حقوق خبر
افلاطون Aristocles (plato)

افلاطون زندگی و اندیشه های وی(قسمت 2)

تهاجم به خاک دیگران، در نظر افلاطون ناشی از نقصی است که در فضیلت و علو صحیح یک دولت وجود دارد. چنین دولتی به وضع انسانی شبیه است که اگر در فضیلت و علو اخلاقی اش نقص باشد غالباً به موجودی متجاوز و متعدی به حقوق دیگران تبدیل می گردد

افلاطون زندگی و اندیشه های وی(قسمت 1)
 

افلاطون Aristocles (plato)

نقش عدالت در پیوند میان دولت ها

در نظر افلاطون عدالت نه تنها جزئی از فضایل بشری است بلکه در عین حال خصیصه ای است در وجود مردمان که آن ها را مستعد برقرار کردن روابط سیاسی با یکدیگر به منظور تشکیل جامعه های سیاسی می سازد.

عدالت در نظر افلاطون بخشی از فضیلت انسانی و در همان حال رشته ای است که مردمان را در اخل دولت ها به هم پیوند می دهد. به عبارت دیگر خصلتی است که در آن واحد هم انسان را خوب می سازد و هم او را اجتماعی بار می آورد. این موضوع، یعنی یکسان دانستن اثر عدالت در تربیت نفس بشر و در اجتماعی کردن او، اولین و اساسی ترین اصل در فلسفه سیاسی افلاطون است.

سوفسطائیان تصدیق می کردند که عدالت، یا اصول اخلاقی، برای به وجود آمدن یک اجتماع سیاسی و برای حفظ بقای آن اجتماع ضرورت حیاتی دارد. ولی مسأله بعدی را که عدالت سازنده علو بشری است انکار می کردند. آن ها خود به این نکته معترف بودند که برای این که زندگی انسان در جوار انسان های دیگر امکان پذیر گردد، چاره ای نیست جز این که فعالیت های انفرادی وی محدود و تمایلات خودخواهانه اش تسلیم قیود و مقررات اجتماع گردد. اما دنباله این استدلال را که بشر در نتیجه پذیرفتن این گونه قيود و محدودیت ها به انسانی بهتر تبدیل می گردد، قبول نداشتند.

حریف سوفسطائی سقراط، تراسيماخوس، در بخشی از رساله جمهور که مربوط به وصفت عدالت است با استدلالی شبیه کالیکلس وارد میدان جدل می شود و تعریف مشهور خود را که «عدالت چیزی جز منافع اقویا نیست» بر زبان می راند.

او در یکی از عبارات تالی جمهور توضیح بیشتری در اطراف این تعریف می دهد که از مضمون آن آشکارا معلوم می شود که اندیشه وی اساسآ با اندیشه ای که بعدها در فلسفه مارکس تجدید شد یکسان است.

تراسيماخوس معتقد بود شکل های مختلف حکومت با توجه به منافعی که اعضای آن دارند باعث می شود که قوانین وضع شده به دست هیات حاکمه، دمکراتیک، اشرافی یا استبدادی از آب درآیند. حکام جامعه این قوانین را که در جهت تامین منافع خود آن ها درست شده است به نام عدالت تحویل اتباع کشور می دهند و هر کسی را که گستاخانه به حریم آن قوانین تجاوز کند و یا این که زیر پایشان بگذارد به عنوان قانون شکن و بیدادگر مجازات می کنند و به همین دلیل می گویم که اصل عدالت میان تمام دولت ها یکی است؛ یعنی عدالت چیزی جز منافع حکومت نیست و در همه جای دنیا عدالت بر اصل واحدی استوار است و آن اصل عبارت از حفظ منافع اقوياست.

نظریه های کالیکلس و تراسيماخوس از هر حیث یکسان نیستند ولی در اساس مطلب با هم موافقند؛ به این معنی که هر دو سو فسطائی بر این عقیده اند که تسلیم شدن به محدودیت ها و قیودی که لازمه عضویت در جامعه سیاسی است نتیجه اش تنزيل علو يا فضیلت طبیعی انسان است، نه ترقی آن.

این نظر را ممکن است با نقل عبارتی از منظومه «برنارد مندویل» موسوم به افسانه زنبورها مجسم کرد. او در این منظومه می گوید که: «تنها شور و احساس مفید که در نهاد بشر جا گرفته است و او را به حفظ صلح و آرامش در جامعه علاقمند می سازد ترس اوست. هر قدر بیشتر از این ترس بهره برداری کنید به همان نسبت بهتر می توانید او را به انسانی منظم تر و مطیع تر تبدیل کنید. پس اگر قبول کنیم که شهامت جزء فضائل بشری است و انسان دلیر از انسان ترسو بهتر است، در آن صورت تنها نتیجه ای که از نظریه سوفسطائیان گرفته می شود این است که مربیان اجتماع با تبدیل کردن انسان به شهروندی بهتر، او را موجودی بدتر می سازند.»

قسمتی از جواب افلاطون به حریفان سوفسطائی اش در این باره، مبنی بر این اصل است که قبول محدودیت برای رسیدن به درجه كمال لازم است. گرچه تسلیم شدن به قيود اجتماعی لازمه اش پذیرفتن محدودیت و صرف نظر کردن از آزادی مطلق برای انسان تسلیم شونده است، ولی نتیجه نهایی این محدودیت به نفع وی تمام می شود؛ زیرا که خودداری و ایستادگی در مقابل طغیان های شهوانی نفس، برای نیل به کمال انفرادی ضرورت حیاتی دارد.

هدف آموزش از دیدگاه افلاطون

عقیده افلاطون بطور خلاصه این است که اگر شما می خواستید به فضیلت کامل انسانی نایل گردید، یعنی اگر می خواهید که امکانات و استعدادهای نهفته خود را به عنوان یک موجود بشری به سرحد کمال برسانید، در آن صورت همه آن ها را مطيع مقرراتی سازید که قانون برای هدایت اتباع کشور تعیین کرده است. اما کدام قانون؟ افلاطون جواب می دهد: «آن قانونی که شما و سایر اعضای خانواده بشری را در یک اجتماع سیاسی به هم پیوند می دهد.» این قسمت از افکار افلاطون با ذهن و اندیشه عصر جدید ناسازگار و بیگانه است.

پندارها و اندیشه های اخلاقی ما، محصول سنتی است که دو هزار و اندی سال از عمرش می گذرد و این نکته را در عمق ذهن ما فرو برده است که بین چیزهایی که اخلاق صحیح است و چیزهایی که به مصلحت اجتماع است، تفاوت وجود دارد. بنا به اندیشه صاحب نظران کلاسیک اعصار جديد، فلسفه بوجود آمدن دولت همین است که قسمت اخیر را (یعنی آنچه را که مصلحت اجتماع است) به زور اجرا کند، ولی اجرای قسمت قبلی جزء وظایف دولت نیست. به عبارت دیگر، دولت برای این تاسیس شده است که زندگی را در جامعه امکان پذیر سازد و دیگر مسئول نیست که سرشت مردمان را هم خوب سازد.

در نظر افلاطون قوانینی که زندگی کردن انسان را در اجتماع امکان پذیر می سازد با مقرراتی که نفس و سرشت وی را خوب می کنند، هر دو یکسانند.

وظیفه حکم ران سیاسی مضاعف است: یکی حفظ تشکیلات جامعه و دیگری تهذیب نفس شهروندان و رساندن آن ها به درجه کمال است. از نظر افلاطون این دو وظیفه با هم فرق ندارند بلکه دو بیان متفاوت از موضوعی مشترک هستند. حکومت کردن چیزی جز تربیت کردن نیست و تربیت هم در مرحله آخر چیزی نیست جز پروراندن فضایلی در وجود اتباع کشور که به حکم طبیعت، استعداد و آمادگی پذیرفتنش را دارند.

«انسان هیچ گاه در مقابل قانونی که اجرا شدنش شهروندان کشور را به عناصری بد (یا بدتر) تبدیل می کند، نباید سر طاعت فرود آورد. بنابراین سعی کنید که قوانین جامعه را همیشه با توجه به نحوه تاثیرشان در تربیت شهروندان مورد ستایش با سرزنش قرار دهید.

پیش از پذیرفتن هر قانونی آن را به محک عقل سلیم بزنید و مطمئن بشوید که نویسندگانش آن را فقط به این منظور که عقل وا حساسات شما را بفریبند و این هر دو را به سوی کسب سود و تامین ثروت منحرف سازند، ننوشته باشند».

افلاطون زندگی و اندیشه های وی(قسمت 1)
 

افلاطون و منشاء دولت

«دولت زائیده احتیاج نوع بشر است، زیرا هیچ کسی به تنهایی قادر نیست که تمام نیازمندی های خود را تامین کند در حالی که ما همه نیازهای فراوان داریم. حال از آن جا که احتياجات ما فراوان و اشخاص زیاد برای تامین آن احتیاجات لازمند، به ناچار هر یک از افراد را به قصد آن جام منظورهای گوناگون به کمک می گیریم؛ و موقعی که این هنبازان و دستیاران در سکونت گاهی واحد دور هم جمع شدند هیأت ساکنان را من حيث المجموع دولت (= شهر یا کشور) می نامیم.»

افلاطون جواب مقدماتی خود را به این سئوال که: «آن پیوندی که افراد را در داخل تشکیلات دولت به هم مربوط می سازد چیست؟» داده است. وی بر این عقیده است که پیوند مذکور عبارت از نیاز و همبستگی متقابل اقتصادی میان افراد است که خود این نیاز در درجه اول ناشی از امکانات محدود انسان است که نمی تواند به تنهایی هر آنچه را که لازم دارد تولید کند و در درجه دوم معلول آن اختلاف طبیعی است که میان استعداد مردمان مختلف وجود دارد و فردی را لایق تامین یک قسم نیاز و فردی دیگر را شایسته تامین نیازی از نوع دیگر می سازد.

درباره سرشت و ماهیت دولت می بایست بگوئیم که دولت از نظر افلاطون سازمانی مطلقاً اقتصادی است که تنها در نتیجه نیازهای مادی انسان بوجود آمده و منحصرآ بر پایه روش توزیع کار - که برای تأمین آن نیازها لازم است . بنا گردیده است.

همان طوری که اشاره شد عدالت در نظر افلاطون عبارت از خصلتی است که در نهاد فرد انسانی وجود دارد و اجتماع و آمیزش افراد را در داخل دولت ها امکان پذیر می سازد. اما اگر این دولت ها بر اساس اندیشه افلاطون، چیزی بیشتر از یک مشت تشکیلات اقتصادی نیستند، در آن صورت عدالت انسانی نیز چیزی نیست جز نوعی میل و گرایش که وی را متمایل به این می سازد که استعدادها و نیروهای تمیز دهنده خود را روی یک وظیفه منحصر اقتصادی، که جنبه تخصصی دارد متمرکز سازد. چنین تمایلی فوق العاده شبیه به آن غریزه اجتماعی خواهد بود که در جامعه زنبوران وجود دارد و هر کدام از آن ها را از هر طبقه که باشد به کوشش در آن جام وظیفه ای که اختصاصآ بر عهده اش واگذار شده است، مجبور می سازد.

سوفسطائیان برای تایید ادعاشان که قوانین اخلاقی اعتبار و ارزش آفاقی ندارد به موثرترین و محرک ترین استدلالی که در اختیار داشتند متوسل شده بودند. آنان برای اثبات نظر خود دلیل می آورند که اقوام مختلف جهان با رسوم و قوانین مختلف پرورش یافته اند و آن تعهداتی که به موجب این رسوم و قوانین پذیرفته شده است، هرگز میان کلیه اقوام جهان یکی نیست و حتى غالبآ تلفیق ناپذیر است. مثلآ اگر قومی خوردن گوشت آدمی زاد و قربانی کردن بشر را در معبد خدایان جزء وظایف مذهبی خود بشمارند، ارتکاب همان اعمال در جوامع دیگر غالبآ گناه و کرداری زشت و نفرت انگیز محسوب می شود و موقعی که وضع از این قرار باشد دیگر چگونه می توان برای رسوم و قوانین ساخته بشر مدعی اعتبار و صحت جهانی شد؟

سوفسطائیان نتیجه ای را که از استدلال خود گرفته بودند در قالب این جمله که «تمام مقررات و قوانین اخلاقی حکم آداب و رسوم را دارند و به فرمان طبیعت ایجاد نشده اند» را ابراز داشتند، زیرا عقیده آن ها این بود که هیچ کدام از این قوانین و مقررات طبیعی نیستند، وگرنه در تمام نقاط دنیا می بایست به نحوی یکسان جاری و حکم فرما باشند.

افلاطون و منشاء جنگ

بالا رفتن سطح نیازمندی های بشر به میزانی فراتر از حد لزوم، توسعه وسایل تامین آن نیازها به نسبتی که به خود نیازها افزوده می شود، خط سیری است که بسیاری از نویسندگان آن را به چشم شاهراه های اساسی تمدن نگریسته اند. در حالی که چنین خط سیری در نظر افلاطون نشانه بیماری جامعه بشری است.

افلاطون بالارفتن دایم نیازهای بشری را که غالبشان به عقیده وی تجملی هستند دلیل پیشرفت و كمال جامعه بشری نمی داند. افلاطون افزایش بیش از اندازه نیازهای آدمی را آفتی برای جامعه سیاسی می داند، ليكن انکار نمی کند که ظهور انواع هنرها و صنایع بشری از قبیل شعر، موسیقی، نقاشی، قنادی، خیاطی و غیره... معلول کوشش برای رفع این نیازهای تجملی است. از جمله زیان هایی که آفت تجمل برای بشر به بار آورده جنگ است.

جنگ به عقیده افلاطون ناشی از زوال اقتصاد ساده و سالم جوامع ابتدایی و ناگزیری آن ها از توسل به زور در برآوردن نیازهای خویش است. وقتی کشوری دست به تجاوز می زند نشانه ای از سازمان بیمار حکومت خود را بدست می دهد، همچنان که فرد هنگامی در برابر دیگران پرخاشگر می شود که هنر و فضیلتی در او کم باشد. پدیده جنگ به نوبه خود در سازمان طبقاتی جامعه تاثیر می گذارد و ضرورت دفاع از کشور، موجد طبقه پاسداران یعنی سپاهیان متخصص در فنون جنگی می شود.

یک دولت موقعی که در مسیر تجملات افتاد، از تامین کلیه آن چیزهایی که برای رفع نیازهای تجملی لازم است عاجز می ماند و بنابراین ناچار می گردد که به خاک دیگران حمله کند. منشاء این عجز، چنان که می بینیم، در فنای آن سیستم اقتصادی که در نظر افلاطون نشانه سالم بودن جامعه بشری بود قرار دارد و راه حل بعدی، یعنی دستبرد زدن به خاک دیگران برای تصرف وسایل تولید، راه حلی است که از فکر زمام داران یک کشور بیمار و آشفته حال تراوش می کند وگرنه یک دولت صحیح و تندرست احتیاج به این گونه تشبثات برای رفع مشکلات اقتصادی خود ندارد.

تهاجم به خاک دیگران، در نظر افلاطون ناشی از نقصی است که در فضیلت و علو صحیح یک دولت وجود دارد. چنین دولتی به وضع انسانی شبیه است که اگر در فضیلت و علو اخلاقی اش نقص باشد غالباً به موجودی متجاوز و متعدی به حقوق دیگران تبدیل می گردد.

بیشتر بخوانید:

افلاطون زندگی و اندیشه های وی(قسمت های دیگر)

 

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی و اجتماعی



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: