حقوق خبر
توماس هابز (Thomas Hobbes)

هابز، لویاتان و دلایل تاسیس دولت(قسمت 1)

هابز معتقد است مردم تنها به یک علت به تأسیس یک قدرت حاکمه اقدام می کنند، و آن میل ایشان به صلح و امنیت است. از این رو حکم رانی که آنان بر می گمارند، باید برای رسیدن به این مقصود به حد کافی از منابع قدرت برخوردار باشد. یعنی هابز معتقد است که حکم ران باید قدرت فائقه مطلقه و همه جانبه ای را در اختیار داشته باشد

هابز، لویاتان و دلایل تاسیس دولت
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

توماس هابز (Thomas Hobbes)

توماس هابز با اندیشه «فرانسیس بیکن» آشنایی داشت، ابتدا با بهره گیری ناچیزی مدتی در دانشگاه آکسفورد به تحصیل پرداخت و سپس با فراگرفتن زبان های کلاسیک، آثار «توسیدید» اثر عمیقی در طرز تفکر او بجای گذاشت، همچنین مسافرت های متعددی به قاره اروپا نمود. این مسافرت ها موجب شد که وی با شخصیت های بزرگ فکری آن زمان مانند «دکارت» روابطی برقرار کند.

توماس هابز فيلسوف انگلیسی متولد «مالس بورى» تحصیلات خود را در کالج «ماگدالن» در آکسفورد انجام داد. شغل معلم خصوصی را پیشه خود قرار داد. به ریاضیات و فیزیک علاقه داشت، قسمتی از مقالات وی که در باب علوم سیاسی نوشته بود چون در انگلیس نشر یافت موجب عدم رضایت اعضاء پارلمان گردید، در ۱۶۴۰ به فرانسه گریخت و تا ۱۶۵۷ در تبعید بسر برد.

چندی معلم «شارل» بود که بعدا به نام شارل دوم به سلطنت رسید و مدتی در انگلیس محرمانه بسر برد. چون شارل دوم به سلطنت رسید وی مورد توجه واقع شد ولی تا آخر عمر وی تمام به کشمکش و مشاجره با دو گروه گذشت: یکی با اهل کلیسا، که چون به مذهب متشکل و واجد تشکیلات انتقاد کرده بود، مورد حمله ایشان واقع شد و دیگری با علمای ریاضی و فیزیکدان زمان در مورد مسائل مربوط به ریاضیات و فیزیک.

مشهورترین کتاب سیاسی هابز کتابی است موسوم به «لوياتان» در زمینه نظریه قرارداد اجتماعی که دولت را در آن به «لویاتان» یا غول بزرگ دریایی تشبیه می کند.

در این کتاب نظریات خود را درباره دولت اظهار داشته است. در نظر هابز آدمیان بالطبع خودخواه و بدخواه یکدیگرند، «انسان گرگ انسان است» و برای این که خودخواهی های فردی به هم تصادم نکنند، آدمیان احتیاج به دولت دارند تا بر خودخواهی های فردی نظارت کند و نگذارد افراد به حقوق یکدیگر تجاوز کنند.

هابز اعتقاد داشت که طبیعت اصلی همه آدمیان همه یکسان است، همه تبهکار و درنده خو هستند، زیرا در اجتماعات اولیه مالکیت وجود ندارد و مردم معنای عدالت و ظلم را نمی دانند، بلکه مردم با یکدیگر در ستیز و جنگند. برای فرار از این نابسامانی آدمیان دور هم جمع می شوند و جوامعی را مرجحاً تحت اراده یک قدرت قانونی مرکزی تشکیل می دهند. غرض از این نوع اجتماع آن است که از بروز جنگ میان افراد جلوگیری شود.

هابز تأکید می کند که پیمان و قراردادی که میان افراد یک جامعه بسته می شود به وسیله یک نفر بهتر اجرا می گردد. افراد جامعه از پیشوایان خود اطاعت می کنند و برای تمام عمر به این اطاعت گردن می نهند و این قرارداد با شمشیر به اجرا گذارده می شود، زیرا قراردادی که زور و شمشیر از آن حمایت نکند حرفی بیش نیست. هابز می گوید که قدرت شاه باید نامحدود باشد، حکم فقط حكم شاه است. وی باید همه افکار را سانسور کند، به همه ادیان نظم دهد، هر تدبیر را به دقت بسنجد و هر طغیانی را فرونشاند. باید قوانین مربوط به مالکیت را تهیه و تنظیم کند، زیرا همه املاک در تحلیل واپسین به شاه تعلق می گیرد.

همان طوری که اشاره شد اوج همه این ها کتاب «لوياتان» بود که به تصديق همگان شاهکار اوست. لویاتان در سال ۱۶۵۱ در پایان دهه ای انتشار یافت که انگلستان شاهد یک جنگ داخلی طولانی و گردن زدن «چارلز اول» بود. تاریخ انتشار آن موجب شد که بسیاری از تفسیرنگاران نظر بدهند که سیاست قدرت مطلق هابز پیامد طبیعی چنین رویدادهای پر تلاطم است. این نظر را می توان با ذکر این واقعیت از میدان به در برد که موضع هابز در اساس پیش از آن که جنگ داخلی آغاز گردد پرداخت شده بود و پیش از ۱۶۴۲، در حالی که قاره اروپا صحنه آشوب های پیوسته داخلی بود، انگلستان برای مدت صدوپنجاه سال از صلح داخلی بهره می برد.

حال بهتر است بررسی خود را درباره این کتاب با اشاره اجمالی به دو رویداد مهم نیمه اول قرن هفدهم آغاز کنیم که بی شک بر همه اروپائیان هوشیار و اندیشه ورز تاثیر داشته و بر مشرب فکری هابز به ویژه بر تفکرات وی در باب مسائل سیاسی، اثری عمیق گذارده است.

نخستین رویداد تکامل علم طبیعی زمانی بود که در اروپا به همت گالیله و دیگر کسان صورت وقوع یافت. این علم، تصور دیرین پندار آمیز و کیفی مربوط به عالم مادی را به یک تصور انتزاعی و صرفآ کمی مبدل می کرد که به موجب آن ذرات بی رنگ و بی صدای عالم هستی با دقت ریاضی بر طبق قوانین ساده و قعطی علم الحركات (مکانیک) در جنبش اند. هابز یکی از نخستین هواخواهان علم جدید بود.

دومین رویدادی که نفوذ عمیقی بر اندیشه هابز گذارد، وضع خشونت آمیز، وحشی گرانه و خونباری بود که در وضع زندگی وهستی مردم بر اثر جنگ داخلی انگلستان ایجاد شده بود.

مطالعه هابز درباره طبیعت آدمی - که آن را در طبیعت خود انجام داد، چنان که صراحتاً اذعان می کند، و چنان که وی یقیناً نمودهای آن را در آن سال های هراس انگیز اغتشاش های انقلابی ملاحظه کرد - وی را به این نتیجه رساند که انسان، حیوانی است که فقط و فقط به دو انگیزه هر کار و جنبشی را انجام می دهد و این دو انگیزه عبارتند از: ترس و سود شخصی. هر انگیزه دیگری که ممکن است در بادی نظر موجب متمایز ساختن انسان از سایر حیوانات شود از نظر هابز، از یکی از این دو میل اصلی ناشی می شود.

تنها صفتی که موجب متمایز ساختن انسان از دیگر موجودات می شود، استعداد او در تفکر عقلی است؛ ولی داشتن عقل، هر چند امر مهمی است، در واقع تغییری در تصویر هابز از انسان نمی دهد، زیرا او عقل را صرفاً وسیله می داند.

عقل، حیوانی را که از آن بهره مند است قادر می سازد که از بسیاری چیزهایی که برای او ترس آور است، بپرهیزد و بسیاری از لذایذ خودخواهانه ای را که در صورت بی بهره بودن از عقل، می بایست از آن ها چشم پوشد بدست آورد. از آن گذشته، این حقیقت که ترس و سود شخصی تنها انگیزه هایی هستند که رفتار و کردار آدمی را هدایت می کنند، آشکارا بدین معناست که زندگی دشوار و بی رحمانه است.

طبیعت واقعی موجودات زنده، اعم از انسان و حیوان، آن ها را وادار به پیکار خشونت آمیز و مدوام می کند، پیکاری که در قرن بعد به نام «تنازع بقا» خوانده شد. زیرا جایی که تضاد مستقیم منافع موجب بروز نبرد سختی نشود، بی شک ترس افراد از یکدیگر سبب جنگ خواهد شد.

لویاتان هابز

هابز برخلاف غالب مدافعان حکومت های استبدادی معتقد است که افراد بشر طبیعتاً با هم مساویند.

در حال طبیعی، قبل از آن که دولتی به وجود آمده باشد، هر فردی میل دارد آزادی خود را حفظ کند و در عین حال بر دیگران تسلط یابد. هر دوی این امیال از غریزه صیانت نفس ناشی می شود. از تعارض این امیال «جنگ همه بر ضد همه» پدید می آید که زندگی را نکبت بار و حیوانی و کوتاه می سازد. در حال طبیعی نه مالکیت وجود دارد و نه عدالت و نه بی عدالتی بلکه فقط جنگ وجود دارد و «زور و نیرنگ در جنگ در فضیلت عظمی هستند.»

هابز می گوید که چگونه افراد بشر برای گریز از این بدی ها به دامن جوامعی پناه می برند که هر یک تابع یک حاکم مرکزی هستند. هابز چنین وانمود می کند که این امر به وسیله یک پیمان اجتماعی واقع می شود. گویا عده ای از افراد فراهم می آیند و توافق می کنند که حاکم یا هیأت حاکمه ای انتخاب کنند که حکومت بر افراد را اعمال کنند و جنگ عمومی را خاتمه دهند.

هابز در توضیح این نکته که افراد چرا به محدودیت های آزادی فردی که از تسلیم به حکومت ناشی می شود گردن می گذارند و چرا باید گردن بگذارند می گوید: غرض از قیدی که افراد به آن گردن می گذارند صیانت نفس است در کشاکش عمومیتی که از عشق ما به آزادی خود و تسلط بر دیگران نتیجه می شود.

هابز در این مسأله که چرا افراد نمی توانند مانند زنبوران و مورچگان همکاری کنند بحث می کند. می گوید که زنبورهای یک کندو با هم رقابت نمی کنند، میلی به کسب افتخار ندارند، عقل خود را برای انتقاد از دولت بکار نمی برند. توافق آن ها توافق طبیعی است، و حال آن که توافق افراد بشر مصنوعی و ناشی از پیمان است. این پیمان باید قدرت را به یک فرد یا یک هیأت تفویض کند زیرا که اگر جز این باشد مجری داشتن پیمان ممتنع خواهد بود، «پیمان های بی شمشیر الفاظی بیش نیستند.»

در کتاب هابز، برخلاف آنچه بعدها لاک و روسو گفتند، پیمان میان اتباع و طبقه حاکم بسته نمی شود، بلکه پیمانی است میان خود اتباع تا از آن حکومتی که برگزیده اکثریت باشد، تبعیت کنند. وقتی که افراد انتخاب خود را کردند، قدرت سیاسی شان ختم می شود. اقلیت نیز مانند اکثریت مقید می شود، زیرا قرار بر این است که اکثریت از دولت برگزیده تبعیت کنند.

وقتی که دولت انتخاب شد افراد همه حقوق خود را از دست می دهند، مگر آن حقوقی که دولت صلاح بداند بدان ها بدهد. مردم حق شورش ندارند، زیرا حاکم به حکم هیچ پیمانی مقید نیست و حال آن که اتباع مقیدند، مردم هیچ گونه حقی ندارند که بر علیه حکم ران شورش نمایند حتی اگر از برنامه و سیاست های او ناراضی باشند زیرا این عمل باعث شکست و زوال حکم ران و بازگشت به وضع اولیه می گردد.

اما هابز به یک محدودیت نیز در وظیفه تسلیم به حکام قائل است. حق صیانت به نفس به نظر وی مطلق است و اتباع حتی در برابر پادشاهان نیز حق دفاع از خود دارند. این موضوع منطقی است، چونکه وی صیانت نفس را انگیزه تشکیل دولت قرار داده است به همین دلیل عقیده دارد که فرد حق دارد وقتی که دولت وی را برای فرستادن به جنگ فرا می خواند از جنگیدن سرباز زند. این حقی است که هیچ یک از دول جدید بدان گردن نمی گذارند.

یکی از نتایج جالب اخلاق خودخواهانه هابز این است که مقاومت در برابر حاکم فقط وقتی موجه خواهد بود که در دفاع از نفس باشد، و مقاومت در دفاع از دیگران همیشه جرم است. یک استثنای دیگر نیز وجود دارد، هنگامی که فرد در قبال حاکمی که قادر به حمایت او نیست هیچ وظیفه ای بر عهده ندارد.

هابز در یک جا می گوید: مقاومت نسبت به قدرت حاکم مجاز و موجه، مشروع و به حق نیست چون هر چیز موجه و مشروع تصویب خود قدرت حاکم را لازم می دارد و معقول نیست که قدرت مطلق حاکم بر ضد خود عمل کند و مقاومت و شورش را نسبت به خود جایز شمارد در صورتی که مقاومت در برابر قدرت مطلق سلطان باعث تضعیف او می گردد.

در جای دیگر هابز می گوید: چون امنیت تنها سبب و علت انقیاد رعیت است پس اگر حکومت نتوانست امنیت را بوجود آورد، مقاومت مشروع و جایز می شود. بطوری که می بینیم این همان اما و اگری است که قدرت مطلق هابز را تضعیف می کند و با مطالب قبلی تضاد دارد و قوت آن را از میان برده و بی اثرش می سازد. در قسمت قبلی مقاومت در مقابل حاکم مطلقاً مجاز نیست و در این جا آن را مشروط و مشروع می کند.

نتیجه مطالب فوق آن است که اگر مقاومت در برابر حاکم به نتیجه رسید حاکم حقاً قدرت خود را از کف می دهد و از آن لحظه به بعد شرط حاکمیت از وی سلب شده و دیگر حاکم شمرده نمی شود زیرا فاقد شرط لازم حاکمیت یعنی قدرت مستقله حاکمه می شود و لذا رعایا هم دیگر رعایای وی محسوب نمی شوند.

در واقع هابز بر طبق نتیجه فوق حق شورش و مقاومت به اتباع می دهد و این شورش را هم مشروع می سازد و در این صورت اتباع بلافاصله حقوق اطاعت خود را به یک حاکم جدید تفویض می کنند تا بتواند ایشان را حفظ نماید و امنیت را برقرار کند.

هابز اذعان دارد که حاکم ممکن است مستبد باشد ولی بدترین استبداد را از هرج و مرج بهتر می داند. به علاوه در بسیاری موارد منافع حاکم با منافع اتباعش مشترک است. اگر مردم ثروتمند باشند ثروت او بیشتر خواهد شد، و اگر مردم آرام و سربه راه باشند امنیت او بیشتر خواهد بود. شورش بد است، هم بدین جهت که معمولآ به شکست منجر می شود، و هم بدان سبب که اگر هم پیروز شود تخم لقی در دهان مردم می شکند و بدآن ها شورش می آموزد.

به کوتاه سخن، منظور اصلی هابز در این باره فقط این است که هر چند آدمی بی شک خواهان صلح است ولی ترس او از دیگران، اشتیاق او به حفظ آنچه که در اختیار دارد، تمایل خودخواهانه و حریصانه او برای تحصیل چیزهای بیشتر یعنی رغبت ها و نفرتهای اصلی، وی را بر آن می دارد که همواره با همسایگان خود در ستیز باشد. حتی اگر آدمی درک کند که بهترین راه تأمین منافع شخصی او، همکاری و تعاون با همنوعانش است، باز هم برای او فایده ای نخواهد داشت. زیرا عقل انسان، در تحلیل نهایی، بنده و خدمت گزار شهوات اوست و چون عقل آدمی متکی به شهوات است، تنها وظیفه اش این است که به وسیله جستجوی عواملی که می توانند آن شهوات را ارضاء کنند در خدمت انسان قرار گیرد. بنابراین اگر آدمی به عقل و منطق خود متوسل گردد، تنها بدان منظور است که بتواند به نحو بهتری از دیگران بهره کشی کند، حتی اگر بداند که در تحلیل نهایی با این عمل، خود و آن ها را به مصیبت و بلا گرفتار خواهد کرد.

« تنها و تنها یک چیز است که می تواند آن شهوات را به زیر قید درآورد. و آن مسلماً عقل نیست، بلکه چیزی است که آن شهوات قادر به درکش هستند و آن «زور» است. اگر بخواهیم شهوات را هدایت کنیم، باید با آن ها به زبان خودشان سخن گوئیم، یعنی به زبان «ترس و سودجویی». اگر بخواهیم که به ستیزه جویی و رقابت بشر که حاصل بی اعتمادی و امیال خودخواهانه است، پایان بخشیم باید به همان بی اعتمادی و امیال خودخواهانه توسل جوییم، نه آن که دست به دامن عقل و منطق و شعور و مهربانی و نیک خواهی شویم که انگیزه های ادعا شده ولی عاری از حقیقت رفتار انسان هستن. خلاصه آن که باید کاری کنیم که انسان، یا بر اثر ترس از مکافات و یا میل سودجویی، ترجیح دهد که دست از رقابت بردارد و زندگی خود را با زندگی های افراد دیگر هماهنگ سازد. یعنی باید به ترتیبی حکومت توانا و مقتدری بنیاد کنیم که بتواند کسانی را که از قوانین سرپیچی می کنند بترساند و به آن ها که مطيع عرف و قانون اجتماع هستند، پاداشی دهد.» در این جا منطق هابز، در حالت کلی، هم قوی و هم متقاعد کننده به نظر می رسد. ولی چون بررسی دقیق تری از آن به عمل آید، نقیصه های مهمش جلوه گر خواهد شد.

دولت ها در نظریه هابز

بيان اجمالی آن بدین شرح است که چون صرف حسابگری های سودجویانه در مورد امتیازهای نسبی (تنها چیزی است که همواره اندیشه آدمیان را به خود مشغول می دارد) در غایت امر به طور قطع منتهی به پیروی آدمیان از «قوانین طبیعت» نمی شود، باید مصنوعاً کاری کرد که صرفه از آن، کسانی باشد که از قوانین پیروی می کنند. یعنی باید نظامی برای تأمین ضمانت های اجرا و مقرر کردن پاداش ها و کیفرها به وجود آید که بعد از آن هر حسابگری سودجویانه بدان منتهی شود که امتیازهای حاصل از اطاعت از قوانین به نحو قابل توجهی بر امتیازهای ناشی از عدم اطاعت از قوانین بچربد. بدین معنی که چون استدلال سودجویانه به تنهایی به جایی نمی رسد، در نتیجه مردم نمی توانند خود نظمی برای خویش به وجود آورند و مألآ به یک حکم ران که بر آن ها فرمان روایی کند، نیاز خواهد بود.

از آن گذشته، اگر قرار باشد که این حکم ران به طور دائم و موثر صلح و امنیت را برقرار سازد، باید از قدرتی مافوق همه قدرت ها برخوردار باشد. «از دو راه می توان به این «قدرت حاکم»رسید: راه نخست، استفاده از قدرت طبیعی است، مانند مردی که فرزندان خود و فرزندان آن ها را وادار می کند که در زیر سلطه او قرار گیرند، زیرا این اختیار را دارد که اگر از فرمان او سرپیچی کنند، آنان را بکشد و یا آن که شخصی به وسیله جنگ دشمنان را مطیع اراده خود سازد و به شرط انقياد، از تباه کردن جانشان درگذرد. راه دیگر آنست که آدمیان میان خود توافق کنند که با میل و رضایت به زیر فرمان یک فرد یا انجمنی از افراد در آیند، بدان منظور که او (یا آن انجمن)، حافظ آنان در برابر آسیب دیگران باشد. راه دوم را می توان {طرز تشکیل} «اجتماع سیاسی یا دولت تأسیسی» و راه نخست را «دولت اکتسابی» نامید.

دولت اکتسابی آنست که قدرت حاکم با زور بدست آید. و قدرت حاکم وقتی با زور کسب می شود که مردم یا به تنهایی و یا به طور جمعی، از ترس مرگ یا اسارت، همه اعمال آن شخص یا انجمنی را که حاکم بر جان و آزادی آن هاست، مجاز شمارند. تفاوت این نوع سلطه یا «حاکمیت» با حاکمیت تأسیسی تنها در اینست که در نوع اخیر مردم از بیم آسیب یکدیگر، حکم رانی را برای خود انتخاب می کنند، نه از بیم آنکس که او را بر خود حاکم می کنند، ولی در دولت اکتسابی، مردم خود را تسلیم همان کسی می کنند که از وی می هراسند. لیکن در هر دو حالت این کار بر اثر بیم افراد آن جام می گیرد. در ماهیت حاکمیت تأسيسی همان رغبت ها و نفرت هایی که انسان را به دشمنی با همنوعانش بر می انگیزد، او را به این آرزو می اندازد که برای امتیازهایی که یک محیط صلح آمیز برای او به بار می آورد، در کنار همنوعان خویش در نهایت صلح و هماهنگی بسر برد.»

قرارداد اجتماعی هابز

«شهوات و انگیزه هایی که آدمیان را خواهان صلح می سازند، عبارتند از:

١- بیم از مرگ؛

۲- میل به چیزهایی که برای زندگی آسوده ضروری به نظر می رسد؛

٣- و امید به صناعت و کوشش خود برای رسیدن به آن چیزها؛

۴- عقل؛

اصول صلحی را که آدمی زادگان بر اساس آن ها می توانند به توافق رسند، القاء می کند.

«علت» و «منظور» و «هدف غایی» آدمیان (که طبیعتآ خواهان آزادی و تسلط بر دیگران هستند در ایجاد آن قيود بر خویشتن (که زندگی در یک اجتماع مشترک المنافع مسلتزم آنست)، این است که نخست بقای خود سپس رفاه بیشتری را برای زندگیشان تأمین کنند، یعنی می خواهند خود را از آن وضع مصیبت بار جنگ رهایی بخشند. این وضع ناشی از شهوات طبیعی آدمیان است هر آن جا که عاملی برای مهار آن ها وجود نداشته باشد.

تنها راه بر پا داشتن چنین قدرت مشترکی که بتواند از آن ها در برابر هجوم بیگانگان دفاع کند و هر یک را از آسیب یکدیگر ایمن دارد و در نتیجه برای آن ها امنیتی بوجود آورد که در پناه آن بتوانند از بهره کار خود و ثمرات زمین، نیازهای خویش را برآورند و زندگی رضایت بخشی داشته باشد، آنست که همه قدرت و نیروی خود را به یک مرد یا انجمنی از مردان واگذار کنند تا بدینوسیله اراده های متعدد آنان به صورت یک اراده درآید، و پیمانی که هر فرد با فرد دیگر منعقد می سازد، بدین مضمون است که هر فرد به افراد دیگر بگوید که: من حق حکومت بر خود را به این مرد یا این انجمن وا می گذارم، بدان شرط که تو نیز حق خود را به او واگذاری و به این ترتیب مانند من همه کرده های او را مشروع بدانی. وقتی که این کار صورت گرفت، جماعتی که بدین ترتیب در قالب یک شخص با هم متحد شوند، دولت یا اجتماع سیاسی بوجود خواهد آمد و بدین گونه آن «لوياتان» بزرگ پدیدار می گردد، که ما صلح و امنیت خود را به آن مدیونیم.»

«دولت را در صورتی تأسیسی خوانند که جماعتی از مردم با هم توافق کنند و هر فرد با فرد دیگر پیمان بندد که خود را تسلیم حاکمیت یک مرد یا انجمنی از مردان سازد و از طرف اکثریت آنان، حق سخن گفتن از جانب شخص ایشان به آن مرد یا انجمن داده شود (یعنی او را نماینده خود کنند) و همه ایشان، خواه آن کس که به او رأی موافق داده و خواه آن کس که بر ضد وی رأی داده است، باید همه اعمال و آراء آن فرد یا انجمن را مشروع بدانند و همچون اعمال و آراء خود بشمارند، تا بتوانند در کنار یکدیگر با صلح و آرامش زندگی کنند و در برابر بیگانگان در امان باشند.»

کاملاً بدیهی است که هابز در اینجا با اهمیت اساسی که برای توافق مردم در تأسیس یک قدرت حاکمه قائل است، چنین می پندارد که در تحلیل غایی به سود همه مردم است که به قرارداد خود وفادار باشند و راه عدل و انصاف را بپویند و از همه «قوانین طبیعت»پیروی کنند.

مردم تنها به یک علت به تأسیس یک قدرت حاکمه اقدام می کنند، و آن میل ایشان به صلح و امنیت است. از این رو حکم رانی که آنان بر می گمارند، باید برای رسیدن به این مقصود به حد کافی از منابع قدرت برخوردار باشد. یعنی هابز معتقد است که حکم ران باید قدرت فائقه مطلقه و همه جانبه ای را در اختیار داشته باشد.

«حکم ران بر اثر قدرت و اختیاری که به وسیله همه افراد کشور در اختیار او گذاشته می شود، از چنان نیرویی برخوردار می گردد که می تواند با هراسی که در دل آن ها می افکند، اراده های آن ها را به صورت واحد درآورد، تا بدین طریق صلح و امنیت در درون اجتماع برقرار گردد و مردم با تعاونی متقابل برای دفع دشمن خارجی آماده شوند.

وجود این حکم ران از جوهر و مایه اصلی اجتماع سیاسی تشکیل شده است که تعریف آن چنین است: شخصی که جماعت بزرگی از مردم، براساس پیمان های متقابلی که میان یکدیگر منعقد می کنند خود را مصنف اعمال او می دانند، بدان منظور که او بتواند با استفاده از قدرت و امکانات آن ها، آن گونه که مقتضی می داند، صلح را میانشان برقرار سازد و نیروی دفاعی مشترکی را برایشان ایجاد کند.

حقوق و اختیارات آن شخص یا اشخاصی که مردم با رضایت خود، قدرت حاکمه را به او یا به ایشان واگذار کرده اند، از تأسیس اجتماع سیاسی ناشی می شود که عبارتند از:

نخست آن که، چون پیمانی منعقد کرده اند چنین بر می آید که هیچ پیمان پیشینی که با این پیمان جدید مغایرت داشته باشد، برای آن ها الزام آور نیست.

دوم آن که، چون حق نمایندگی شخصی آنان، به کسی داده شده که حکم ران خود قرار داده اند و این حق به وسیله پیمانی که افراد با یکدیگر بسته اند به او داده شده، نه پیمانی که او با یک یک افراد بسته باشد؛ هیچ عملی از سوی حکم ران نمی تواند پیمان افراد را لغو کند، و در نتیجه هیچ یک از رعایای او نمی تواند به هیچ بهانه ای خود را از تابعیت او رها سازد.

سوم آن که، چون اکثریت مردم با رضایت خود، حکم رانی را برگزیده اند، آن کس هم که در زمره اقلیت بوده و با انتخاب آن حکم ران موافق نبوده است، باید اکنون مانند بقیه افراد به حکومت او رضایت دهد.

چهارم آن که، عمل حکم ران هر چه باشد، نمی تواند به هیچ یک از اتباعش آسیبی برساند و هیچ کس نمی تواند او را به ستمگری متهم سازد.

پنجم آن که ، در نتیجه آنچه در قسمت قبل گفته شد، اتباع نمی توانند حاکم را عادلانه به مرگ محکوم کنند و یا آن که با مجازات های دیگر به کیفر رسانند.

ششم، یکی از لوازم حاکمیت آن است که حکم ران درباره عقاید و نظراتی که مخالف صلح هستند و یا به ایجاد آن کمک می کنند حق داوری داشته باشد.

هفتم، یکی دیگر از لوازم حاکمیت، قدرت تجویز قواعد و اصولی است که به موجب آن هر کس آگاه شود که از چه چیزهایی می تواند برخوردار گردد و چه اعمالی را، بدون آن که مورد تعرض اتباع دیگر مملکت قرار گیرد، می تواند انجام دهد و این همان است که مردم قواعد اجتماعی می خوانند.

هشتم، لازمه دیگر حاکمیت، حق داوری است، یعنی حکم ران باید از حق رسیدگی به اختلافات مردم و قضاوت درباره آن ها برخوردار باشد. .

نهم، (یکی از لوازم حاکمیت) حق اعلان جنگ و صلح با ملل و دول دیگر است.

دهم، حق انتخاب مشاوران، وزیران، قضات و افسران، چه در زمان صلح و چه هنگام جنگ، از لوازم حاکمیت است.

این حقوق که جوهر و اساس حاکمیت را تشکیل می دهد، نشانه هایی است که بدان وسیله انسان می تواند تشخیص دهد که قدرت حاکمیت در اختیار چه کسی یا کدام انجمنی قرار دارد، این حقوق انتقال ناپذیر و جدانشدنی هستند.

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی و اجتماعی


 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: