره مندي از آزادي اقتصادي بايد از فـشـار قــدرت هـا و مـناسبات اقتصادي غالب رهايي يافت، تا بتـوان بـه يـک زنـدگي راسـتين دسـت يافـت.

بهره مندي از آزادي سياسي، رهايي‌ يافـتن از سياستي اسـت کـه هـيچ گونـه نظـارتي بـر اجراي آن ندارند و بهره مندي از آزادي فکري، بازگشت تـفکر انسان به سوي آزادي اســت. به همين دليل، طبقات‌ تحت‌ ستم بايد خود را هم از خويشتن و هم از اربابانشان آزاد سازند، زيرا انقـلاب هـا در وهلـه اول، از تنگدسـتي زاده نمي شوند، بلکه از نـامردمي، بيـزاري‌، اسـراف‌ و فراوانـي در جامعـه مصـرفي و مقـولاتي اين چنيني نشأت مي گيرند. بـه همين دليل، خواسـت اصـلي انقـلاب هـا در واقـع يـافتن هستي اي است که‌ به‌ راستي درخور انسان باشد و بنا‌ کـردن‌ شـکلي کـاملا نـو از زنـدگي است. بنابراين مي توان گفت که تغييري که در انقـلاب هـا روي خواهـد داد، الزامــا فـقـط تغييري کمي نيست، بلکه‌ بي‌ گمان تغييري کيفي نيز‌ خواهد‌ بود.

تغيير براي مارکوزه، پايان دادن به استثمار و بهرهگيري مادي و فکري از افـراد اسـت. اين تغيير را فاعل انقلابي انجام مـي دهـد و «فـاعـل انـقلابـي‌ فقـط‌ در فراگرد خود تغيير مي تواند پرورش يابد. فاعل انقلابي در عمل و در تکامل آگاهي و عمل پديدار مي شود». در حقيقت نياز به تغييـر ريشـه اي‌ مـي‌ بايـد از‌ ذهنيت تک تک انسان ها، از هوش و عواطف شان و از رانــه هــا و غايات شـان برخاسـته باشـد.

به‌ همين دليل هم جنبش هاي رهايي بخش همواره پيونـدي ميان حوزه‌ تغييرات‌ شخصي‌، با حوزه تغييرات سياسي ايجاد کرده اند و اين پنـدي اسـت که جنـبش هــاي اجـتمـاعي جـديـد (جنـبش هـاي ضـد ‌‌سـرمايه‌ داري، ضــد نـژادپرسـتي ، فـمينيستي ، زيست محيطي و چپ ) از تاريخ خود آموخته اند.

شهروندی و انقلاب ساختاری

به باور مارکوزه، سازماندهي کنوني جامعه بـه واسـطة تحميـل اجتمـاعي کــار غـيـر‌ ضـروري، قيدوبندهاي غير لازم براي تمايلات جنسي و نظام اجتمـاعي ســازمان يافتـه بــر مدار سود‌ و بهره کشي، «سرکوب اضافه » توليد‌ مي‌ کند و بـه همـين دليـل هـم او، پايـان سرکوب و ايجاد جامعه اي جديد را ضروري ديد و در اين راستا بر نـوع ديگــري از انـقـلاب تأکيد مي کند که انقلاب ساختاري ناميده مي‌ شود. بـي گمان نياز به شـرايط بهتـر کـاري، درآمد بالاتر و آزادي بيشتر، در چارچوب نظم موجود نيز مي تواند برآورده شود. بـنـابراين آنـچه شـهروندان را مجبور به برهم زدن ساختار موجود‌ در‌ قالب انقلاب مـي کنـد، چيـزي وراي اين مـسائل اسـت که سبب مي شود براي مردمي که همه چيز دارنـد، يـا مـي تواننـد اميدوار باشند کـه در آينــده خـواهنـد داشــت (ماننـد‌ پوشـاک‌ مناسـب ، خـوراک کـافي ، تلويزيون، خانه و...)، واژگوني نظم موجود، ضرورتي حـياتي بـاشد.

بي گمان براي مارکوزه، هدف از طغيان و انقلاب، واپس گرايي به دوران پيش از تمدن‌ بشر‌ نيست، بلکه بـازگشت بـه زمـان از دست رفته خيالي در زندگي واقعـي بشـر اسـت ؛ يعني نيل به مرحله اي از تمدن است کـه آدمـي در ضمن آن بايد دريابد‌ که‌ سازماندهـي‌ جامعه براي چيست و براي کيست‌ ؟ اينجاست‌ که‌ بـايد آدمـي دريابـد که آزادي و رهايي از حاکميت کالا بر انسان، پيش شرط آزادي است و به همين دليل‌ هم‌ مارکوزه‌ مـعتقد اسـت که کار بـه واسـطه انقـلاب اسـت‌ کـه‌ ديگـر از خودبيگانـه نيسـت.

شهروندی و سوسياليسم

شـهروندي کـه مـارکوزه تعريف مي کند و بديلي براي انسـان بيگانـه‌ از‌ خـود‌ محسـوب مي شود، تنها در يک جامعه سوسياليستي مـي تـواند‌ تحقق يابد. البتـه سوسياليسـمي کـه مارکوزه مدنظر داشت با سوسياليسم استالينيستي، بـسيار مـتفـاوت بــود. بـراي مـارکوزه، سوسياليسم راستين‌ بر‌ پايه‌ يک همبستگي راستين ميان انسانها تحقق مي يابد. به بــاور مـارکوزه‌، زنـدگي‌ بشر تحـت سـيطره سـرمايه داري، بـه طـرز مهلکـي از آزادي و فعاليـت خلاقانه عاري شده اسـت و بـنابراين‌ پتانسيل‌ هاي‌ انساني بنيـادين را سـرکوب مـي کنـد و نيازهاي انساني اساسي را تحريف مي‌ کند‌. بي‌ گمان نـظرية مـارکسيستي کار و بيگـانگي از آن، به سمت تئوري سوسياليسم و انقلاب سوق يافته‌ و توجيه‌ کننده‌ آن اسـت.

در واقـع «سوسياليسم به عنوان يک مسير زندگي متفاوت‌ (از‌ لحـاظ کـيفي ) از نـيروهـاي توليدي نه تنها براي کاهش زمان کـار و کـار از‌ خود‌ بيگانـه‌ اسـتفاده خواهـد کـرد، بلکـه همچنين سوسياليسم از نيروي توليد براي ساختن زنـدگي ، گـسـترش احسـاس‌ و خـرد‌ و آرام کردن و فرونشاندن پرخـاشگري، بـهرهمندي از هستي ، رهـاسـازي احـسـاس و خــرد از سلطه عقلانيت‌ و پـذيرش‌ خلاقيـت‌ در مقابـل بـهـرهگيـريهـاي ســرکوبگرانه نيـز بهـره مي گیرد».

مارکوزه هميشه از مفهوم‌ جديدي‌ از سوسياليسم سخن مـي گـفـت کــه صـلح، لـذت، سعادت، آزادي و يگانگي با‌ طبيعت‌ را‌ بـه عنوان مؤلفه هاي يک جـامعـه بــديل بـه ارمغـان مي آورد. توليد فـرهنگ، روابـط اجتماعي‌ و نهادهاي‌ رهايي‌ بخش (در چشم انداز رهـايي او) نوعي کار غير از خود بيگانه‌، روابـط‌ جـنسي و جامعه اي هماهنگ را ممکن خواهد ســاخت کــه «فـوريـه » و سوسياليسـت هـاي تـخيلـي مـطـرح کـرده انـد. در حقيقت براي مـارکوزه، سـوسياليسم به مثابه تحقق خواسته هاي راستين‌ بشـري‌ و نيـروي محرک تاريخ معاصر است، اما بـا‌ تـوجه‌ به‌ تحريف نظـام منـد افکـار و انديشـة عـمـوم کــه مارکوزه‌ از‌ آن سـخن مـي گـويد، بايد انقلابي با تـکيه بر آگاهي از نيازهاي راستين‌ بشر‌ روي دهد که سرشت دروغين‌ انسان‌ را از‌ او‌ بزدايد‌ و سرشت راستينش را به او بـازگرداند.‌

بیشتر بخوانید:

اندیشمندان مکتب فرانکفورت - ماکس هورکهایمر Max Horkheimer

اندیشه سیاسی میخائیل گورباچف

 

شـهروندی و هنر

مارکوزه، ايده ادغام هنر و زندگي و غـلبه بـر از خـود بـيگانگي از‌ طـريق‌ ائتلاف به ســوي يک جـامعه هماهنگ‌ را پي ريزي کرد‌. مارکوزه‌ در رساله اش دربـارة «نظريـة‌ روايـي‌ ادبـي آلمان» اغلب از شورش هاي هنري به عنـوان طـرد آگاهانـه جـامعـه بــورژوازي و سـيسـتم‌ سرمايه‌ داري صحبت مي کند که‌ اشکال‌ پيشـين‌ زنـدگي را نـابود‌ کـرده‌ بـود و مـوانع جديـدي را‌ براي‌ استيلا يافتن اليناسيون هنري ايجاد کرده بود.

مارکوزه بر گرايش هاي‌ متضاد‌ در هنر و نقش ضد و نقـيض آن‌ در‌ زنـدگي روزمـره‌ و انقلاب‌ سياسي‌ تأکيد دارد. او مي‌ گويد: «در وضـعيتي که واقعيت فلاکـت بـار را تنهـا از راه کنش سياسي راديکال مي‌ توان‌ تغيير داد، پرداختن بـه زيبـايي شناسـي‌ نيازمنـد‌ توجيـه‌ است‌ ».

مارکوزه‌ هنر را به عنـوان يـک وحـدت اضـداد هگلـي مي ديد که هـم ابـعاد مثبت و هم ابعاد‌ منفي‌ را‌ داشت ؛ هـم بخشـي از واقعيـت موجـود و حافظ‌ آن‌ محسوب‌ مي‌ شود‌ و هـم‌ دور از واقعيـت و در معارضـه بـا آن اسـت.

هر چند اين درست است که گرايش زيباشناختي جدي در انديشه هـربـرت مــارکوزه وجود دارد و در‌ اين رابطه مي توان به کتاب «بعد زيباشناختي » مارکوزه اشاره کرد، مـارکوزه هرگز به طور کامل به سمت هنر و زيبايي شناسي سوق نـيافت. بـه عنوان مثال آخـرين آثـار او در‌ اواخـر‌ دهــه ١٩٧٠ شـامل سـخنراني هـايي در بـاب سياسـت و چـپ جديـد، نظريـه مارکسيستي و فلسفه و همچنين سخنراني هايي دربـاره هنـر، سياسـت و رهاسـازي اسـت .

بنابراين تا پايان زندگي، برنامة مارکوزه، گـسترش چـشـم‌ انـدازها‌ و راهکارهـاي آزادسـازي اي بـود کـه با نظرية اجتماعي انتقادي، فلسفه، سياست هاي راديکال و بازتـاب هـايش بـر هنـر و تغييرات فرهنگي، درهم آميخته است. تمام اين اجزا‌ هر‌ چند گاه در تضاد باهم‌ هسـتند‌، در آثار مارکوزه به عنوان يک کل، بـه نـقد سلطه مي پردازند و با چشم انداز رهايي و يـک برنامـه تغيير اجتماعي راديکال همراه شده اند.

مارکوزه که خود از‌ فعالان‌ وقايع دهه شصت بود، عقيده دارد که زبان نقـد و اعتـراض در دهه ٦٠ و ٧٠، زبان هنر بـود. او در اين مـورد مي نـويسد: «وقتي تظاهرات جوانان عليـه جنگ ويتنام را‌ شاهد‌ بودم و در آن شرکت داشتم، وقتـي مـي شـنيدم کـه اشـعار «بـاب ديلان » را مـي خوانند، حس کردم و البته به سختي بتوانم آن احسـاس را تشـريح کـنم کـه واقـعا اين تـنها‌ زبان‌ انقلابي باقي‌ مانده در جهان امروز است ». او عقيده دارد که:« عصيان کنندگان عليه فرهنگ حاکم، در عين‌ حال عـليه ‌ ‌زيبــايي هـاي ايـن فرهنـگ، عليه شکل هاي بيش از‌ حد‌ متعالي‌، مجزاشده و منظم و هماهنـگ مـي شــورند»، زيرا هـنر مي تواند يک پتانسيل انقلابي داشـته باشـد‌ و عليه توتاليتاريسم جديدي که به شکل يک پلوراليسم هماهنگ خـود را‌ نشـان‌ مـي‌ دهـد، وارد عمل شود؛ توتاليتاريسمي که در آن، متناقض ترين اعمال و حقايق به شـکل لاقيـدي‌ با همديگر بـه صـورت مسالمت آميز زيست مي کنند. بنابراين مي توان گفت‌ که هنـر بـراي مارکوزه‌ يک‌ «امتناع بزرگ» است. در واقع اعتراضي اسـت عليـه آنچـه در حـال رخ دادن است.

به اعتقاد مارکوزه، «تغيير جهت دادن به روشـن فکـران و شـکل کنـوني توليـد مـادي مستلزم‌ انقلاب در جهان سرمايه داري است . وجدان و آگاهي آزادشدة انسـان بـه تکامـل علم و فناوري کمک خواهد کرد و آن را از قيدوبند خواهد رهانيد، تا امکانات اشيا و افراد را در جهت حفظ‌ و ارتـقاي‌ زنـدگي کشف کند و تحقق بخشد. آگاهي رهاشده بـراي نيـل به هدف، صورت و ماده را به خدمت خواهد گرفت. در آن صورت، تکنيک به هنـر مبـدل مي شود و هنر، واقعيت را‌ پديد‌ خواهد آورد. تقابل ميان تخيل و عـقل، اسـتعدادهاي برتـر و فروتر و ميان انديشه هاي شاعرانه و انديشه هاي علمي، بي اعتبار خواهد شد. واقعيتي نو پديد خواهد آمد که در پرتو آن‌، حساسيت‌ نو با هوش علمي ترکيب مي شـود تــا ارزشــي زيباشناختي خلق کند».

بیشتر بخوانید:

از خود بیگانگی و شهروندی در اندیشه هربرت مارکوزه (قسمتهای دیگر)

 

منبع: نسبت میان از خود بیگانگی و شهروندی در اندیشه « هربرت مارکوزه» - عباس منوچهری و  آزاده شعبانی

پایگاه خبری حقوق نیوز - اندیشمندان جهان

 



+ 0
مخالفم - 0
سرخط خبرها: