حقوق خبر
ارسطو (Aristotle)

اندیشه های ارسطو (قسمت 1)

در فلسفه سیاسی ارسطو دو فرق برجسته با حکمت سیاسی افلاطون به چشم می خورد: یکی این که ارسطو از بدیع ترین نظریه افلاطون انتقاد می کند. دیگر این که بکرترین نظریه استادش را رد می نماید

اندیشه های ارسطو (قسمت 1)
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

ارسطو (Aristotle)

رسم بر آن است که زندگی ارسطو را از نظر روش تفکر او به سه دوره تقسیم کنند:

نخست دوره شاگردی او در «آکادمی» مکتب افلاطون که بیست سال از عمر وی را در بر می گیرد و با مرگ افلاطون (در سال ۳۴۷ قبل از میلاد) به سر می رسد.

دوم، دوره ای که محققان آلمانی آن را سال های سرگردانی نامیده اند، که در طی آن ارسطو شهر آسوس و جزیره لسبوس و شهر پلارا در می نوردد، پایان این دوره همزمان با آغاز شهریاری اسکندر است.

در دوره سوم، ارسطو به آتن باز می گردد و مکتب خود به نام «ليسيوم» را بنیاد می کند و سرآن جام به «فالسيس» پناه می برد و تا پایان عمر خود در آن جا می ماند.

ارسطو به سال ۳۸۴ پیش از میلاد مسیح در شهر استاژیرا متولد شد. استاژیرا از شهرهای مقدونیه بود و در ۳۰۰ کیلومتری شمال آتن قرار داشت. پدر او دوست و طبیب آمینتاس پادشاه مقدونیه و جد اسکندر بود. ارسطو هشت و به قولی بیست سال از افلاطون تعليم گرفت. نفوذ عقاید افلاطون در تمام نظریات ارسطو حتی در آن ها که بیشتر ضد افلاطونی است دیده می شود و این دلیل بر طول مدتی است که ارسطو نزد افلاطون به کسب دانش و فلسفه اشتغال داشت.

حیات ارسطو عظمت فکری وی را بدان سان که واقعاً بوده است نشان نمی دهد. در حالی که این عظمت به بهترین وجه در آثار و نوشته های وی منعکس است.

ارسطو تقریباً در تمام رشته های دانش بشری (به جز ریاضیات) استاد و صاحب نظر بود. آثار وی قلمرو الهيات، متافیزیک، اخلاقیات، اقتصاد، سیاست، زیباشناسی و فیزیک را در بر می گیرد.

در تاریخ بشریت کسی را که همانند ارسطو یا لااقل شایسته تشبیه به وی باشد نمی توان یافت و مردی که این اندازه وسعت معلومات عقلی و این همه نفوذ در سیر تکامل فلسفه در ادوار آتی بشریت داشته باشد، شاید هرگز نتوان یافت.

ارسطو برای مدت بیست سال متوالی - از سن هفده تا سی و شش سالگی - عضو اکادمی افلاطون بود.

درباره نفوذ این رابطه صمیمی و طولانی در پروراندن افکار ارسطو هرچه گفته شود، سخن گزافه آمیزی نخواهد بود. افکار و نظرات افلاطون چنان وی را در برگرفته اند و چنان بر اندیشه اش مسلط هستند که شاید جز او هیچ فیلسوفی را نتوان یافت که تا این اندازه تحت تأثیر و نفوذ فیلسوفی دیگر قرار گرفته باشد. از این بیان البته نباید چنین نتیجه گرفت که اندیشه ها و معتقدات ارسطو مو به مو با افکار و عقاید استادش تطبیق می کند و به عکس، اختلافات وی با افلاطون هم عمیقند و هم مشهود.

در فلسفه سیاسی ارسطو دو فرق برجسته با حکمت سیاسی افلاطون به چشم می خورد: یکی این که ارسطو از بدیع ترین نظریه افلاطون انتقاد می کند. دیگر این که بکرترین نظریه استادش را رد می نماید.

نقد ارسطو از نظریه افلاطون درباره کمونیزم خانوادگی و اشتراک در ملک و دارایی، در کتاب دوم رساله سیاست مندرج است. ولی این اختلاف نظر میان شاگرد و استاد کاملاً تحت الشعاع آن اختلاف نظر دیگر (که اختلافی است عمیق و اساسی قرار گرفته است، به حدی که می شود اختلاف نخستین را اختلاف در جزئیات (ونه در اصل مطلب ) نامید.

اما اختلاف دوم، همچنان که اشاره کردیم خیلی عمیق است به این معنی که ارسطو آن اصل معروف و اندیشه بنیانی افلاطون را که می گوید فلاسفه باید بر دنیا حکومت کنند رد می کند. ارسطو نکته ای را که استادش در باره ماهیت و سرشت «معرفت علمی» کشف کرده است انکار نمی کند. حتی با آن نظر استاد که معتقد است جستجوی چنین معرفتی از وظایف خاص فیلسوفان است مخالفتی ندارد. اما در ضمن، ذهن خواننده را به یک فرق و تفاوت اساسی متوجه می سازد که افلاطون از آن آگاه نبوده است. یعنی به فرق میان کاربرد نیروی عقل و برهان بشر در شئون نظری و عملی معرفت علمی فقط در باره چیزی که ضروری و کلی یعنی شامل بر همگان باشد امکان پذیر است. معرفت علمی نمی تواند به عنوان امتیاز خاصی، دارنده خود را شایسته حکومت بر مردمان سازد.

 ارسطو و ماهیت دولت

«هر دولتی عبارت از نوعی جامعه است و هر جامعه ای به این منظور که سودی به اعضاء خود برساند تأسیس شده است، زیرا که فعالیت افراد بشر همواره به این قصد صورت می گیرد که آنچه را که متضمن خیر و صلاح آن هاست به دست آورد. اما اگر غرض نهایی جامعه ها تحصيل خیر و صلاح باشد، غرض دولت یا جامعه سیاسی عبارت از تحصیل بزرگترین خبرها در عالی ترین صور آن برای اعضای جامعه سیاسی است.

هنگامی که چندین خانواده با هم متحد شدند و انجمن خانواده ها هدف خود را چیزی بالاتر از تأمین نیازمندی های روزانه قرار داد، وضع دگرگون می گردد و اولین جامعه ای که بر اساس کیفیت جدید تشکیل می شود دهکده است. هنگامی که مردمان چندین دهکده در داخل جامعه ای منفرد و کامل متشکل گردیدند و این جامعه به حد کافی وسعت و غنا داشت که بتواند نیازمندی های خود را از هر حیث یا تقریباً از هر حیث، تأمین کند آن وقت دولت بوجود می آید، که دلیل و علت اصلی آغاز شدن آن تأمين احتياجات بدوی زندگی است. سپس چنین دولتی به تدریج هدف خود را فراهم کردن وسایل یک زندگی خوب برای اعضاء جامعه قرار می دهد و برای تحصیل این هدف به عمر و بقای خود ادامه می دهد. بنابراین، اگر شکل های بدوی اجتماع طبیعی هستند دولت نیز که ترکیبی از همین شکل هاست به ناچار طبیعی است».

«دلیل گفتار ما که دولت ساخته و پرداخته طبیعت است و بر افراد جامعه تقدم دارد همین است که فرد، موقعی که از همنوعان خود مجزا باشد، کافی به ذات نیست و بنابراین رابطه اش با اجتماع در حکم رابطه جزء است با کل. اما هر آن کس که قادر به زندگی در جامعه نیست، یا برای این قبیل زندگی میان همنوعان احساس نیاز نمی کند یا خداست یا جانوری وحشی. او دیگری جزئی از دولت شمرده نمی شود.

با این که طبیعت نوعی غریزه اجتماعی در نهاد همه آفریدگان به ودیعه گذاشته است، مع الوصف باید اعتراف کرد آن کسی که نخستین سنگ بنای دولت را نهاد بزرگترین منعم و خیرخواه بشر بود، زیرا که انسان موقعی که به سرحد کمال رسیده باشد، بهترین جانوران است. در حالی که همین انسان موقعی که پای بند قانون و عدالت نباشد، از هر جانوی بدتر است، زیرا که انسان ظالم مسلح است و ظلم مسلح خطرناکتر. طبیعت وی را از بدو خلقت با ابزارهای لازم مجهز کرده است و این وسایل به این قصد در اختیار او گذاشته شده اند که با استفاده از هوش و فضیلت به کار برده شوند، در حالی که وی می تواند آن ها را برای نیل به بدترین و زشت ترین مقاصد به کار اندازد. از این روست که می گوئیم انسان عاری از فضیلت، وحشی ترین و ناپاک ترین جانوران است و از حیث خونخواری و شهوت و شکم پرستی بر هر موجود دیگری می چربد.

اما عدالت رشته ای است که مردمان را در داخل دولت ها به هم پیوند می دهد؛ زیرا که هدف نهایی اش تمیز نیک از بد و صحیح از خطاست و تنها اصلی است که نظم را در یک جامعه سیاسی مستقر می سازد. «لذا این مطلب آشکار است که دولت ساخته طبیعت است و انسان بالطبع جانوری سیاسی است.»

نظریه ارسطو از همان نقطه آغاز می گردد که افلاطون نیز از آن جا شروع کرده است. وی بیان اندیشه خود را با نشان دادن بطلان اندیشه سوفسطائیان آغاز می کند که عقیده دارند سازمان های سیاسی در نتیجه قراردادها و بند و بست های اجتماعی به وجود آمده اند و دست طبیعت در ایجادشان دخالتی نداشته است.

نظریه سوفسطائیان، منتهی به این نتیجه شد که اطاعت از قوانین دولت و تسلیم شدن به مقرراتی که فرمان روایان جامعه وضع کرده اند مانع از رشد طبیعی انسان و رسیدن وی به کمال مطلوب می گردد.

در مقابل این نظریه (یعنی نظریه سوفسطائیان) ارسطو هم مثل افلاطون می کوشد که نیروی اخلاقی قوانین سیاسی را مجدداً برقرار سازد.

او می خواهد نشان دهد که آن ایمان عمیق به اطاعت از قانون که در نتیجه تربیت صحیح به شهروند، جزئی از خصلت وی می گردد و او را به انسانی خوب و با ایمان مبدل می سازد، و این ایمان نه تنها در نتیجه تفکر منطقی متزلزل نمی شود بلکه به عکس محکم تر و پایدارتر می گردد. اما تفكر منطقی تنها در صورتی قادر به تحکیم این ایمان می شود که شهروند مطیع به چشم ببیند که هر نوع اطاعتی از قوانین کشورش، سرآن جام به نفع و مصلحت خودش تمام می شود.

ارسطو می گوید مکتب خانواده به نحوی کاملاً طبیعی بوجود آمده است و هیچ کس نمی تواند خلاف این ادعا را ثابت کند. تصور این که فکر تشکیل خانواده به عمد، با نقشه ای قبلی، یا بوسیله قدرتی خارجی، بر انسان تحمیل شده به قدری بعید است که حتی زیرک ترین متفکر سوفسطائیان هم نمی تواند از چنین تصوری پشتیبانی نماید.

تشکیل خانواده علتی بسیار ساده و آشکار دارد و آن تأمین غرایز بومی بشر است. بنابراین مکتب خانواده نه تنها رشد طبیعی انسان را خفه نمی کند بلکه باعث تسریع و تقویت آن رشد می گردد.

کانون خانواده قفسی نیست که انسان را در آن حبس کرده باشند بلکه آشیان امنیت و آسودگی است. اما دولت هم در مرحله آخر چیزی جز رشد و توسعه طبیعی خانواده نیست؛ زیرا اگر فلسفه وجود خانواده را در نظر بگیریم، می بینیم آن هدفی که خانواده اساساً به قصد آن جام آن بوجود آمده و مع الوصف تنها به آن جام پاره ای از آن موفق گردیده، همان هدف را دولت در سطحی رفیع تر، با تشکیلاتی وسیع تر، بطور کامل آن جام می دهد.

این هدف اصلی عبارت از تأمین وسایل «خود بسندگی» شهروندان و دادن امکانات لازم به آن هاست که روی پای خود بایستند. همین موضوع که انسان قادر نیست تمام احتياجات خود را به تنهایی رفع کند، نخستین و مهمترین دلیل بوجود آمدن خانواده است. اما خانواده هم با وصف این که قسمتی از نیازمندی های یک گروه کوچک متشکل را برآورده می کند باز از قبول کمک خارجی بی نیاز نیست. به این ترتیب همان ضرورتی که در مرحله اول باعث تشکیل خانواده شده بود این بار باعث تشکیل واحد بزرگتری به نام دهکده، و احتیاج مجدد دهکده به کمک های خارج (البته از میزانی کمتر) منجر به تشکیل بزرگترین واحد اجتماع به نام دولت می گردد، به این دلیل از آن جا که دولت چیزی جز یک حلقه نهایی در این زنجیره طبیعی نیست وجودش همان اندازه طبیعی است که وجود خانواده.

«بنابراین شرط اساسی این زندگی (یعنی حیات سیاسی) این است که فرمان روای جامعه خود را موظف به توجیه معقول اوامری بداند که برای حفظ مصالح زیردستان صادر می کند، آن اوامر را به نحوی خردپسندانه برای شهروندان تشریح کند، و خلاصه وضعی بوجود آورد که در آن اتباع جامعه با میل و رغبت از مقررات و قوانینی که وضع شده است اطاعت ورزند، نه این که در نتیجه رعب، و ترس از عواقب خشم فرمان روا، قوانین و احکام او را پذیرا گردند.»

«دولت چنان چه تعریف کرده ایم عبارت از آمیزش و ترکیب خانواده هاست برای تحقق بخشیدن به یک زندگی کامل، مرفه، سعادتمند و کافی به ذات. یک چنین جامعه ای فقط از اختلاط مردمانی می تواند بوجود آید که در مکان مشترکی به سر برند و با هم آمیزش و وصلت داشته باشند. از این روست که در شهرها یک رشته پیوندها محبت های خانوادگی، برادری ها، گذشت ها، فداکاری ها و تفریحات مشترک، که همه را دور هم جمع می کند بوجود می آید. دولت برای این بوجود آمده است که یک زندگی خوب برای شهروندان تأمین کند وگرنه تأمین یک زندگی بی خصلت و خاصیت هدف نیست. دولت در عین حال که برای رفع حاجات بوجود آمده، به خاطر ایجاد حیات خوب و بهبودی زندگی مردم نیز بوجود آمده است.»

«ایجاد فضیلت در اتباع کشور به طور حتم باید مورد علاقه دولتی که حقیقت شایسته این نام است قرار گیرد، و در غیر این صورت به حق می توان گفت که آن دولت، دولت حقیقی نیست و فقط نام و عنوان خالی دولت را به خود بسته است.

هدف و مقصد نهایی دولت تأمین زندگی خوب برای شهروندان است و خود دولت چنان که گفتیم عبارت از اتحاد خانواده ها و دهکده هاست برای تحقق بخشیدن به یک زندگی کامل و کافی به ذات و غرض نهایی از این زندگی تأمین سعادت و شرافت برای شهروندان است.»

قسمتی از نوشته ارسطو که در بالا نقل شد آن اختلاف اساسی در باره وظایف دولت را که میان اندیشه وی و اندیشه افلاطون از یک طرف، و اندیشه فیلسوفی مانند لاک از طرف دیگر وجود دارد به نحوی آشکار، روشن می سازد.

اندیشه لاک در این مورد اهمیتی خاص دارد از آن رو که این اندیشه مبین اصولی است که مرام لیبرالیزم انگلستان و جمهوریت آمریکا هر دو از آن الهام گرفته اند. بنابر اندیشه لاک: وظیفه دولت محدود به همین است که از حقوق اعضای خود هر آنگاه که مورد تجاوز قرار گیرند، دفاع کند. در این اجتماع هر فرد نسبت به امنیت خویش، نسبت به دارایی خویش، و نسبت به آزادی عمل خویش (تا جایی که از این عمل برای تجاوز به حقوق دیگران استفاده نکند) حقی دارد که آن حق باید محترم شمرده شود. وظیفه دولت در این میان چیزی جز این نیست که هر نوع تشبث با توطئه ای را که برای نقض این حقوق صورت می گیرد با به کار بردن قوه قهریه سرکوب و از عمل کسانی که قصدشان لطمه زدن به نفس، مال و آزادی دیگران است جلوگیری کند. یا اگر اوضاع و شرایط طوری بود که به موقع نتوانست جلو این قبیل اعمال را بگیرد، لااقل مرتکبان را به کیفرهای معین قانونی برساند.

وظیفه دولت محدود به همین چیزهاست و بس و هر دستگاه سیاسی که بکوشد پای خود را از حریم این وظایف بیرون گذارد و در کارهایی که مربوط به وی نیست دخالت ورزد، حقوق اختصاصی اعضای جامعه را نقض کرده است.آن محدودیتی که لاک برای اعمال و اختیارات دولت قائل شده مورد حمله مستقیم ارسطو در رساله سیاست قرار دارد.

به عقیده لاک: «وظیفه حکومت مراقبت در این باره نیست که اعضای جامعه که مشغول قرارداد اجتماعی می شوند به هیچ وجه مرتکب خطا یا فساد نگردند. وظیفه دولت محدود به همین است که نگذارد اتباع کشور مرتکب عمل خلاف نسبت به یکدیگر گردند یا این که به قلمرو مشروع همدیگر تجاوز نمایند» اما این قیدها که لاک بر حوزه اعمال دولت اطلاق می کند به نظر ارسطو موانعی هستند که با بودن آن ها دولت هرگز نمی تواند وظایف اساسی خود را به عنوان دستگاه مربی جامعه آن جام دهد.

جامعه ای که اعضای آن فقط در مکانی مشترک زندگی کنند و تعهدی جز این نداشته باشند که از تجاوز کردن به حقوق همدیگر، یا ارتکاب جنایت در باره یکدیگر، خودداری نمایند یا این که پیمان هایی برای تسهیل داد و ستد و معاوضه کالا با هم ببندند، چنین جامعه ای استحقاق این را که دولت نامیده شود ندارد. این خلاصه عقیده ارسطوست و اما لاک به عکس عقیده دارد که بهترین نوع دولت، همانا دولتی است که حوزه اختیاراتش محدود شده است و حق قدم گذاشتن به ماوراء آن اختیارات را ندارد. در اینجا لازم است به وجه اشتراک در عقاید ارسطو و افلاطون اشاره شود و آن این که چون صفات معنوی برای هستی و پایندگی جامعه سیاسی با کشور چنین اهمیت خطیری دارد پرورش آن ها، یعنی کار تربیت باید وظیفه دولت باشد.

افلاطون همچون ارسطو تربیت را به معنایی وسیع تر از معنایی کنونی این واژه به کار می برد و در عين آن که خوبی را به نحو کلی هدف تربیت می داند، می گوید که خوبی از مجموع دانشوری و خردمندی و پاکیزه خویی و تندرستی پدید می آید و تربیت نه تنها در زمان کودکی بلکه در سراسر زندگی شهروند لازم است.

ارسطو فلسفه سیاسی را عبارت از ایجاد یک کشور و دولت ایده آل می داند و همان خط مشی را دنبال کرده که افلاطون در کتاب های «زمامدار» و «قوانین» پیش گرفته است و جنبه اخلاقی دیدگاه افلاطون مورد توجه ارسطو می باشد. یعنی انسان نیک و شهروند نیک یکی است و هدف دولت ایجاد عالی ترین نوع انسان می باشد.

اندیشه های ارسطو (قسمت 1)
 

در نظر ارسطو مهمترین وظیفه دولت اصلاح عیوب شهروندان و تلقین فضایل نفسانی به آن هاست. بنابراین هر آن دولتی که از آن جام این وظیفه مهم غفلت کرد یا این که اقدامات خود را منحصر به اصلاح عیوب ظاهری شهروندان کند وظیفه اساسی خود را به عنوان دولت ایفا نکرده است.

مجرمی را با ترساندن وی از کیفر عملی که می خواهد مرتکب شود، مفهوم جز این ندارد که دولت کوچکترین قدمی برای تهذیب اخلاق و دادن تربیت صحیح به وی (به نحوی که فطرت و نه از ترس کیفر، از آن جام عمل خلاف اجتناب ورزد) برنداشته، بلکه بزهکار بالقوه را به همان حالی که قبلاً داشت و در آغوش همان اهریمنی که افکار خطرناکش را هدایت می کرد رها کرده است. هر آن دولتی که هیچ گونه اعتنا و اهمیت برای این امر قائل نیست که آیا اتباعش از فضیلت اخلاقی بهره مندند یا نه و به خوبی و بدی خصالشان کار ندارد، چنین دولتی به علت قصور در آن جام وظایفش مقصر است.

ارسطو می گوید: «کسانی که برای حکومت های خوب ارزش و احترام قائلند همیشه محستات و معایب دولت ها را در نظر می گیرند. هر آن دولتی که واقعآ شایسته نام دولت باشد به حتم باید تلقین محسنان و فضایل اخلاقی به شهروندان را در سر لوحه وظایف اصلی خود قرار دهد.» در زمینه مسأله « آموزش» این نامی است که ارسطو (و پیش از وی افلاطون) به روش هایی که هدفشان «ساختن انسان خوب» است اطلاق کرده اند.

در اینجا باید توجه داشت که کلمه «آموزش» در قاموس ارسطو مفهومی به مراتب وسیع تر از آن دارد که ما به حسب عادت از این کلمه استنباط می کنیم. کما این که عین این وسعت معنی شامل کلمه «فضیلت» هم می شود و تصوری که ارسطو از این لغت در ذهن خود دارد به مراتب وسیع تر از تصوری است که عرفا از آن داریم. ارسطو می گوید هرگونه توانایی و هرگونه هنری به ترتیب و ممارست نیاز دارد. از این رو افراد برای آن که به کارهای گران مایه توانا باشند. باید قبلاً از تربیت و ممارست بهره مند شوند، چون هر حکومتی دارای یک هدف است، تربیت همه افراد باید یکسان و عمومی باشد و بر خلاف امروز که هر کس فرزندش را به دلخواه خود تربیت می کند و هر تفکر و دانشی را که خود می پسندد به او می آموزد.

آموزش کارهایی که نفع عمومی دارد باید برای همه افراد به یک شیوه باشد. از این گذشته هر شهروند باید معتقد شود که هستی اش تنها از برای سود خود او نیست بلکه همه شهروندان به کشور تلعق دارند و هر یک جزیی از کشورند و نگهداری جزء به طبع از نگهداری کل جدا نیست.

با این مقدمات و توضیحاتی که داده شد، اکنون می توان اختلاف اساسی را که بین افکار ارسطو و لاک وجود دارد در جمله ای کوتاه خلاصه کرد و گفت: در حالی که از نظر لاک موضوع تربیت شهروندان و ایجاد فضایل اخلاقی در آن ها به هیچ وجه جزء وظایف دولت نیست، از نظر ارسطو دادن همین تربیت و ایجاد همین فضائل مهمترین وظیفه هر دولت به شمار می آید که از هدف ها و مسئولیت خود، آگاه است. هدف اصلی مکتب های آموزشی باید این باشد که اتباع کشور را خوب تربیت کنند و منظور از صفت «خوب» که در اینجا به کار برده می شود فقط ایجاد «علو عقلانی» در شهروندان نیست بلکه اصل آموزش دولت چنان باید باشد که «علو اخلاقی و جسمانی» در شهروندان تولید کند، و آموزشی که بدین سان به اتباع کشور داده می شود نباید تنها منحصر به دوران کودکی آنان باشد بلکه در سرتاسر دوران حیاتشان نیز ادامه یابد. دولت از نظر ارسطو نوعی آموزشگاه دائمی است که تعلیم و تربیت شهروندان و ایجاد فضایل اخلافی در آن ها را تا روزی که از دنیا می روند، به عهده دارد.

در نظر لاک مساله آموزش و پرورش شهروندان امری است مختص به اولیای اطفال و آن ها حق دارند کودکان خود را هر طور که دلشان خواست بار آورند. در زمان لاک بیشتر خانواده ها این مکتب حساس آموزشی را در همان محیط خانواده برای کودکان تأمین می کردند. اولیای اطفال آن نفوذ انضباطی را که برای ایجاد خصال نیک در کودکان لازم است شخصآ به کار می بردند، به این معنی که افکار آن ها را با اصول و مبانی مسیحیت (در شکل پروتستانی آن) آشنا می ساختند. با توجه به این وضع بود که لاک هنگام طرح نظریه سیاسی خود اشتباهاً چنین پنداشت که وضع اختصاصی زمان وی در هر زمان دیگر صدق خواهد کرد.

با تسلیم شدن به این فرض خیالی و قطعی پنداشتن آن بود که لاک دولت را از مسئولیت اساسی اش که دادن تعلیم و تربیت صحیح به اتباع کشور باشد معاف کرد؛ زیرا جدا چنین پنداشت که اولیای مسیحی اطفال، بهتر از دولت می توانند این وظیفه را آن جام دهند. سستی اندیشه لاک، که تجربیات اعصار بعدی بطلان آن را عملآ ثابت کرده نه تنها در نحوه تفکر بلکه حتی در نحوه عمل سیاسی آن دسته از دولت های لیبرال جهان که بر پایه عقاید وی تاسیس شده اند تاثیر بخشیده و همه آن ها را در تاروپود تناقضی که ناشی از برخورد واقعیت ها با یک پندار فلسفی است گرفتار ساخته است. از زمان لاک تاکنون بسیاری از دولت های لیبرال جهان سرانجام ناچار شده اند که تربیت فکری کودکان جامعه را به عهده گیرند، زیرا عملآ دیده اند که تقبل این مسئولیت خطیر از عهده اولیای آن ها ساخته نیست.

بیشتر بخوانید:

جان لاک و نظریه دولت

افلاطون زندگی و اندیشه های وی

 

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی و اجتماعی

 

 

 

 

 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: