امروز: پنج شنبه, ۰۶ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۱۰ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۶ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 266107
۴۷۱
۱
۰
نسخه چاپی
رامین کریمی

41 فکر سمی در اضطراب و افسردگی

در مجموعه کتاب‌های 1+40 فکر سمی، نویسنده با بیان یک مورد پژوهشی، به تحلیل آن‌ها می‌پردازد و زمزمه‌های درونی مثبتی را برای تغییر هیجان‌های منفی و یک باور مثبت در جهت پایداری این زمزمه‌های درونی پیشنهاد می‌دهد. در این کتاب‌ها شما به مجموعه‌ای ارزشمند از موردپژوهی‌های واقعی برخورد می‌کنید، روش‌های واقعی برای پیشگیری و درمان.

41 فکر سمی در اضطراب و افسردگی

فکر سمی 1

اگر شانس داشتم وضعم بهتر از این بود که می بینید

بهروز می گوید: دکتر احساس می کنم، دست به طلا بزنم خاک می شه. اون از روابطم، این از شریکم، بعضی وقت‌ها به خودم می گم تو از روز تولدت هم بدشانس بودی. تین همه نوزاد متولد می شه، مگه چندتاشون زردی و یرقان می گیرن؟ منِ بدبخت اونم گرفتم! مردم بنز و بی ام و می گیرن، من یرقان.

خدا شانس بده. پسر همسایمون تو سریال قهوه ی تلخ یه پراید برده. حالا اگه من با خودم مسابقه بدم دوم می شم.

می دونم شما هم نمی تونید کمکی به من کنید. آخرش می گین: صبر داشته باش، بخند، شاد باش، زندگی رو سخت نگیر. من امروز اومدم اینجا به من راهکار ارایه بدین.

تحلیل

منفی بافی یکی از خطاهای شناختی رایج است. در این نوع تفکر، انسان به منفی ترین بخش های یک رویداد ناگوار استناد می کند. این مشکل می تواند تا آنجا پیش برود که فرد، از یک رویداد مثبت یا خنثی نیز بار منفی استخراج کند و به آن بپردازد. برای مثال ممکن است به این نکته که واحدهای تحصیلی دانشگاهی اش را با موفقیت گذرانده است، فکر نکند و به جای آن به معدل پایین خود، تمرکز نماید یا به رابطه ی عاطفی موفق یا پیشرفت های شغلی خویش نپردازد و به جای آن به مشکلات رایج در هر رابطه ای آن هم با منفی نگری بیندیشد یا از کندی رشد شغلی اش بنالد.

افرادی که دچار افسردگی هستند به میزان بسیار زیاد (بیش از نود درصد) دارای افکار منفی و بدبینانه هستند. آنچه که کار بهروز را خراب کرده است، تنها بدشانسی نیست. به عبارتی او کارهای جدید را بعد از هر نوسان منفی به سرعت رها می کند، روابط عمومی اش دچار مشکل است و گمان می کند چون تلاش کرده است، باید به خواسته هایش برسد در حالی که همیشه هم اوضاع به این سادگی و خوبی پیش نمی رود.

زمزمه‌های درونی مثبت

- تلاش کردن تنها، کافی نیست، تو باید نیازهای جامعه را نیز بسنجی.

- از رفتارهای هیجانی بپرهیز.

- از آدم های خبره کمک بگیر.

- انرژی مثبت داشته باش.

- کتاب بخوان.

- نا امید نشو.

- اگر می خواهی موفق شوی بدان که آدم های موفق در کارنامه‌شان شکست های زیادی ثبت کرده‌اند.

باور مثبت

از در بیرونت کردند، از پنجره وارد شو. این روش زندگی افراد موفق است.

می گویند بازاریاب بد پنج زنگ می زند و بازاریاب خوب شش زنگ!

فکر سمی 2

من نمی توانم

دکتر ما با خودمون که تعارف نداریم. من هنوز یه فوق‌دیپلم هم نتونستم بگیرم. هیچ شغلی ندارم، عشقم از دستم رفت، آرزوی داشتن یه پژو 206 تو دلم مونده. گاهی که خوشحالی آدم ها رو توی خیابون می بینم احساس حسادت می کنم. چرا من نباید روزگار خوبی داشته باشم. بابا آخه منم آدمم! شما می گین باید تلاشم رو بیشتر کنم، باید صبور باشم، باید کم نیارم، باید آدم گرونی بشم، تخصص پیدا کنم، داتشگاهم را تموم کنم. اما نمی‌گی با بیست و پنج سال سن، مسخره نیست با یه عده بر و بچه های هجده ساله سر کلاس بشینم؟ یعد از این همه سال، آخرش هم باید برم دانشگاه علمی –کاربردی! این از صد تا فحش هم واسه ی آدم بدتره. شما پاشو منو بزن اما نگو برو دانشگاه علمی کاربردی. خسته شدم از این امیدواری‌های بی‌خودی...

تحلیل

در طول 10 سال سابقه کاری‌ام به عنوان یک روان‌شناس به این نتیجه رسیده‌ام که بسیاری از نمی توانم‌ها در واقع نمی خواهم هستند. من نمی خواهم تلاش کنم، نمی خواهم رشد کنم و حتی نمی خواهم موقعیت‌ام را به عنوان یک فوق‌دیپلم درک کنم. اما لازم است بدانیم، حقوق و جایگاه اجتماعی افراد بر اساس مدرک تحصیلی‌شان تغییر می کند، نمی توان بعد از یک سال کار کردن انتظارهای فضایی داشت! نمی شود بدون پیمودن راه یا به اصطلاح، خاک کار را خوردن به موقعیت های بالا رسید، مگر در موارد استثنا که باید بگویم ما در استثناها زندگی نمی کنیم. در واقع زندگی از یک منطق ناب و شاید حتی منطق ریاضی برخوردار است. واژه ی شانس هم تنها یک ضریب و متغیر در این فرمول ریاضی است.

یادمان باشد آنهایی که در دراز مدت دست از تلاش نکشیده‌اند، شانس موفقیت‌شان بسیار بالاتر از آنهایی است که برای رسیدن به قله، حاضر نیستند خود را آماده کنند!

واژه‌هایی مانند نمی توانم، نمی شود، بدشانسی، چشم‌های شورِ زن همسایه و دیگر موردها، تنها از نق زدن های ما ناشی می شوند...

فکر سمی 3

اگر در فضای بسته سکته کنم کسی به دادم نمیرسه

فکرش هم سخت است. تصور کن داخل هواپیما یا آسانسور باشی، یک فضای در بسته، بعد کم کم احساس اضطراب و نگرانی سراغت می آید. می ترسی که مبادا قلبت از حرکت بایسته. آخرین بار انقدر احساس ترس داشتم که می خواستم داد بزنم، کسی اینجا پزشک نیست؟

وقتی در محیط های سر بسته قرار می گیرم فکر کردن به مسائل منفی شروع می شه. ضربان قلبم بالا میره، انگار قلبم می خواد از توی سینه کنده بشه. چشمام سیاهی میره، احساس می کنم دارم غش می کنم. نفس کشیدن برام سخت میشه...

الان مدتی هست که سعی می کنم خیلی بیرون نرم. وقتی می بینم اطرافم، یه ساختمان پزشکان یا بیمارستان هست حالم بهتر می شه. با خودم می گم اگر مشکلی پیش بیاد امکانش هست که نجاتم بدن. هر بار هم که میرم درمانگاه، یه سرم بهم میزنن و یه آمپول آرام‌بخش و بعد می فرستن برم خونه. تلفن شما رو هم یکی از پزشکان درمانگاه به من داد.

تحلیل

اختلال های اضطرابی انواع و اقسام دارند. بعضی ها دچار حمله های هراسی می شوند، برخی دیگر اضطراب فراگیر دارند و گروهی نیز از هراس های اجتماعی در رنج به سر می برند. صرف‌نظر از نوع اختلال، این اضطراب های محیطی، ناشی از باورهای نامعقول و خطاهای شناختی ما هستند. برای مثال آناهیتا در نزدیکی درمانگاه احساس امنیت خاطرش بیشتر می شود، در محیط های در بسته و در ترافیک احساس خفگی می کند، بارها پیش بینی کرده، الان سکته می کنم و هیچ‌گاه سکته نکرده است و خلاصه اینکه هر بار به اضطرابش فکر کرده، حالش بدتر شده است. جالب اینجاست که یکی از فنون کنترل این اضطراب‌ها، روش حواس‌پرتی است. اگر این افراد در هنگام اضطراب، روی نشانه های اضطرابی خود مانند ضربان قلب، تنفس، افکار منفی مانند سکته کردن و غیره فکر نکنند و اصرار نورزند، در بیشتر موارد این اضطراب شدید نخواهد شد.

ما روش های جالبی برای درمان اضطراب ها کشف کرده ایم که در ادامه با آنها آشنا خواهیم شد. یادتان باشد اگر کمی شادتر زندگی کنید، لازم نیست این همه اذیت شوید.

زمزمه های درونی مثبت

به چیزهای خوب فکر کن.

اگر این همه تمرکز را روی کتاب های درسی ات می گذاشتی الان یک خیابان به نامت بود.

امکان اینکه کسی از خفگی ناشی از پریدن آب در گلو بمیرد از امکان سکته قلبی در هنگام اضطراب بیشتر است.

اضطراب یعنی زندگی کردن در آینده.

تو از چیزهایی می ترسی که زاییده ی فکرهای خودت هستند.

نفس عمیق بکش.

آروووووم باش.

باور مثبت

هر چه بیشتر روی نشانه های اضطرابی مانند تپش قلب، تنفس، سیاهی رفتن چشم ها و غیره دقت و تمرکز کنی، اضطرابت بیشتر خواهد شد.

فکر سمی 4

من وسواسی نیستم فقط یه کم تمیزم!

به من میگن چرا توی خونت بیست جفت دمپایی داری. خب آدم پر رفت . آمد، هر کسی ممکنه خونش بیاد. اینها کفش‌هاشون کثیفه، جوراب‌هاشون ممکنه میکروبی باشه، ممکنه بعضی‌ها قارچ و انگل هم داشته باشن. یا برای مثال میگن تو چرا انقدر توالت رو تمیز میکنی. من نمی‌فهمم مگه خود شما دکتر دستشویی خونتون را با سفید‌کننده تمیز نمی‌کنی؟ در واقع من دوست دارم که خونم تمیز باشه. اینجا محل زندگی منه. شخصیت آدم ها به تمیزی محل زندگی‌شونه. به هر حال وقتی آدم تمیزی باشی، کمتر مریض می‌شی. بیماری‌های عجیب و غریب این روزا رو مگه ندیدی؟ آنفلونزای خوکی، آنفلونزای مرغی، هپاتیت، ایدز...!

تحلیل

خداوند انسان را آفرید و انسان هم توجیه را آفرید! بسیاری از کسانی که وسواس تمیزی دارند، خیلی هم آدم‌های تمیزی نیستند، روی تلویزیون‌شان یک کیلو گرد و خاک نشسته اما دست‌‌ها را انقدر شسته اند که زخم شده!

نخستین گام در رویارویی با مشکل وسواس، پذیرش آن است. در حالت های خفیف تر، این توجیه کردن بیشتر هم صورت می پذیرد. آدم های وسواسی اگر به اجرای ویژگی های مربوط به وسواس‌شان نپردازند، احساس کلافگی و اضطراب می کنند. صرف‌نظر از اینکه درمان دارویی در کنار روان‌درمانی نتایج خوبی دارد، اما به تنهایی نمی تواند به درمان این اختلال بینجامد. یکی از فنون کارآمد و تا حدودی آسان در درمان وسواس، مواجه یا رویارویی است که در آن پس از انجام روش آرمیدگی که در ادامه شرح داده می شود، میزان تنش را کم می کند.اما یادتان باشد درمان، کاری تخصصی است و بهتر است با یک روانشناس مشورت کنید.

آموزش آرمیدگی

اگر بتوان به روشی ماهیچه ها و ضربان قلب را آرام نمود، این بدن آرام شده، دیگر نمی تواند دچار تنش گردد. این اصل ساده باعث به وجود آمدن روش آرمیدگی در روان‌شناسی گردید. در ادامه از شما می خواهیم تمرین های مربوط به این شیوه را در حالی که در جایی آرام و خلوت دراز کشیده اید و کسی به مدت 15 تا 30 دقیقه مزاحم‌تان نمی شود، انجام دهید. تصویرسازی مثبت، تنفس عمیق و آرام، موسیقی ملایم و صدای طبیعت در این روش به شما کمک خواهند کرد.

از دست ها شروع کنید... دست‌تان را مشت کنید و فشار دهید... 5 ثانیه نگه دارید و رها کنید...یک نفس عمیق بکشید... این کار را 3 بار تکرار کنید... اکنون ساعد را هم به آن اضافه کنید و فشار دهید... 5 ثانیه نگه دارید و رها کنید... سه بار تکرار نمایید...و حالا بازو را هم اضافه کنید... در حالی که مچ دست و ساعد را فشرده ساخته اید، بازو‌ی‌تان را خم کنید و فشار دهید... این حرکت را نیز سه مرتبه و هر بار 5 ثانیه انجام دهید...و حالا دست چپ را هم به همین ترتیب.

آرام سازی پاها

چند نفس عمیق بکشید... بارها با خودتان تکرار کنید، آرام باش. پای راست را از مچ به سمت بیرون ببرید و فشار دهید. سه تا پنج ثانیه... نفس عمیق و تجسم یک مکان زیبا را هم به آن اضافه کنید...حالا به سمت ساق پا و به همین ترتیب تا ران پای راستپیش بروید...پای چپ را هم به همین ترتیب...

آرام سازی تنه

تجسم یک مکان خوشایند، به همراه نفس های آرام و عمیقی که در آن ها از بینی هوا را داخل و از دهان خارج می سازید، به همراه عبارت آرام باش یا واژه آرامش می تواند تا همین جا هم شما را آرام ساخته باشد. حالا شکم و سینه را فشرده نگه دارید و 5 ثانیه بعد رها کنید... این حرکت را هم سه بار تکرار کنید.

آرام سازی صورت

صورت را فشرده کنید و مانند زمانی که می خواهید شکلک در بیاورید آن را جمع کنید. سه تا پنج ثانیه این کار را انجام دهید و تمام.

ممکن است در میانه کار خوابتان ببرد که هیچ اشکالی ندارد و بسیار هم آرام‌بخش است.

در آرمیدگی، ریتم های مغزی به ریتم آلفا که ریتم آرامش است، نزدیک می شوند.

بعد از انجام آرمیدگی، به تمرینات مربوط به کنترل وسواس ها، خشم و اضطراب بپردازید.

زمزمه های درونی مثبت

میکروب ها در هوا نیز وجود دارند و با مایع ضدعفونی هم مقدارشان هیچ‌گاه صفر نمی شود.

بدن در قبال بسیاری از میکروب ها مقاوم است. نگران نباشید. تو چه بخواهی و چه نخواهی، گاهی سرما خواهی خورد. آنفلوانزای خوکی را هم جور دیگری مهار کن.

گاهی خیس کردن مداوم پوست، خطر ازدیاد میکروب ها را بیشتر می کند.

تمیزی با اجبار در تمیز کردن فرق دارد.

تو زمان زیادی را اسراف می کنی.

وسواسی ها، دیگران را هم معذب می کنند.

باور مثبت

آدم های تمیز یک بار می شویند، اما وسواسی ها با یک بار شستشو راضی نمی شوند. تو با اجبار در شستن و تمیز کردن شاید کمتر سرما بخوری اما برخی عوارض جسمی مانند دیسک کمر، مشکلات تنفسی ناشی از مواد پاک کننده، حساسیت های پوستی و غیره را در خود افزایش خواهی داد.

فکر سمی 5

زندگی من دیگه فنا شده، چرا بی‌خودی تلاش کنم

من به زندگی بدون پریسا حتی نمی تونم فکر کنم؛ چه برسه به اینکه کم کم رو پا بشم و برگردم سر زندگی. اگه پریسا دیگه منو نخواد، نباشم بهتره. یه عمر مثل چی کار کردم، زحمت کشیدم، یه زندگی درست کردم، حالا اون به خاطر چهار تا گیر دادن من، به ابرو و چشم و روسری می خواد بذاره بره. هیچ وقت مگه من میذارم...!

حمید حسابی توپش پُر بود. به نظر می رسید خیلی تلاش می کنه تا منو متقاعد کنه که زندگی خوبی داشته و لابد بعدش هم انتظار داره من پریسا رو به او برگردونم. دیگه نمیدونه اگر روانشناس‌ها از اون عصاهای جادوگری داشتن که می چرخوندن تا کدو به کالسکه تبدیل بشه به این قیمت ها نمی فروختنش.

تحلیل

منفی بافی که اغلب ناشی از احساس ناکامی است؛ در آدم های افسرده بسیار زیاد است. در این حالت دچار احساس خشم خواهیم شد. برای مثال در مورد حمید، او دچار یک خطای شناختی عمده شده و آن این است که بخشی از واقعیت موجود را کوچک‌نمایی می کند. او در تلاش است تا مشکل را در حد یک تذکر یا ابراز سلیقه ی ساده، کوچک کند، اما غافل است که تنها به خاطر چنین دلیلی، آدم ها از هم جدا نمی شوند. اگر پای صحبت همسر او بنشینیم به طور یقین چیزهای بیشتری دستگیرمان خواهد شد. مسائلی مانند بدبینی، احترام نگذاشتن به سلیقه و روش زندگی طرف مقابل، به عنوان یک انسان کامل و مستقل، و نیز اعمال فشار برای دستیابی به خواسته های فردی همه در مورد چشم و ابرو و غیره، که حمید باید به آنها توجه نماید و اگر به همین ترتیب پیش برویم، به عبارتی حمید نمی تواند سوسن را متقاعد به ادامه ی رابطه نماید.اینها حرف هایی بود که بین من و حمید رد و بدل شد. حالا او رفته است تا سوسن را برای جلسه ی مشاوره راضی کند و قول داده است که از موضع برتر با او حرف نزند و اجازه بدهد سوسن در یک فضای آرام، خودش تصمیم‌گیرنده باشد...

زمزمه های درونی مثبت

چون من چیزی را می خواهم، وظیفه طرف مقابل نیست که آن را انجام دهد.

این نظر من است آیا همسر من هم نظری دارد؟

اگر نظر من برآورده نشود، به معنای احترام نگداشتن نیست.

عشق به معنای این نیست که هرچه می خواهیم، طرف مقابل انجام دهد.

آرام بگو و هنگام گفتن لبخند بر لب داشته باش.

به جای اینکه ابراز عشق کنی، کنترلش کن.

خشم کار تو را خراب تر می کند. او را روی دنده ی لج نینداز.

باور مثبت

تو می توانی نظرت را به او بگویی اما نمی توانی او را به چیزی که انتظار داری تبدیل کنی. یعنی شاید به جبر و زور بتوانی اما گمان نمی کنم یک پاره گوشت زنده که از خود استقلالی ندارد، برای تو مناسب باشد.

فکر سمی 6

خوش به حالش، خدا شانس بده!

دختره دوزار سواد نداره، چه شغلی پیدا کرده! فلانی ده‌شاهی قیافه نداره چه زنی گرفته! من بدبخت! من بیچاره! از صبح تا شب جون می کَنم، آنقدر برای رابطه ی خوب تلاش می کنم، اما انگار خدا ازم قهرش گرفته. زندگیم تکون نمی خوره.

دکتر به دادم برس...

آنیتا تلاش می کند، مثل همه، آرزوهایی دارد، اما انتظاراتش زیاد است. او صبح تا شب مشغول کار است. حتی اضافه‌کار هم می ماند، در محیط کارش به کسی رو نمی دهد، در دانشگاه هم که بود به گفته ی خودش یک آدم طبیعی و درست و حسابی نبود. همه ی پسرها یا موی فرفری داشتند یا شلوار پارچه ای پاچه گشاد می پوشیدند یا...!

تحلیل

گاهی هرگز نمی دانیم، چه می خواهیم. هم به اندازه کافی وقت آزاد نداریم، هم پر از تنهایی هستیم و هم می خواهیم همه چیزمان سر جایش باشد. این طوری می شود که می افتیم روی فاز نق زدن و چنان دکتر دکتر می کنیم که انگار الان دکتر چوب جادوگری‌اش را می چرخاند و معجزه‌اش رخ می دهد.

بسیاری از کسانی که امروز از جایگاه اجتماعی و اقتصادی شان ناخشنود هستند و به آنچه که احساس می کنند حق‌شان بوده نرسیده‌اند، در واقع تلاش چندانی هم برای تحقق آرزوهایشان نکرده اند. یعنی برای به دست آوردن آنچه از زندگی می خواهند، به اندازه کافی تلاش نمی کنند، به همین دلیل شروع می کنند به ارزیابی و مقایسه ی زندگی دیگران و در نتیجه خود را به خاطر داشته های دیگران و نداشته های خودشان سرزنش می کنند. شاید آنیتا بیش از هر چیز به خودباوری نیاز داشته باشد. اگر او بتواند توانایی‌هایش را بشناسد و برای تغییر اوضاع امروز خود تلاش کند، چیزی از دیگران کم نداشته باشد. تنها چیزی که او رعایت نمی کند این است که رابطه ی خوب و موقعیت های بزرگ زندگی اتفاقی نیستند. هر آدمی برای تبدیل شدن به یک الگوی مثبت، تلاش می کند. من و شما هم در محله، فوتبال بازی می کردیم اما علی کریمی نشدیم.

زمزمه های درونی مثبت

مهم نیست او به چه چیزی رسیده است، مهم این است که تو چه می خواهی.

برای به دست آوردن چیزهایی که می خواهی تلاش کن.

وقتی از زاویه ی منفی (مقایسه ای) به موفقیت های خودم و آدم های دیگر نگاه کنم، کارهای درست را انجام نخواهم داد.

کسی جلوی رشد من را نگرفته است.

کار بیهوده ای است که از موفقیت های دیگران عصبانی شوم.

همه، بی عرضه‌های خوش شانس نیستند. مردم برای موفقیت و رشد کردن تلاش می کنند.

برای رسیدن به مقصودها بهتر است با این سوال شروع کنی که: تو دنبال چه چیزی هستی؟

باور مثبت

آدم های موفق، اهداف‌شان را طبقه‌بندی کرده‌اند و تلاش می کنند تا به جای مقایسه ی خود با دیگران، خود را با خودشان مقایسه کنند. تو امروز برای رشد خود چه کاری کرده ای؟

فکر سمی 7

من برای این رابطه خیلی جنگیدم و حالا نمی تونم اونو از دست بدم

آقای دکتر دختر من پاشو کرده توی یه کفش که من این پسره رو می خوام. حالا پسره نه کار داره و نه درسش تموم شده...

بهاره گمان می کند همین که زمان زیادی را برای این رابطه صرف کرده، کافی است و به این واقعیت نمی نگرد که طرف مقابلش از استانداردهای لازم برای ازدواج برخوردار نیست. در حقیقت او چشمش را روی بخشی از واقعیت بسته است و در حق خودش بی انصافی می کند. برای مثال به این بخش از گفته های او توجه کنید: ما با هم مشکل داریم اما همه در زندگی مشکل دارند. من می توانم از او مرد زندگی بسازم. تازه اگر او بخواهد ازدواج کند، چه کسی بهتر از من که او را می شناسم، هم به او متعهد هستم و هم عمرم را پای این رابطه گذاشته ام...

او گمان می کند همه چیز زوری است و نمی داند که غلط کردم را برای همین زمان اختراع کرده اند! طرف می تواند خیلی ساده بگوید من غلط کردم اگر گفتم تا آخر خط با تو می مونم!

تحلیل

آدم هایی که دچار خشم هستند، نمی توانند از قشر مغزشان استفاده کنند؛ چرا که ساز و کار پیچیده ی برخی هیجان ها مانند خشم، به گونه ای است که از هسته های داخلی مغز استفاده می شود نه از هر قشر مغز. در نتیجه آدم های خشمگین غیرمنطقی می شوند و رفتارهای تکانشی و غیر منطقی بیشتری از آنها سر می زند.

در این مورد، هم بهاره بر اساس یک منطق دیجیتالی و بر پایه ی همان خطای شناختی همه یا هیچ، می گوید چون ما با هم رابطه ی خوبی داریم، چون او فقط با من بوده، چون من فقط با او بودم و چون او دلیلی برای نپذیرفتن من ندارد پس باید مرا بگیرد و اگر این کار را نکند، من حق دارم قاطی کنم! در حالی که در قانون رابطه، این اصل که باید رویدادها آن‌گونه باشند که ما می خواهیم، جایی ندارد. بهاره با این اصراری که دارد، هم رابطه ی خود با خانواده را تخریب می کند، هم اعتبار و شخصیت خود را پیش طرف تخریب می کند و هم با بروز ناکامی بیشتر، خشمگین تر و عصبی تر می شود. در حقیقت او یک دور باطل برای خودش ایجاد کرده است و هر بار که موفق به تصاحب قلب این آدم نمی شود، عصبانی تر خواهد شد. خدا به داد طرف برسد با این دختر عصبی، خودش را به دردسر انداخته!

زمزمه های درونی مثبت

ازدواج که زوری نمی شود!

حالا طرف یک زمانی هم یک چیزی گفته من برای پاسخ منفی هم راهکار دارم.

با این وضع حتی اگر به هم برسیم هم بی فایده است.

شغل، تحصیلات، علاقه و هزار و یک مسأله مهم دیگر هم هست که بررسی نکرده ام.

مادرم مسوول دردسرهای عاطفی من نیست که خشم خود را سرش خالی می کنم.

برای به دست آوردن آرامش، البته لازم نیست این آدم با من بماند.

باور مثبت

دیگران مسوول روابط من نیستند. خوشی ها و شادی هایم با دیگران است و زمان خشم و انرژی منفی ام برای خانواده! نه، این منصفانه نیست.

فکر سمی 8

چون شغلی پیدا نکردم حالم بد است

من هم دانشگاه بدی درس خوندم، هم کار بلد نیستم، هر چی هم که این در و اون در زدم، کاری پیدا نکردم. فکر کنم افسردگی من از همین بدشانسی ها باشه. اگر من هم یک خانواده ی درست و حسابی بالای سرم بود، یکی بود که حرفامو می فهمید، الان توی این موقعیت نبودم...

دل پُری داری. احساس پوچی میکنی. به من بگو برای اینکه اوضاع را تغییر بدی چه کارهایی کردی؟

نیما حرف چندانی برای گفتن نداشت، یک ماه پیش به کمک یکی از دوستان، با یک شرکت خدمات اینترنتی برای کار صحبت کرده بود اما تخصص آن کار را نداشت، به طور متوسط هم هر ماه یک ایمیل کاری می فرستاد، از نیازمندی‌های روزنامه هم چندان خیری ندیده بود، به همین خاطر انگیزه ی پیگیری نداشت. همین!

تحلیل

هرکاری اصولی دارد. حتی اگر قرار باشد به عنوان فروشنده ی نان بربری هم جایی کار کنی، باید شرایطی داشته باشی. برای مثال روابط عمومی قوی. حالا اگر بخواهیم از یک شرکت خدمات اینترنتی حرف بزنیم که بدون تردید تخصص داشتن نیز مهم خواهد بود. نیمای داستان ما به گفته ی خودش آدم متخصصی نیست. دوره های لازم برای شروع یک کار اداری را هم نگذرانده بود. اگر به او می گفتند یک سری عدد را وارد برنامه ی اکسل کند، نمی توانست چه برسد به پشتیبانی شبکه! به همین دلیل هم بیکار مانده است. در واقع او دچار یک خشم و ناکامی پنهان و حال بدش هم ناشی از همین امر است و بهترین کمک نیما به خودش این است که یک دوره ی زمانی شش ماهه را به فراگیری دوره ی آموزشی بگذراند. به این ترتیب خیلی راحت تر می تواند کاری برای خودش دست و پا کند. مورد بعدی سطح انتظارات ماست. وقتی بحران مالی دارید که نمی توانید از یک سری استانداردهای از پیش تعیین شده استفاده کنید. مشکل نیما بیکاری بود اما او به مسائل زیادی پیرامون دستیابی به یک شغل نظر داشت کخ کار را برایش دشوارتر می کرد.

زمزمه های درونی مثبت

در این مقطع نیاز من داشتن شغل است نه داشتن شغلی که آرزویش را دارم.

می توانم در این کار هم رشد کنم.

من که هنوز برادری ام را ثابت نکرده ام، چرا باید به من اعتماد کنند؟

چه تخصص هایی را اگر بیاموزم برای کارم بهتر است؟

من باید سریع تر از این درخواست های شغلی بفرستم.

چند تن در این شهر مرا می شناسند.

چه کار کنم که مرا به عنوان یک فرد متخصص بپذیرند؟

باور مثبت

از پله اول شروع به رشد کن، مثل بانک ها، از پشت باجه شروع می کنی و اگر استحقاقش را داشته باشی، رییس شعبه هم خواهی شد.

فکر سمی 9

فلانی از نظر تحصیلات و تجربه از من عقب تره چرا باید شغلش از من بهتر باشه؟

حرف پگاه این است که بر اساس سابقه ی کاری و تحصیلات، حق او بود که ترفیع بگیرد، اما به جای او کس دیگری را مورد تشویق قرار داده اند.

با خودم فکر می کردم شاید حق با پگاه باشد. اما نه من و نه حتی پگاه نمی دانیم چرا اینطور شده است. یعنی در واقع پگاه آنقدر از این اوضاع عصبانی است که حتی از مدیرشان سوال هم نکرده که چرا این اتفاق افتاده است. او فقط به یک چیز فکر می کند. آنها در حق من بی انصافی کرده اند، نباید این جوری می شد، یک آدم تازه از راه رسیده نباید جای من می نشست. آنها با هم زد و بند کرده اند. لیاقت مرا ندارند و دیگه آنجا کار نمی کنم. پگاه الان تحت تاثیر شرایط، عصبانی است. آدم عصبانی ممکن است کارهایی بکند که به سودش نیست و اوضاع را خراب کند...

تحلیل

در بررسی مشکلات و حتی انتظار پیشرفت، پرسیدن پرسش درست، نخستین گام در راه رسیدن به آرامش و موفقیت است. چرا او را برای این مسئولیت انتخاب کرده اند.

پگاه به جای تمرکز روی چرایی ماجرا و ارزیابی این نکته که آیا این ارتقای شغلی حق من بوده است یا نه، روی احساسی به نام قربانی شدن متمرکز است. وقتی ما احساس کنیم در حق مان کوتاهی کرده اند، اغلب دچار خشم می شویم. نوع تفکر پگاه این احساس منفی را که در حق من ظلم شده است، قدر مرا نمی دانند و من هم باید تلافی کنم یا کم کاری کنم یا خودم را زیر فشار قرار دهم در فرد افزایش می دهد. یعنی یک فکر منفی به یک احساس منفی و در نهایت به یک رفتار منفی منجر خواهد شد که ممکن است به قیمت از دست دادن شغل مورد علاقه اش باشد. در حالی که پگاه داستان ما می تواند با سرپرست یا مدیرش گفتگو کند و علت را جویا شود و در بدترین حالت دنبال کار جدید بگردد و هر زمان آن را یافت، این کار را کنار بگذارد. مشکل بر سر همکار جدید نیست. سازمانی که پگاه در آن کار می کند ممکن است یک سازمان بیمار باشد. خشم و ناراحتی پگاه در یک سازمان بیمار چقدر می تواند کار عاقلانه ای باشد؟

زمزمه های درونی مثبت

پاشو برو با لبخند صحبت کن!

شاید موقعیت و جایگاه بالاتری را برای تو در نظر گرفته اند.

حتی اگر علت ها را هم بدانی برای رشدت خوب است.

چرخه های هیجانی معیوب راه نینداز.

مشکل خود را شخصی نکن.

دنبال توهم توطئه نباش.

ممکن است در یک سازمان بیمار مشغول کار باشی.

باور مثبت

ارتقای شغلی حق توست. اما اگر ماجرا را شخصی کنی بیشتر به زیان تو تمام خواهد شد. بهتر است با گفتگو، علت را پیدا کنی! این طوری تصمیم گیری ات از روی هیجان نخواهد بود.

فکر سمی 10

دودمان‌شو به باد میدم!

مگه دست خودشه که بیاد با آبروی یک خانواده بازی کنه؟ اگر قصد ازدواج نداشت پس چرا مطرح کرد؟ ازش متنفرم، باباشو در می آرم! مگه اینجا هر کی هر کیه؟ درستِ من آدم مظلومی هستم اما دیگه نه آنقدر که در برابر این آدم، بازم سکوت کنم. من با صداقت تمام با این آدم برخورد کردم اون وقت اون با من این جوری رفتار کرد. شما اگر جای من بودید چه می کردید؟...

قرار نیست من جای کسی باشم. تو دیگه چه راه حل هایی به نظرت می رسه؟ فکر می کنی چه تصمیمات دیگه ای میتونی بگیری؟

به نظر میاد خیلی از دستش ناراحتی...

ناراحت؟ می خوام سر به تنش نباشه. او حق نداشت روی من اسم بگذاره. مگه من چه مشکلی داشتم که این جوری منو پس زد؟ هر کی ندونه حالا فکر می کنه من چه مشکلی داشتم که این طوری منو ول کرده و رفته...

تحلیل

سرزنش کردن خود یا دیگران یکی از خطاهای شناختی ماست. آدم های سرزنش گر با هر جمله ی سرزنش کننده ای که در مورد خود یا دیگران می گویند، خشم تولید می کنند. مغز بعد از مدتی تکرار، باورش می شود! یعنی می تواند از کلام، به احساس و از احساس به رفتار برسد. «من از او بدم می آید» تنها بیان یک عقیده نیست. پشت واژگان ما هیجان و رفتار وجود دارد و ما به راحتی مغزمان را آموزش می دهیم تا در عمل از او بدمان بیاید، با نگاه مان آن را منتقل می کنیم، در رفتارمان آن را آشکار می نماییم و در مراحل پیشرفته روابط مان تحت تاثیر آن قرار می گیرد.

در سرزنش کردن، خشم به راحتی ما را فرا می گیرد و رفتارها و هیجان های ما را تحت کنترل در می آورد. ولی می توانیم این خودگویی منفی یا گفتار منفی نسبت به دیگران را با مورد تردید قرار دادن این باور منفی که می گوید «کارها آن گونه که باید انجام نشده، پس من یا تو مستحق تنبیه و سرزنش هستیم». را به چالش بکشیم و نسبت به آن متفاوت فکر کنیم.

زمزمه های درونی مثبت

دلش نخواسته با من باشد.

او حق دارد برای روابط خودش تصمیم گیری کند.

من هم اگر بودم، مانند او منافع خودم را در نظر می گرفتم.

با رفتن او چیزی از شأن من کم نشده است.

رفتن او به معنای من بدهستم نیست.

می توانم با خودم و دیگران مهربان تر باشم.

این خشم نشان دهنده ی نیاز من به داشتن یک رابطه است.

باور مثبت

خشم من نشان می دهد من از تنهایی مضطرب می شوم. مشکل من این آدم نیست. مشکل من نیاز به «با کسی بودن» و «تنها نماندن» است. نخست باید نیازم به آدم ها را حل کنم، بعد وارد رابطه شوم تا آسیبی نبینم.

فکر سمی 11

مشاور به من هیچ کمکی نمی کنه، باید خودم مشکل ام رو کنم.

«...وقتی پدر و مادر آدم نتونن هیچ کمکی کنن، از دست شما که غریبه هستید و شاید بعد از نیم ساعت دیگه منو نبینید چه کاری بر می آد؟...ببخشید! بهتون بر نخوره...!

- نه بهم بر نمی خوره! پس به نظر تو هم مشکلاتی هست که باید حل کرد.

- معلومه که هست اما کسی دلش برای من نسوخته.

- نیاز داری کسی دلش برات بسوزه؟

- دلم می خواد بهم توجه کنن، بهم احترام بذارن.

- دلت می خواد درکت کنن، برات وقت بذارن؟...

سینا چشم هایش را پاک کرد، کمی آب نوشید و تلاش کرد جلوی اشک هایش را بگیرد.

او خودش را در موضع ضعف می دید. دلش می خواست شرایط را تغییر دهد اما شخصیت مهرطلبش جلوی کار را می گرفت.

تحلیل

ناامیدی یکی از پیامدهای استدلال های هیجانی است. زمانی که در نظام باورهای مان این گونه بیندیشیم که دیگران در قبال ما وظیفه دارند، سطح انتظارمان از آنها بالا می رود و به این ترتیب خود را به دردسر می اندازیم. برای مثال سینا گمان می کند که دیگران باید به او بیشتر توجه کنند اما در همان حال برخوردی که با دیگران می کند با خشم همراه است. چرا که او این لطف را یک وظیفه می داند. از سوی دیگر چون این انتظار را از اطرافیان خود دارد مشاوره را نمی پسندد زیرا در این حالت اوست که باید تغییر کند. او از یک سو زیر فشار است و دلش می خواهد شرایط را تغییر دهد و از سوی دیگر آنقدر که باید برای این تغییر تلاش نمی کند، یعنی با این استدلال غیرمنطقی که دیگران باید به او لطف کنند، او تنها مانده است، کسی به یاری او نمی آید، حتی مشاور هم کمکی نخواهد کرد، او پیوسته به این شرایط ناخشنود کننده دامن می زند و با رفتار تلخ به صورت خودکار باعث دور شدن دیگران از اطراف خود می شود.

زمزمه های درونی مثبت

- هیچ کس بیشتر از من دلش برای من نمی سوزد.

- وقتی با زبان تند با دیگران برخورد کنم، از من دور می شوند.

- حتی اگر دیگران هم بی انصافی می کنند، من باید از خودم مراقبت کنم.

- حتی اگر وظیفه ی دیگران هم باشد که نیست، این برخورد آنها را می رنجاند.

- ناامیدی بیشتر، باعث می شود کنترل اوضاع از دستم خارج شود.

- مشاوره، دست کم مشکلاتم را به من نشان می دهد.

- رابطه ی برنده، برنده یعنی پذیرفتن دیگران همان گونه که هستند.

باور مثبت

ناامیدی از مسائل بسیاری ناشی می شود، به ویژه خُلق افسرده. ممکن است من هم بیش از اندازه ی منطقی، حساس شده باشم. اول باید افسردگی ام را درمان کنم.

فکر سمی 12

اگر آنفلوآنزای خوکی بگیرم شما جواب منو می دین؟!

ای کاش این یکی هم دختر بود! نه به اونا که انقدر شلخته هستن که واسه ی تخت جمع کردن هم باهاشون مشکل دارم. نه به این یکی که دست شستن هاش یک ربع طول می کشه. تازه بعد ار یک ربع دست شستن از دست شویی میاد بیرون و میره تو ظرف شویی هم یه بار دست‌هاشو با مایع ظرف‌شویی می شوره.

علی دچار وسواس است و از روایت مادر معلومه که دل ‌پُری هم از او دارد. برای مادر توضیح دادم که در اختلال وسواس، رفتارها حالت اجباری می گیرند و به این راحتی ها نمی توان این رفتارها را کنار گذاشت.

علی هم در دفاع از خودش می گوید : آقای دکتر من خودم در اتوبوس پوستری دیدم که راه جلوگیری از ابتلا به آنفلوآنزای خوکی را شستن درست دست ها اعلام کرده بود. اگر من آنفلوآنزای خوکی بگیرم بهتره یا وسواس داشته باشم، که تازه مطمئنم وسواس ندارم.

علی دچار وسواس شدیدی شده و ممکن است در نهایت به دارو درمانی هم علاوه بر شناخت درمانی نیاز داشته باشد. پیش از هر چیز باید خانواده را از ماهیت غیر ارادی بودن رفتارها در اختلال وسواس آگاه کرد. در جلسه ی اول برای علی توضیح داده شد که شستن ده ثانیه ای دست ها با صابون برای کشتن میکروب ها و عوامل بیماری زای دیگر کافی است و اگر این زمان به پانصد ثانیه رسیده است، یعنی کاری بیهوده انجام می شود که هیچ فایده ای هم ندارد. علی را تشویق کردم که امتحان کند و بعد از دو دقیقه شستن – به علی تخفیف دادم – کار شستشو را پایان دهد. اما او گفت نمی تواند این کار را انجام دهد، چون احساس تمیزی نمی کند و مطمئن است بیمار خواهد شد.

زمزمه های درونی مثبت

یا باید علم پزشکی را قبول کنم که می گوید ده ثانیه کافی است یا به زمان غارنشینی بازگردم.

این شستشو به پوست من آسیب رسانده است.

هیچ کدام از دوستان و اعضای خانواده ام دست هایشان را این جوری نمی شویند و آنفلوآنزای خوکی هم نگرفته اند.

به نظر می رسد خوردن روزی یک عدد شلغم، به مراتب از این شستشوی عذاب آور، مفیدترباشد.

برای اینکه رفتارهای اجباری را تغییر دهیم، اول باید آنها را اختیاری کنیم.

شاید تغییرات رفتار سخت باشد اما مرا از یک اجبار رنج آور رها می کند.

من شواهد چندانی ندارم که این کار مرا تمیزتر می کند.

فکر سمی 13

سلام من خیلی بدبختم، تمام!

نرگس این طور مشاوره اش را شروع کرد که او پیش از این چندین بار مشاورش را عوض کرده ولی انتظارش از مشاوره به گونه ای بوده که هیچگاه کارش را ادامه نداده است.

به او گفتم برایم جمله ی «من خیلی بدبختم» را ترجمه کند.

او گفت هرگز رابطه ی درازمدتی نداشته، شغلش را هم که حسابداری یک شرکت دولتی است، دوست ندارد. دیگران به دیده ی حقارت در او نگاه می کنند، احساس می کند، همه ی مردها به او نظر سوء دارند، هیچ وقت نشده به چهار راهی برسد که چراغش سبز باشد، با مادرش مشکلات زیادی دارد، خواهر بزرگترش همیشه آتش بیار معرکه بوده و آنقدر دلش پر بود که اگر گریه اش نمی گرفت فکر کنم می توانست تمام روز را در اتاق مشاوره ی من بنشیند و از بدبختی هایش بگوید. او تفکرش سیاه و سفید بوده.

تحلیل

مگر می شود در زندگی هیچ نور امیدی نباشد؟ اگر آنقدر تاریک به دنیا نگاه می کنیم به این معناست که هم دنیا را سیاه و سفید می بینیم و هم دچار بی توجهی به امور مثبت شده ایم. نرگس طوری حرف می زند که گویی دنیا به آخر رسیده است. او توجه نمی کند که الان شغل خوبی دارد، اما هیچ انرژی مثبتی به آن نمی دهد، یا برای مثال در مورد خواهرش، لازم نیست رازهایش را با او در میان بگذارد. در مورد دوستی های درازمدت هم باید گفت دوست یابی یک مهارت است. او حتی در این مورد یک مقاله ی نامعتبر اینترنتی هم در این مورد نخوانده بود که حالا انتظار داشت دوستی های آن چنانی داشته باشد. در واقع نرگس برای عوض شدن اوضاعی که آن را دوست نداشت کاری نمی کرد وداشته های زندگی اش هم هیچ گاه به چشمش نمی آمد. پیامی که نرگس به آن عادت کرده بود این است که دنیا محل امنی نیست. تو نمی توانی یکجا بنشینی و از یک لیوان چای لذت ببری. یعنی نمی گذارند که لذت ببری. هر تلفنی که سر کار به تو می شود یعنی استرس و دردسری در راه است.

در حقیقت نرگس به امور مثبت زندگی اش هیچ توجهی نداشت. برای مثال اینکه درس خوانده، تخصص کسب کرده، درآمد دارد، زیباست، سایه ی پدرو مادرش بالای سرش است و غیره.

زمزمه های درونی مثبت

بین سیاه و سفید کلی رنگ دیگر هم هست.

منهم برای شغلم، خواهرم و دوستانم کاری نکرده ام.

اگر با کسی یا چیزی مشکل دارم، می توانم برای تغییرش کاری کنم.

مشاوره معجزه نمی کند، با عوض کردن مشاورهایم مشکلم حل نمی شود.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

بهتره مدتی این اخم ها را کنار بگذارم.

روزی صد بار می نویسم که این زندگی مال منه و من هستم که تعیین می کنم چظور زندگی کنم.

باور مثبت

من نمی توانم یک جا بنشینم و با نگاه کردن به گیاه باعث رشد آن شوم. برای تغییر اوضاع باید خودم کاری کنم. باید شهامتی پیدا کنم نت آستین ها را بالا بزنم و برای رسیدن به چیزهایی که می خواهم تلاش و برنامه ریزی کنم.

فکر سمی 14

اگر دیر برسم استرس دیوانه ام می کند

سامان در حالی که پاهایش را تکان می داد، اضافه کرد:

«...زمان و زمان بندی از جمله کارهای مهم زندگی منه. همه ی کارهایم باید روی ساعت باشه. همین جا هم که آمدم نیم ساعت زودتر رسیدم، چون منشی تان گفت اگر دیر بیایم از وقت خودم کم خواهد شد. همین باعث شد استرس بگیرم. گاهی آنقدر تحت فشار زمان قرار می گیرم که آرزو می کنم ای کاش هیچ وقت امروز نمی رفتم . با دوستانم اغلب سر همین مسائل اختلاف دارم. آنها می گویند تو فکر می کنی اینجا سوییس است که همه چیز سر وقت انجام شود؟ ولی من معتقدم احترام به زمان نشان دهنده ی شخصیت آدم است. به او گفتم تا به حال شده که دیر برسد، آیا این تجربه را دارد؟

گفت«خب معلومه! مواقعی هم بوده، اما کمتر از اونی است که بشه در موردش صحبت کرد، من برای وقت دیگران و خودم ارزش زیادی قائل هستم.

تحلیل

بنده ی خدا سامان درست می گفت، اما قدری زیاده روی کرده بود! کمال گرایی افراطی همیشه به کامل بودن نمی انجامد. از سوی دیگر کارها از نظر درجه ی اهمیت با هم فرق می کنند. آیا همان زمانی که برای ساخت پل، روی اتوبان صدر صرف می کنیم با زمانی که برای رسیدن به یک باشگاه ورزشی کنار می گذاریم از درجه اهمیت یکسانی برخوردار است؟ بی تردید نه. اما این موضوع در ذهن سامان اینگونه نبود. او گمان می کرد هرچه با وسواس بیشتری به قضایا نگاه کند و هرچه با افراط بیشتری به قضیه ی زمان بپردازد، موفق تر و مهم تر جلوه خواهد کرد. در حالی که این موضوع تا زمانی که ما را دچار استرس بیهوده نسازد قابل دفاع است، در غیر این صورت ممکن است به مشکلات بیشتری بینجامد. سامان باید از خودش بپرسد، اگر نتواند به موقع سر قرار حاضر شود چه روی خواهد داد؟...پاسخ انتظار معقول داشتن از خود و دیگران و درک اهمیت قضایا در این راه می تواند به او کمک فراوانی کند.

زمزمه های درونی مثبت

اگر کمی دیر شود، می توان عذرخواهی کنم.

با فشار آوردن به دیگران تنها استرسم را به آنها هم منتقل می کنم.

مهم این است که من را به عنوان یک آدم بدقول نشناسند.

استرس به مراتب بیش از گذر زمان به من آسیب می رساند.

مهم این است که بتوانم از زندگی لذت ببرم. آیا الان همین طور است؟

تحمیل فشار بر خودم باعث زود رسیدنم نمی شود، چون بدون آن هم من می توانم به موقع برسم.

لازم نیست از آن سوی بام بیفتم...

باور مثبت

موجودی که دارای نقص است، یعنی کامل نیست. کمال گرایی افراطی برای موجودی است که نقص نداشته باشد! برای ما انسان ها کمال گرایی نسبی است نه مطلق!

فکر سمی 15

در جمع های جدید شرکت نمی کنم تا اعصابم راحت باشد

من خیلی با آدم های سطحی اطرافم حال نمی کنم. نه اینکه از آنها بدم بیاید این طور نیست. من فکر می کنم آنقدر با هم اختلاف عقیده داریم که لازم نیست وقت همدیگر را بگیریم. همین قضیه به قیمت تنها ماندنم تمام شده و دوستانم محدود به چند نفر شده اند. اما من گلایه ای ندارم. مشکل این جاست که خانواده ام به من می گویند آدم به دور هستم. یک راز را هم می خواهم با شما در میان بگذارم! گاهی آنقدر با دیگران اختلاف نظر دارم که دلم می خواهد اگر بشود، همان جا دکمه ی Delete شان را فشار بدهم و خلاص!...

به او گفتم نیما جان این یعنی اینکه حضور دیگران را آن گونه که هستند تحمل نمی کنی؟ یعنی می خواهی طوری باشند که تو می خواهی؟

-معلومه روان شناس خوبی هستید. درست زدید وسط خال!

تحلیل

میل به تغییر دیگران و تبدیل شدنشان به آن چیزی که ما می خواهیم از ما آدم کنترل گری می سازد که به قیمت تنها ماندن و نامحبوب بودن تمام می شود. در چنین شرایطی فرد حاضر است باز همه دکمه های تغییر دیگران را بدون اجازه شان فشار دهد. باید به این قبیل افراد گفت: آیا مطمئنی خودت بی عیب و نقص هستی؟

وقتی دیگران را به صورت مشروط بپذیرید، در حقیقت دچار یک خطای شناختی شده اید که به آن پذیرش مشروط می گویند:

-تو را می پذیرم به شرط آنکه با این لباس ها نیایی.

-به شرطی با تو ازدواج می کنم که...

-به شرطی به مهمانی می آیم که...

وقتی برای دیگران تعیین تکلیف می کنیم، در حقیقت این پیام را می فرستیم که «من منبع قدرت تو هستم و تو باید از من پیروی کنی.»

در حالی که در نظام های ارتباطی آزادمنشانه، هیچ کس بنده ی دیگری نیست و نمی توان کسی را مجبور به کاری کرد. کاری که نیمای داستان ما انجام می داد از دموکراسی به دور بود. هم خودش را تنها نگه داشته بود و هم فرصت یافتن دوستان جدید را از دست می داد.

فکر سمی 16

لابد منظورت اینه که من بی عرضه ام؟...

«...دکتر جان من که بچه نیستم. اینجا داریم با واژه ها بازی می کنیم. ایشون می گه من کار نمی کنم، تو بچه داری اما در تربیت شون شرکت ندارم، خوب این یعنی من بی عرضه هستم دیگه. اگر من بی عرضه ام پس دیگه چرا باید با یه آدم بی عرضه بحث کنه؟ بره پی کار و زندگی خودش، منم کار نداشته باشه...»

مریم گفت وا...شاهین؟ چرا شلوغش می کنی...آقای دکتر می بینید تو رو خدا!

به شاهین گفتم احساس الان تو چیه؟ یه اسم براش پیدا کن.

خشم

نمره ی این خشم از 1 تا 10 چند هست؟

در مورد آدم هایی مثل شاهین وضع همیشه همین طوره، بزرگ نمایی و استدلال هیجانی.

تحلیل

الگوی فکر افرادی مانند شاهین، به گونه ای است که شما می توانید هر جور که بخواهید، یک مسأله را بر اساس دید و باور خودتان حل کنید. یعنی نه تنها می توان دچار خشم شد – همان گونه که شاهین شده بود – بلکه می توان به غم و احساس طرد شدن هم رسید. علت این نیست که همسر شاهین در این مثال آدم معقول یا نامعقولی است. بلکه علت وجود خطاهای شناختی پیچیده ای چون استدلال هیجانی و بزرگنمایی است. در این حالت فرد به ظاهر در حال استدلال کردن است، اما نه از روی منطق، بلکه بر اساس باوری که از پیش برای خودش درست کرده است. به طور مثال ممکن است باور شاهین این باشد که زن ها در کل حرف درست و حسابی نمی زنند، از سوی دیگر مریم منو آورده اینجا تا متهم را پیدا کند که بدون شک هم من هستم، از سوی دیگر من اجازه نمی دهم زنم برایم تعیین تکلیف کند و...مشخص است که پیامد چنین افکاری جز خشم نخواهد بود. در حقیقت نوع نگاه شاهین به این ماجرا از روی منطق و حسن نیست، بلکه از روی یک مجموعه افکار و باورهای خودساخته است که برحسب اتفاق خیلی هم منطقی به نظر نمی رسند.

زمزمه های درونی مثبت

چقدر مطمئنم که من درست می گویم و چرا؟

چند درصد ممکن است من اشتباه کرده باشم؟

آیا در این مورد درصد اشتباهم را هم حساب کرده ام؟

آیا همسرم هم مجاز است به نسبت حقی که دارد با من بد صحبت کند؟

من دنبال چه چیزی هستم؟

این بحث قرار است به کجا ختم شود؟

آیا می توانم با صرف نظر از دلخوری هایم او را دوست بدارم؟

باور مثبت

اینکه همیشه حق با من یا حتی دیگران باشد باور درستی نیست. در هر تنشی ممکن است طرف مقابل یا من هر دو نقش داشته باشیم و شاید هر کدام هم به نوعی حق داشته باشیم. اگر این را بپذیریم دیگر نمی توان با اطمینان کامل در مورد کسی حکم داد. در ضمن هر چه با مهرورزی بیشتری با آدم ها برخورد کنیم، آنها هم به ما بیشتر احترام می گذارند.

فکر سمی 17

چرا پرسید این لکه های سفید روی پوستت چیه؟ منو نگران کرد...

«... دکتر جان من یک مشکل خیلی خیلی بزرگ دارم و اون اینه که همیشه فکر می کنم ممکنه به خاطر ابتلا به یک بیماری خطرناک برای مثال سرطان یا ام اس به بدترین حالت ممکن بیفتم. خودتون قضاوت کنید، کی دوست داره خبر ابتلا به سرطان رو بهش بدن و بعد بگن متأسفیم تو شش ماه بیشتر فرصت نداری کارهاتو جمع و جور کنی...»

در چشمهای پیمان نگرانی موج می زد. او به راستی از اینکه زمین گیر شود می ترسید. او کمترین نشانه ها را به یک فاجعه تبدیل می کرد. برای مثال تعریف کرد تنها به این دلیل که یکی از دوستان به او گفته بود روی پوستت لکه های سفید داری، یک ماه خواب و خوراک نداشت و تا تمام آزمایش های مربوط به سرطان پوست را انجام نداده بود، آرام نگرفته است.

او وسواس بیماری دارد. افرادی با مشکل پیمان، گاهی مبالغ هنگفتی را صرف آزمایش های پزشکی گوناگون می کنند در حالی که ریشه ی مشکل شان روانی است نه جسمانی.

تحلیل

وسواس خود بیمار انگاری یکی از وسواس های فکری شایع است که در آن یک فکر کلافه کننده در مورد سلامتی، در فرد به وجود می آید.

این گونه افراد اغلب بعد از شنیدن خبر خوش سلامتی و نبود هیچ گونه نشانه بیماری، به جای اینکه قضیه را رها کنند، بعد از چند روز به یک فکر وسواس گونه ی جدید روی می آورند. بیماری که فکر می کرد به بیماری ایدز دچار شده است و پس از آزمایش و مطمئن شدن از سلامت جسمانی، این بار احساس می کرد تورمی روی زبانش هست که ممکن است سرطان دهان باشد. البته ممکن است به راستی تورمی روی زبان این فرد به وجود آمده باشد اما آیا ممکن نیست به فرض مثال زبانش را گاز گرفته باشد؟

این افراد نمی توانند جلوی هجوم این افکار را به راحتی بگیرند. کاری که ما برای آنها انجام می دهیم این است که کاری می کنیم حالشان از فکرشان به هم بخورد! به آنها پس از آموزش روش آرمیدگی و آرمیده کردن بدن می گوییم بدترین گزینه را فکر کنند... بدیهی است آنها احساس منفی می کنند، اما چون آرمیدگی را تمرین کرده اند، اوضاع از کنترل شان خارج نمی شود. براساس دیدگاه شناختی، وقتی این هیجان منفی مدتی در فرد فراخوانی می شود، کم کم اثر منفی آن کمرنگ می شود و اگر با خودگویی های مثبت و مورد تردید قرار دادن هم همراه شود، ممکن است به زودی قطع شود.

زمزمه های درونی مثبت

آیا فکر بهتری نمی توان کرد؟

به نظر می رسد افکار منفی من هر بار نادرست از آب در می آیند.

خیلی ها از مرگ می ترسند اما آیا هر بیماری مهلکی همیشه به مرگ می انجامد؟

اگر می توانم با کنترل فکرهایم اثر منفی آنها را کنترل کنم، آیا ممکن است افکارم از ریشه نادرست باشند؟

این قدری عجیب نیست که من هر یکی دو ماه یک بار آزمایش های پزشکی انجام می دهم.

کنترل افکار من، دست خود من است.

باید ببینم چه گزینه های خوش بینانه ای در مورد ترس هایم می تواند وجود داشته باشد.

باور مثبت

فکرها تحت کنترل ما هستند و ما به اشتباه گمان می کنیم در کنترل شان ناتوانیم. اگر خودمان را برای مدت زمانی در حدود نیم ساعت مجبور کنیم منفی ترین افکار بیماری را در مورد خود داشته باشیم، از شدت هیجانِ منفی ای که آنها در ما ایجاد می کنند، به مرور کاسته خواهد شد. البته لازم است با یک روان شناس هم گفتگو کنیم.

فکر سمی 18

نگرانم پدر یا مادرم فوت کنند

«... آخه میدونید، من عاشق پدرم هستم..!»

پیام ادامه داد که مدت زیادی است با پدرش اختلاف دارد و خیلی وقت ها با هم بگومگویشان می شود. از او پرسیدم:

اگر نگران سلامتی او هستی، چرا پس این قدر باهم مشکل دارید؟

آخه میخواد حرف، حرف خودش باشد. من هم زیر بار نمی روم.

گفتی که نگران فوت کردن ایشان هستی. آیا او از مشکل جسمانی خاصی رنج می برد؟

نه اما او رفته رفته پیرتر و پیرتر می شود. الآن پنجاه و هشت سال دارد. مگر آدم چقدر عمر می کند؟

آیا الان که در قید حیات است از بودن با او لذت می بری؟ و آیا هنگامی که با هم وقت می گذرانید، از او یاد می گیری؟...

افکار خودکار منفی باعث شده تا پیام نتواند از زیبایی های غروب خورشید لذت ببرد چون گمان می کند خورشید غروب کرده است ...

تحلیل

ترس از فقدان، ریشه در حس ناامنی دارد. صرف نظر از دیدگاه های گوناگون روان شناسی، نظر دیدگاه های شناختی - رفتاری در این باره آشکار است. در این مورد پیام، یک احساس دوگانه نسبت به پدر خود دارد. او در واقع خودش را سرزنش می کند و از اینکه رفتار خوبی با پدر ندارد - صرف نظر از علت و معلول - ناراحت است و این ناراحتی را به شکل نگرانی و اضطراب از مرگ پدر نمایان کرده است.

در حقیقت آنچه پیام را آرام خواهد کرد، ساده تر از چیزی است که در دیدگاه های روانکاوانه مطرح می شود. او باید شکل رابطه اش را با پدر خود اصلاح کند، یعنی با او وقت بگذراند، نق زدن در مورد کوهنوردی روزهای جمعه را ترک کند و بیشتر در کنار پدرش باشد! از احساس های مثبت و منفی اش نسبت به پدر بگوید و بدین ترتیب هم خود را تخلیه کند و هم فرصت مناسبی جهت بازسازی روانی رابطه شان فراهم آورد. این کار آنقدر مهم است که حتی اگر به دلایل گوناگون اکنون برایمان امکان پذیر نیست که رودر رو با پدر گفتگو کنیم، برایش نامه بنویسیم و آن را دور بیندازیم، که آن نیز بسیار مؤثر است. اتفاق مهم همان گفتگوی ذهنی یا واقعی است که باید با پدر صورت پذیرد.

زمزمه های درونی مثبت

مهم کیفیت رابطه است و من باید برای آن کاری انجام دهم.

بدون راحت بودن با پدر، نمی توانم از حضورش شاد شوم.

نمی توان یک پیرمرد ۶۰ ساله را عوض کرد. آدم های سالمند کمی کودکانه هم رفتار می کنند.

بهتر است خیلی خودم را در معرض طعنه هایش قرار ندهم این کار با گفتگوی فکری با او انجام میشود.

باید واقعیت های زندگی را پذیرفت.

من اینجوری دارم خودم را تنبیه می کنم.

با همه ی کارهایی که تا به حال کرده ام و احساس های منفی که داشته ام کیفیت رابطه ام بهتر نشده است.

باور مثبت

خیلی چیزهای این دنیا را نمی توان کنترل کرد. مرگ و زندگی آدمها چه من خوشم بیاید چه نه، دست من نیست. اما می توانم با آدمها شاد باشم، از آنها مطالب جدیدی بیاموزم و حتی به آنهاباد من می توانم کیفیت رابطه ام را بالا ببرم.

فکر سمی 19

از وقتی مرا ترک کرده، هر شب کارم گریه است

«.. من برای درمان درد عشق از دست رفته ام پیش شما نیومدم، من بچه نیستم. مسأله این است که نتوانستم بعد از گذر چهار ماه، فراموشش کنم، هر لحظه در یادم هست و باعث شده به کارهام نرسم. احساس می کنم افسرده شدم، دل و دماغ کار کردن ندارم و برام فرقی نمی کنه، اگه همین امروز بهم بگن، شادی جان نمی خواد بیایی دیگه، این شرکت مارو به خیر و تورو به سلامت!...»

در این مدت علت آسیب دیدن رابطه ات را فهمیدی؟

نه هیچوقت بهش فکر هم نمی کنم - مشکل الآن من هستم دکتر.

آره مشکل نوع فکر کردن توئه اما در مورد چی؟ و در مورد کی؟...

تحلیل

یکی از دلایل عشق های مجازی با پایان نپذیرفتن یک رابطه ی عاطفی در ذهن و حتی اینکه گاه عاشق یک فروشنده یا بازیگر می شویم بدون اینکه او را بشناسیم، این است که در مورد او خیال پردازی می کنیم. با فکر کردن به او، آن هم هر طور که دل مان می خواهد در حقیقت در ذهن مان با او زندگی می کنیم. در این مثال هم شادی همین کار را می کند. او می گفت مشکل اوست نه عشق از دست رفته زندگی اش، اما او آنقدر به این فرد فکر می کرد که انجام کارهایش مختل شده بود. در حقیقت شادی درست می گفت، او توانسته بود تماس خود را با عشق سابق اش قطع کند اما به لحاظ ذهنی نه. او نتوانسته بود به زندگی عادی اش باز گردد و به جای اینکه کارهای گذشته را از سر بگیرد، به غار تنهایی هایش پناه برده بود. در نتیجه موفق نبود رابطه جدیدی را شروع کند بلکه به رابطه گذشته اش هم بازنگشته بود.

در حقیقت او باید جلوی رؤیاپردازی در مورد رابطه اش را بگیرد و به جای زندگی در گذشته، به آینده فکر کند و برای آینده خود یک برنامه ریزی درست و حسابی داشته باشد.

زمزمه های درونی مثبت

لازم نیست نه دعایش کنم و نه نفرین. هر چه بوده تمام شده است.

لازم نیست نه دوستش داشته باشم، نه احساس تنفر کنم او برایم در نقطه ی صفر عاطفی است.

من پیش از این آدم موفقی بودم، الآن هم نباید به هم بریزم.

شاید الآن به فرد جدید برای رابطه آره نگم، اما به آدم قبلی که باید نه بگم!

از امروز باید جلوی بعضی فکرهایم را بگیرم.

او موضوع اصلی نیست. من هستم، این درسته!

کارم باعث رشد من خواهد شد، نباید همه چیز را فدای یک چیز کنم..

باور مثبت

هر وقت به او فکر کردی، می توانی از روش توقف فکر استفاده کنی فقط کافیست، خیلی قاطع به خودت بگی بسه! نمیخوام به این موضوع فکر کنم، برنامه ریزی برای آینده یادت نره!

فکر سمی 20

باید امروز تکلیف مرا روشن کند یا با من ازدواج میکند یا ترکش میکنم

«.. من دیگه وعده قبول نمی کنم. اینکه نمیشه من خودمو واسه ی این رابطه یک تنه جلو بیندازم و اون دست روی دست بذاره و بشینه! ... »

میشه به من بگی اون چه کار باید بکنه؟ تو چه انتظاری داری؟

میخوام بره به خودی نشون بده و با خانواده اش یه بگومگویی داشته باشه تا یه کم بترسن و حساب کار دستشون بیاد.

به نظر میرسه تو داری خیلی احساسی به موضوع نگاه می کنی

اگر مثل تو با خشم برخورد کنه، ممکنه کل قضیه خراب بشه. به این فکر کردی؟

نمیدونم!

تحلیل

این را می گویند آستانه تحمل. چیزی که در آدمهای عصبی و خشمگین دچار مشکل می شود، همین آستانه تحمل است. این افراد از جمله اول به دوم، از کوره در می روند. آنها اغلب علت خشم خود را به دیگری نسبت می دهند و می گویند، تو باعث شدی من از کوره در بروم. اما آنچه این افراد به آن توجهی نمی کنند این واقعیت است که ما مسؤول هیجان ها و رفتار خودمان هستیم. ما که نمیتوانیم علت مشکلات مان را بر گردن دیگران بیندازیم، پس نقش ما در این میان چه میشود؟!

آرمان گمان می کند با شاخ و شانه کشیدن می تواند حرفش را به کرسی بنشاند. در حالی که مسائل ارتباطی بسیار پیچیده تر از این حرف ها هستند. از سوی دیگر همان گونه که خودتان می بینید، آدم های عصبانی در بیشتر موارد تصمیم های نادرستی می گیرند. آرمان با این میزان از خشم و رفتار نامعقولی که از خود نشان می دهد، به نظر من راه رسیدن به لیلا را برای خودش ناهموارتر می کند و شاید لیلا هم باید نگران این رفتارهای تکانه پیش بینی ناپذیر او برای آینده و کیفیت ارتباطشان باشد.

زمزمه های درونی مثبت

ليلا هم برای خودش نظریه هایی دارد. اینکه من با او این گونه رفتار کنم شایسته ی هیچ کدام از ما نیست.

مگه قانون، قانون جنگله که با داد و بیداد کارها پیش برود.

داماد زوری این خانواده شدن شرم آوره!

باید برای رسیدن و به بار نشستن گندم ها صبر کرد. نمیشه با روشن کردن یک مایکروفر بزرگ کارها را تند کرد!

اگر همین رفتار را در دوران خدمت سربازی انجام میدادم الآن سه سالی اضافه خدمت داشتم!

اگر با این پیشنهاد من کارها خراب شود، دیگر نمی توان درستش کرد.

فقط آدم های خودخواه و دیکتاتور فکر می کنند هر چه خودشان می گویند درست است.

باور مثبت

اگر تصمیم ما از نظر منطقی درست است، دیگر چرا باید نگران باشیم و اگر هم تصمیم درستی نیست با خشم و عصبانیت که مشکل مان حل نمی شود و در فضایی که آرامش بر آن حکمفرما باشد، خیلی بهتر می توانیم تصمیم گیری کنیم.

فکر سمی 21

من یک احمق بالفطره هستم!

«.. امیدوارم خنده تون نگیره، ولی من واسه این که به مادرم ثابت کنم اون طوری که اون میگه بی عرضه نیستم، پول هامو بردم تو این شرکتهای هرمی سرمایه گذاری کردم و گند زدم رفت!

و تازه بعد از مدتها رفتم سراغ دوستم و گفتم این پول مارو نمی خوای بدی؟ گفت جون داداش تا پس فردا تهیه می کنم برات... الآن یک ماه از آن دو روز گذشته و طرف تلفن منم دیگه جواب نمیده! »

این هایی که گفتی یک سری تجربه های منفی است، حماقت است اما احمق بودن نیست. احمق بودن یعنی یک ویژگی ذاتی، شخصیتی و شاید ژنتیکی. تو کارهایی کردی که احمقانه بوده اند مثل سرمایه گذاری روی یک برگ باخته یا قرض دادن به یک آدم غیرقابل اطمینان، اما گفتن جمله «من احمق بالفطره هستم»، تاوانی به مراتب سنگین تر از کارهایی است که تو کرده ای!

تحلیل

خودسرزنش گری احساسات فرد را به شدت منفی خواهد کرد. در این فضای شناختی، فرد به سرزنش کردن خود - به دلیل کارهای اشتباه انجام شده در گذشته - می پردازد. چه کسی می تواند ادعا کند هرگز اشتباه نکرده است؟ جایی خوانده بودم: «آدم با شهامت کسی نیست که اشتباه نمی کند، کسی است که یک اشتباه را دو بار انجام نمی دهد.» برای مثال پدرام در اینجا به منظور اثبات خود به دیگران - که خود جای انتقاد دارد - بدون منطق عمل کرده است، و با بروز یک برخورد احساسی مرتکب اشتباه شده است. آنچه پدرام به آن نیاز دارد، خود پذیری نامشروط است. یعنی خودش را همان گونه که هست بپذیرد و پس از آن به ارتقای سطح فکری و کیفیت زندگی اش بپردازد. بدین ترتیب او هم می تواند با قدرت بیشتری زندگی کند و هم لذت بیشتری از زندگی ببرد. البته او باید با خانواده اش هم صحبت کند و از آنها بخواهد او را مورد قضاوت قرار ندهند و حتی اگر این اتفاق روی داد، پدرام می بایست خودگویی مثبت داشته باشد و قوی تر برخورد کند.

زمزمه های درونی مثبت

من برای دیگران زندگی نمی کنم. این زندگی من است.

باید حسگرهایم را روی سرزنش های دیگران خاموش کنم.

من صرف نظر از اشتباهاتم، موجود ارزشمندی هستم.

وقتی هیجانی عمل می کنم، اوضاع خراب تر می شود.

حرف هایت را با زبان خوش به دیگران بزن.

من احمق نیستم، کارهای احمقانه می کنم.

بعضی رفتارهایم را باید دیگر تکرار نکنم.

باور مثبت

من ارزشمندم، یگانه ام و اگر بگویم گاهی رفتارهای احمقانه انجام می دهم، به معنای احمق بودن من نیست. نباید خودم را کوچک کنم، باید به خودم احترام بگذارم.

فکر سمی 22

تو هم نمی تونی به من کمک کنی، همون حرفهایی را می زنی که خودم میدونم

«.. شما روان شناس ها چقدر تکراری حرف می زنید! نفر قبلی هم همین ها را می گفت: گفتم اون زنه، بیام پیش یه مرد واسه مشاوره، شاید حرفمو بهتر بفهمه، اما تو هم مثل همون مشاور قبلی چیزهایی رو به من میگی که خودم از قبل میدونستم. دکتر جان معلومه اگر من عصبانی نشم، فحش نمیدم و اگر فحش ندم کسی از دستم نمی رنجه. مثل اینکه من بگم من سالی یک میلیارد ضرر می کنم، چون دو میلیارد سرمایه اولیه را ندارم تا طوری سرمایه گذاری کنیم که یک میلیارد سود کنم! ... .»

مینا جان به نظر میاد جونت به لبت رسیده. میگی من حرفهای تکراری می زنم، درسته. من به عنوان یک مشاور عصای جادوگری که ندارم و نقشم در زندگی تو، نقش فرشته مهربون با یک پری دریایی در تور ماهیگیری افتاده نیست. تو مسؤول رفتار خودت هستی من و تو هیچ حقی نداریم خشم مان را نثار دیگران کنیم!

تحلیل

بعضی از ما برای اینکه مشکلات مان حل شود، حاضر نیستیم از پل واقعیت ها گذر کنیم و چیزهایی را بپذیریم که قدرت تغییر آنها را - دست کم در زمان مورد نظرمان - نداریم. این افراد به دنبال یک دگرگونی و تغییر بدون درک توانمندی ها، ناتوانی ها و حتی عنصر شانس هستند. در این مورد که در اتاق مشاوره بارها شاهد آن بوده ام، افرادی مانند سینا از من انتظار دارند جادو گریام را بچرخانم و مشکل آنها را حل کنم. این افراد با فضای شناختی کوچکنمایی، در مرحله نخست خودشان را ناتوان جلوه می دهند و سپس با استدلال هیجانی این طور فرض می کنند که روان شناس نباید یک آدم معمولی باشد. او یک پیر خردمند است، البته که می بایست مشکلات مرا حل کند. ممکن است این افراد تلاش کافی هم داشته باشند اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، بعضی از انتظارات و آرزوهای ما به دلایل گوناگون فرصت انجام نمی یابند. این گناه کسی نیست. اگر ما بپذیریم که هر روز بیست و چهار مشکل را حل می کنیم و فردا بیست و چهار تا مشکل جدید خواهیم داشت، شاید منصفانه تر با ناکامی هایمان برخورد کنیم ...

زمزمه های درونی مثبت

چرخ روزگار وظیفه ندارد، طوری بچرخد که ما خشنود شویم.

اگر هر ناکامی ای را بررسی کنیم، راه رسیدن به انتظارات مان هموارتر می شود.

نقش الف انجام نشده این قبول، آیا نقشه ب را در نظر گرفته ام؟

باید از خودم بپرسم آن طور که می خواستم، نشد. حالا چه کار باید بکنم.

نباید از دیگران انتظار معجزه داشته باشم.

قلب روان شناس هارو اگر بشکونم هفتاد سال بدبختی می یاره!

تو هم دیواری کوتاه تر از دیوار دکتر پیدا نکردی! کاری که تو هنوز به ثمر نرسوندی، این بنده خدا چطور باید به نتیجه برسونه؟

باور مثبت

خیلی چیزها به میل من نیست. من خیلی چیزها را نمی توانم در زمانی که دلم میخواهد تغییر دهم. کاری که من می توانم انجام دهم، مانند ابن سینا، دکتر حسابی و دیگرانی که مانند فردوسی بسی رنج برده اند در این سال سی... این است که شکیباتر و کوشاتر باشیم راههای تکراری را دوباره تکرار نکنم.

فکر سمی 23

من دارو نمی خورم مگه دیوانه ام؟

«.. یکی از همسایه هامون میگه که یکی از اقوامشون از وقتی دارو خورده بدتر شده و کارش به بستری شدن در بیمارستان کشیده است. من که دیوانه نیستم دارو مصرف کنم. حتی اگر شدید ترین مشکلات را هم داشته باشم، ترجیح میدم بدون دارو درمانی، حالم را خوب کنم. شما میتونید به من کمک کنید یا...»

دوست خوبم... به من گفتی که شبها خواب درستی نداری، دچار پرخوری شده ای و پنج کیلو در این ماه اضافه وزن پیدا کرده ای، با دوستانت قطع رابطه کرده ای، بیش از حد سیگار می کشی، نامزدت تو را رها کرده، چون میگه آدم بددلی شدی، تازگیها هم که کارت را از دست داده ای. من در این شرایط اغلب دو تا روایت دارم. به بعضی ها میگم تو بهتره دارودرمانی نداشته باشی. به بعضی ها هم می گم اگر دارودرمانی نکنی، من نمیتونم کمکی بهت بکنم و تو متأسفانه یا خوشبختانه جزو دسته دومی برادر!

تحلیل

باز هم استدلال هیجانی! آدمهایی غیر حرفه ای که در مورد یک امر صد در صد تخصصی، نظر می دهند. همین مان مانده بود که آقا اسدا.... و همسرش سوسن جان هم در مورد اعصاب و روان نظر بدهند که دادند! شاید برای آدم های بی تخصصی که اظهارنظر تخصصی می کنند؛ بتوان افسوس خورد، اما ببینید چقدر باید دلمان برای کسی بسوزد که به حرف اینها گوش می دهد! بگذارید خیالتان را راحت تر کنم اگر آب هم زیاد بخورید به دلیل دفع پتاسیم دچار عوارض جانبی ناشی از آن می شوید.

هر دارویی هم دارای یک سری عوارض جانبی ناخواسته است، اما مهم این است که برای یک فرد خاص، روی کفه ترازو، سودش از زیانش بیشتر خواهد بود.

فکرش را بکنید، چه میزان از انرژی ما به عنوان متخصص بهداشت روانی، صرف این موضوع می شود که مراجعه کنندگانی را که نیاز به دارودرمانی دارند به این امر تشویق کنیم. حال آن که بسیاری از این افراد ممکن است به صورت خودسرانه داروهای آنتی بیوتیک مصرف کنند که به مراتب فاجعه آمیزتر است.

زمزمه های درونی مثبت

مردم ممکن است خیلی چیزها در مورد من بگویند آیا همه درست می گویند؟

اگر دارو مصرف کنم دیوانه هستم، اگر هم مصرف نکنم که باز اعصابم ناراحت است، پس اگر فکرم را عوض نکنم در هر دو حالت واژه ی اشتباه دیوانه را خواهم شنید.

دیوانه یعنی کسی که دیو درون او جای گرفته است. این واژه مربوط به قرون وسطی است! دیگر به کسی دیوانه نمی گوییم. این واژه ای توهین آمیز است؛ ما ممکن است دچار اختلال روانی و مشکلات روانی باشیم.

بهتر نیست جای من و روان پزشکم عوض نشود و حرف گوش کنم؟!

آیا عوارض جانبی این دارو را از متخصص مربوط به آن پرسیده ام؟

من با دارودرمانی زودتر بهبود می یابم.

من که نمی خواهم تمام عمر دارو مصرف کنم. این یک زمان محدود است.

باور مثبت

دارو درمانی اصولی و زیر نظر متخصص می تواند شانس بهبود مرا افزایش دهد و زمان درمان را کمتر کند. حتی اگر نمی خواهم دارو بخورم، این به من مربوط است نه به خانواده آقا اسدا...... اینا!

فکر سمی 24

یک ماه هست دارو مصرف میکنم اما هنوز خوب نشده ام

«.. دکتر من به حرف تون گوش دادم و الآن یک ماهی هست که دارم دارو مصرف می کنم اما حالم بهتر که نشده هیچ، حتی میتونم بگم بدتر هم شده. انگار انقدر حال و روزم خرابه که با این دارو بهتر نمی شم. از روان پزشکی هم که منو پیشش فرستادید خوشم نیومد. سرشو بالا نکرد ببینه من چی میگم. به این نتیجه رسیدم که دارودرمانی به درد من نمی خوره، من باید همین مشاور مو ادامه بدم و بقیه مسائل رو هم تحمل کنم. از برچسب بیمار روانی خوشم نمیاد، نمی خوام پس فردا که ازدواج کردم طرف هم شاخ بشه برام که تو دیوونه بودی و این حرف ها...»

تحلیل

معجزه! بعضی از ما دنبال معجزه هستیم. گویی درمان مانند رنگرزی است. شکیبا نیستیم، دارو می خوریم اما مطالعه نداریم، بیماری مان را نمی شناسیم و برای اینکه نتیجه درست را به دست بیاوریم تلاشی نمی کنیم. در این مورد مریم نه تنها در مورد دارودرمانی پیش داوری می کرد که خود یک فضای شناختی است، علاوه بر آن با گفتن واژه های مطلق گرایانه ای چون، هیچ خوب نشدم، سطح توقع خود را از درمان بالا و بالاتر می برد. در این مورد مریم باید بپذیرد که درمان آرام، آرام انجام می شود. مگر برای درمان یک سرماخوردگی یک تا دو هفته زمان لازم نیست؟ برای درمان افسردگی های سطحی هم اغلب سه تا شش ماه زمان لازم است پس از این مرحله او باید به جای ارزیابی منفی، به ارزیابی های مثبت برسد و نیمه پر لیوان را ببیند. این منفی بافی از ویژگیهای خلق افسرده است. اغلب این افراد در مورد خلق غیرافسرده، یک تصویر رویایی و نادرست دارند. و فاصله شان با حال خوب را خیلی بیشتر از آنچه به راستی هست در نظر می آورند.

زمزمه های درونی مثبت

تغییرات مثبت در من آرام آرام روی خواهند داد.

تنها دارودرمانی که ملاک نیست، خودم هم باید طرز فکرم را عوض کنم.

تعریف من از آدم طبیعی کمی اغراق آمیز است.

هر کسی ممکن است مشکلاتی مانند من داشته باشد.

برای بهبود سریع تر، خوش بین بودن من خیلی مهم است.

من قوی تر از آن هستم که تسلیم شوم.

واژه های هرگز و هیچی و مانند اینها مرا ناامید می کند.

باور مثبت

قرار نیست یک مرتبه همه چیز گلستان شود و حالم عالی و وضعیت روحی ام هم عالی تر! تغییرات کم کم رخ می دهند. شاید بهتر است بگویم هنوز سطح و کیفیت روحی ام پایین است و هنوز با آنچه پیش از این بودم فاصله دارم. این خیلی منصفانه تر است.

فکر سمی 25

من خارش فکری دارم!

«.. حس می کنم یه چیزی توی سرم تکون میخوره! نمی دونم انگار دارم دیوونه میشم. همش فکر، همش فکر... گاهی به خودم میام، می بینم نیم ساعته زل زدم به صفحه تلویزیون اما فکرم جای دیگه ای هست و از فیلم هیچی نفهمیدم. شبها هم موقع خواب همین آش هست و همین کاسه. مگه خوابم میبره؟! البته تازگی ها راهشو پیدا کردم یه قرص خواب می اندازم بالا و د برو که رفتی! »

پیش میاد گاهی موزاییک ها رو بشماری یا درختهای توی خیابونو؟

آره من اگه پیاده باشم پل های روی جوی آب را میشمرم و اگه سواره باشم، تعداد چراغ قرمزها رو میشمرم. با این همه فکر و خیال اما هیچ وقت نمیتونم جدول حل کنم.

تحلیل

هنگامی که نمی توانیم روند فکری مان را کنترل کنیم و این افکار به صورت خودکار و خارج از کنترل ما به سوی مان هجوم می آورند، این احتمال وجود دارد که دچار وسواس فکری شده باشیم. حالتی که در آن اگر بخواهیم جلوی این فکرها را بگیریم، در یک مبارز نابرابر قرار می گیریم و اغلب مغلوب می شویم و مشکل اینجاست که برخلاف وسواس های عملی که با انجام عمل وسواسی، فرد مدتی احساس راحتی می کند، در وسواس های فکری هر چه بیشتر فکر می کنیم، حالمان خراب تر می شود.

در این مورد هم سهراب دچار یک وسواس فکری به نسبت قوی است. او از نظر کارکردهای فردی و اجتماعی و رفتارهای منظمی مانند خواب و بیداری دچار مشکل شده است. در چنین مواردی ممکن است دارودرمانی ملایمی، زیر نظر روان پزشک به روان درمانی کمک کند اما در نهایت می توان از فنونی چون؛ غرقه سازی - فکر کردن به موضوعی تا جایی که توان داریم - ، توقف فکر - متوقف کردن روند فکر کردن به مانند حالت ریست در ویندوز رایانه - یا روش جایگزینی فکر کمک گرفت. اما باز هم در اینجا یادآور میشوم که بسیاری از این فنون بهتر است زیر نظر متخصص انجام شوند تا نتیجه بهتری به دست آید.

زمزمه های درونی مثبت

خود درمانی همیشه کار را خراب تر می کند.

قرص خواب اسم داره! و تازه برای وسواسی ها راه درمان هم نیست. پاک کردن صورت مساله است.

در زمان هجوم افکار منفی و خودکار باید آنها را تشخیص دهم.

فکرت را روی موضوعات مثبت متمرکز کن.

تا وقتی حسابی خسته نشدی به رختخواب نرو.

هر جا احساس کردی دچار وسواس هستی باید با آن مبارزه کنی.

داروهایی که روان پزشک به من می دهد، بی تردید کمک کننده هستند.

باور مثبت

نام این اختلال، وسواس فکری است. شناخت آن کمک می کند تا بتوانیم جلوی آن را بگیریم و گاه احساس می کنم دچار چرخه ی افکار خودکار و وسواس گونه شده ام، آنگاه به کار و فعالیتی جدید می پردازم تا رشته افکار وسواس گونه ام قطع شود.

فکر سمی 26

وقتی عصبی هستم باید سیگار بکشم تا آرام شوم!

«.. البته ناگفته نماند گاهی هم بددهنی می کنم. یعنی زمانی که عصبی میشم دیگه به این راحتی آروم نمیشم. باید هر جوری شده خودمو تخلیه کنم...»

با این اوصاف باید زیاد هم دچار دردسر بشی.

گاهی آره. دعوا در خیابان و گاهی هم اختلاف با نامزدم.

باید به اینهایی که گفتی بیماری قلبی، مشکلات روانی گوناگون و هر چیزی که به استرس مربوط میشه رو هم اضافه کنی.

نمیدونم باید چیکار بکنم. خودم فهمیدم این قضیه چقدر به زیانم تموم میشه. همین الآن نامزدم باهام قهر کرده و تلفنم رو جواب نمیده.

بفرما! مشکل شد دو تا!

تحلیل

آدمهای خشمگین خیلی کمال گرا هستند. اینها از منطق دیجیتالی پیروی می کنند. یعنی با یک چیزی آن گونه که باید پیش می رود، یا نمی رود. اگر بر وفق مراد باشد که هیچ، وگرنه باید کاری کرد که دفعه بعدی همه حساب کار دستشان بیاید. برای مثال یا باید طوری رانندگی کنی که من برایت بوق نزنم یا کوری! یا از نگاهم میفهمی منظورم چیه یا کودنی! یا یک بار که گفتم فلان کار را بکن یا نکن گوش میدهی یا زبون نفهمی!

همان طور که می بینید این افراد با این طرز تفکرشان همیشه در حال ارزیابی رفتار دیگرانند، اما با این کار فراموش می کنند که رفتارهای خودشان هم ممکن است همین قدر مشکل داشته باشد. در حقیقت این افراد خودشان را جدای از دیگران قرار داده و تنها به قضاوت اطرافیان مشغول اند.

در انتهای کتاب روش های ساده کنترل خشم آورده شده است. اگر یک ماه بعد از انجام آنها هنوز با این مسأله مشکل جدی دارید، باید با ایک روان شناس مشورت کنید. او شما را در انجام تمرینات یاری خواهد رساند. در برخی از موارد ما به این افراد توصیه می کنیم، مصرف دارو را زیر نظر روان پزشک آغاز کنند، اما در بسیاری از موارد نیز بدون مصرف دارو می توانیم خشم را به میزان بیشتری کاهش دهیم.

زمزمه های درونی مثبت

من حق دارم عصبانی شوم، اما باید رفتارم با دیگران محترمانه باشد.

دیگران هم آدم هستند و حق اشتباه دارند.

از کجا معلوم، کارهای خود من همیشه درست باشند؟

آیا این رفتار نتیجه ی رفتار بد بزرگترها با من در کودکی و نوجوانی است؟

آیا این رفتار برازنده ی من است؟

اینجوری دیگران و کسانی را که دوستشان دارم از خودم می رنجانم.

خیلی از ناراحتیها را میتوان با یک لبخند ساده حل کرد.

باور مثبت

من در جایگاهی نیستم که بتوانم دیگران را مورد ارزیابی و اصلاح رفتار قرار دهم. گرچه انتظاراتم گاهی با آنها هماهنگ نیست، اما من فقط می توانم این خواسته ها را مطرح کنم و نباید برای انجام یا پذیرش آنها دیگران را تحت فشار قرار دهم.

فکر سمی 27

وقتی سوار پله برقی میشوم یا روی پل هوایی می روم احساس سرگیجه و عدم تعادل میکنم

«.. دکتر انگار دنیا دور سرم میچرخه، چشمام سیاهی میره، احساس خفگی می کنم، اگر محکم به جایی نچسبم هر آن ممکنه زمین بیفتم...»

اون زمان به چی فکر می کنی؟

به خودم، صدای قلبم رو واضح می شنوم. انگار قلبم میخواد از توی سینه بزنه بیرون...

با خودت چی میگی؟

آنقدر اون زمان ها می ترسم که فقط خداخدا می کنم زودتر برگردم برم خونه.

و این کار رو می کنی؟

در اولین فرصت ممکن، این کار رو انجام میدم.

از کی این مشکل برات به وجود اومده؟

از زمانی که یکی از اقوامم از روی پله های پل هوایی سُر خورد و پاش شکست!

تحلیل

در مورد هراس های این چنینی، که به آن ترس از بلندی می گویند، مانند انواع دیگر فوبی ها - ترس های بیمارگونه - فرد نشانه های اضطرابی اش را به طور خودکار فراخوانی می کند.

تنها کافی است در یک موقعیت قرار بگیرد. برای نمونه در این مورد، سیما یک خاطره را که ممکن است هرگز به پل هم مربوط نبوده و به سهل انگاری با کفش پاشنه ده سانتی یکی از اقوامشان مربوط است، به موضوعی مثل ارتفاع، مربوط می داند و پس از آن شروع می کند به تعمیم دادن این موقعیت، به دیگر شرایط نزدیک. بگذارید بیشتر توضیح دهم: او ترس از سر خوردن را به ترس از پلکان و از آنجا به ارتفاع پل هوایی و حتی ممکن است به آسانسور و بالا رفتن از درخت یا دیگر شرایطی که برایش حکم ارتفاع دارند، مربوط می کند و بدین ترتیب به یک مجموعه ترس های پیچیده و بیمارگونه رسیده است. از سویی دیگر، او انتظار دارد، دچار اضطراب شود و این کار را به صورت خودکار انجام می دهد. یعنی کافی است به ارتفاع حتی فکر کند و خودش را در آن موقعیت تجسم نماید. او در این حالت نیز دچار اضطراب ترس می شود. آموزش آرمیدگی که در پیوست پایانی همین کتاب آمده به همراه جدول مربوط به فوبی می تواند به درمان این نوع ترس کمک نماید.

زمزمه های درونی مثبت

من حتی از تصور ارتفاع هم مضطرب میشوم، این عجیب نیست؟

درصد سر خوردن آدمها روی پله، به نسبت تعداد پله هایی که آدمها در روز، بالا و پایین می روند، چقدر است؟

مگر جز این است که این ترس تازه برای من به وجود آمده و پیش تر وجود نداشته است.

من همیشه اضطراب را پیش بینی می کنم.

اگر حواسم را از موضوع ارتفاع پرت کنم، اضطرابم کمتر میشود.

وقتی با کسی از روی پل عبور می کنم، اضطرابم کمتر میشود. این مسخره است!

باور مثبت

من باید با ترسم رو به رو شوم. اضطرابی که در شرایط خاصی تجربه می کنم، واقعی نیست. من انتظار آن را می کشم و به همین خاطر به سراغم می آید. ترسم هم غیرواقعی است وگرنه با حضور دیگران از یاد برده نمیشد یا وقتی تنها هستم و به اضطراب فکر می کنم، شروع نمی شد.

فکر سمی 28

من لکنت زبان دارم و به همین خاطر خجالت میکشم در جمع حاضر شوم

«.. این هم شانس منه... طالع هر کسی رو یه جوری نوشتن. تو طالع ما هم این طور اومده که زبونمون خوب نچرخه! باور کن دکتر مشکل، خودم نیستم. مشکل اینه که وقتی میخوام سر سفره از صاحبخونه تشکر کنم از خجالت آب میشم میرم تو زمین. طفلک مادرم سرشو میندازه پایین. توی جمع هیچ وقت حرف نمی زنم. تا کسی ازم چیزی نپرسه ترجیح میدم، یه جا آروم سر جام بشینم و صدام در نیاد.

- تا حالا برای درمان لکنت زبان کاری هم کردی؟

- تو بچگی چند باری رفتم، جواب نداد، الآن هم روم نمیشه تو این سن و سال برم واسه درمان لکنت زبون.

- اما گفتی لکنت خیلی آزارت میده. اینو گفتی مگه نه؟...

شایان سکوت کرد... حدس میزنم بپذیره که گفتاردرمانی اش را شروع کنه. یعنی امیدوارم............؟

تحلیل

کار من گفتاردرمانی نیست. تخصصی در این مورد ندارم. اما شایان، علاوه بر این که به گفتاردرمانی نیاز دارد، چند خطای شناختی هم دارد. او ذهن خوانی می کند. یعنی حتی افکار مادرش را هم می خواند. که ممکن است صد در صد اشتباه باشد. به علاوه اینکه اعتماد به نفس پایین او احساس ناامیدی زیادی برایش به همراه داشته است. او دچار خطای پیشگویی نیز هست. او پیشگویی می کند که گفتاردرمانی برایش بی فایده خواهد بود، چون در کودکی چند جلسه رفته و نتیجه نگرفته است. ما حتی نمی دانیم آیا پیش متخصص این کار رفته یا نه و آیا روش درستی روی او به کار گرفته شده است یا خیر. و اینکه گفتار درمانگر قرار بود، چهل جلسه با او کار کند یا چهار جلسه!

با شایان در مورد تمام اینها گفتگو کردیم و او پذیرفت یک دوره کامل گفتاردرمانی را پیش یکی از همکاران توانمند من شروع کند و بعد از یک ماه با هم جلسه ای داشته باشیم. برای این یک ماه هم کلی کتاب های خوب برای درمان مشکل اعتماد به نفس و خطاهای شناختی به او معرفی کردم. هدفم از این برنامه های گفتار درمانی مطالعه و کتابخوانی این بود که هم در این یک ماه به گفتاردرمانی اش مسلط شده باشد، هم سطح آگاهی اش را از مشکلاتی که دارد بالا ببرد. این جوری جلسات مان با هم آسان تر و سریع تر پیش خواهند رفت.

زمزمه های درونی مثبت

من باید دوره ی درمانم را تکمیل کنم.

قضاوت دیگران در مورد من چه اهمیتی دارد؟ مهم من هستم.

من لکنت زبان دارم، اما انقدر ادب هم دارم که از مردم تشکرکنم.

من دیگران را به خاطر لکنت زبان شان ارزیابی نمی کنم. آنها هم مرا مورد قضاوت قرار نخواهند داد.

حتی اگر مرا قضاوت کنند، این مشکل آنهاست تا من.

جایی نوشته نشده است، که من نمی توانم سخنران خوبی باشم.

همه چیز را نباید به هم مربوط دانست. لکنت، تنهایی، بی یار و مونس ماندن و ....

باور مثبت

من خودم را این طوری دوست دارم. درست است که دچار لکنت زبان هستم، اما این امر نمی تواند مانعی برای موفقیت و پیشرفت من گردد. کسانی را می شناسم که روی صندلی چرخدار نشسته اند و بسیار هم موفق هستند.

فکر سمی 29

یهو قلبم میگیره، احساس میکنم دارم خفه میشم، می خوام داد بزنم...

«... محیط های دربسته منو دیوونه میکنه! خدا نکنه توی آسانسور گیر کنم! یه زمانی کارم طبقه پنجم بود و هر روز با پله می رفتم و با پله بر می گشتم، داخل هواپیما هم همین جور میشوم. احساس خفگی بهم دست میده و انگار هوا برای نفس کشیدن کم می یارم. دیدی دکتر گاهی احساس می کنی یه چیزی روی سینه ات نشسته و میخوای نفس بکشی اما نمی تونی؟ من تو این زمانها همین طور میشم، حس می کنم دارم غش می کنم و هر چی میخوام به بقیه بگم که بابامن حالم خیلی بده، نمی تونم. می ترسم آخرش همین جوری سکته کنم...»

تحلیل

ترس از فضاهای بسته یکی دیگر از اختلال های اضطرابی است که تعداد مبتلایان به آن کم نیست. این افراد در مکانهای دربسته، با فراخواندن حالت های اضطرابی و تکرار ذهنی آن حالشان را خراب می کنند! بله درست است، حالشان را خراب می کنند. به این گفتگوی ذهنی دقت کنید:

چقدر اینجا خفه است.

آدم نمیتونه درست نفس بکشه.... (بعد شروع میکنه با دهان نفس کشیدن و این کار به طور طبیعی ضربان قلب را کمی بالا می برد.)

قلبم داره تند تند میزنه. انگار اکسیژن بهش نمیرسه. (قلبی که در این نوع نفس کشیدن تندتر می تپد بسیار طبیعی عمل کرده است. در واقع قلب تلاش می کند، آهنگ خود را با آهنگ تنفس تنظیم کند.

حالم خوب نیست. در سرم احساس فشار می کنم، کمی قلبم تیر می کشه. کاش میشد از اینجا برم بیرون... و کار از کار گذشته!

چرخه ی اضطرابی آغاز شده است. الآن اگر یک پاکت بود و فرد چند بار داخل آن نفس می کشید، چرخه اکسیژن و دی اکسید کربن خونش دوباره تنظیم می شد و همه چیز حل و فصل می گردید. به همین سادگی!

زمزمه های درونی مثبت

آسانسورها تابوت متحرک نیستند، از هزار جای آن هوا داخل و خارج می شود.

امن ترین نوع مسافرت، مسافرت هوایی است چون زمان آن کوتاه تر است. البته به خط هوایی هم بستگی دارد؟

یه کیسه فریزر همیشه باید همراهم باشد تا اگر دچار حالت های اضطرابی شدم، در آن تنفس کنم.

قیافم اون موقع دیدنی میشه. شبیه آدمهایی میشم که سر حساب و کتاب مالی با شریک شون به مشکل بر خوردن و خودشونو میزنن به غش کردن!

آدم مضطرب، ضربان قلبش بالا می رود. غش کردن یعنی کاهش فشار!

اینکه هیچ با هم جور در نمی آید.

نرخ مرگ و میر ناشی از آسانسور و هواپیما در قبال مرگ و میر ناشی از سیگار آنقدر کمه که قابل فکر کردن هم نیست.

باور مثبت

فکرهای منفی من در مورد این حالت اغلب به نتیجه نمیرسند. افرادی که دچار این قبیل ترس ها هستند، برایشان مشکل خاصی روی نمی دهد. چون اصل مشکل هم ساخته و پرداخته ذهن شان است به واقعیت. باید فکرم را از روی آن منحرف کنم، من می توانم..........

فکر سمی 30

من تا انتقام نگیرم آروم نمیشینم

«.. طرف فکر کرده به همین سادگی هاست که بیاد تو زندگی آدم، بریزه و بپاشه و بعدشم بگه من و تو به درد هم نمی خوریم، تفاهم نداریم؟ این حرفها رو شما روان شناس ها یاد مردم می دین ها! ... »

حالا میخوای چی کار کنی؟

من نمیذارم آب خوش از گلوش پایین بره. آبروشو پیش دوستاش می برم، هر جا بشینم می گم چه آدم دوروییه.

اینجوری تو هم مثل او میشی که!

بذار بشم اگه خوب بودم که اینجوری باهام نمی کرد.

یعنی خوب نیستی؟

نمیدونم.

به دلیل بیار واسه این که تورو ترک کرده.

میگه بددلی، من نمیفهمم آدم لابد باید بی غیرت باشه؟

تحلیل

سپهر حسابی خشمگین است. او بسیار هیجانی عمل می کند. متأسفانه قبل از اینکه با هم ملاقاتی داشته باشیم، رابطه اش با سایه به هم خورده است و این جور که معلوم است خودش هم بی تقصیر نبوده و رفتار خوبی هم با سایه نداشته ولی از سوی دیگر خوشبختانه هنوز تهدیدهایش را عملی نکرده است. او خشم زیادی دارد و تهدید کلامی زیادی می کند. کمی که با هم گفتگو کردیم و برایش یکی دو تا خاطره مشاوره بامزه که تعریف کردم، کمی آرام تر شد. برایش در مورد بددلی، غیرت و ارتباط خود کم بینی با اینها صحبت کردم. به او پیشنهاد دادم در کلاس های روزهای جمعه ام که درباره مشکلات هیجانی از جمله خشم است، شرکت کند و حتی پیشنهاد کردم این جلسه را به عنوان میهمان در جلسه مان حاضر شود تا محیط کلاسها را هم ارزیابی نماید.

زمزمه های درونی مثبت

نمی شود که اوضاع را درباره آن طوری باشد که من می خواهم.

اگر قرار باشد مزاحم مردم شوم قانون جلوی مرا خواهد گرفت.

او نیست اما من باید باشخصیتم را پیش مردم خراب کنم.

بالاخره یک زمانی ما رابطه ی خوبی داشتیم، حالا درست نیست این طوری برخورد کنم .

او حق داشت زمانی که می خواهد این رابطه را ترک کند. من هم این حق را داشتم.

بیا فکر کنیم او چرا رفت؟

برای رابطه ی بعدی ام چه فکری دارم؟

باور مثبت

در حالت خشم ممکن است کارهای ناشایستی از من سر بزند که بعدها نتوانم از آن دفاع کنم. پیش از هر چیز باید اجازه دهم چند ماهی بگذرد، هر دو آرام تر شویم، من هم مسؤولیتم در بر هم خوردن رابطه را مرور کنم تا بعد ببینم چه کار می توان کرد.

فکر سمی 31

من آدم بدی هستم... کارهای من غیرقابل بخشش هستند

«... من در طول ده سال گذشته هیچوقت خودمو دوست نداشتم. زندگیم همیشه رو به پایین بوده و هر روز منتظر شنیدن خبرهای بد و منفی هستم. این شده بخشی از زندگی ام.

همه منو فراموش کردند، من ماندم و تنهایی هام...»

در طول این ده سالی که می گی زندگیت خیلی تیره و تار شده، رفتی دانشگاه درسته؟

آره اما اون هم چیز قابل توجهی توش نبود.

گواهینامه ی رانندگی ات رو هم در طول همین مدت گرفتی؟ و درست رو تمام کردی، گفتی در یک شرکت هم کار حسابداری می کنی؟

خُب منظورتون چیه؟

هیچی می خواستم یادآوری کنم که توی این زندگی تاریک و تاری که می گی، کارهای مثبت زیادی هم برای خودت انجام دادی. بیا به اونا توجه کنیم...

تحلیل

در فیلتر کردن که یکی از خطاهای شناختی پیچیده و گیج کننده است، فرد امور مثبت یا منفی خودش را فیلتر می کند. گاهی تا مرز خودشیفتگی پیش می رود یا به مرز خودکم بینی می رسد. در این مورد، پانیز با خودش این گونه رفتار می کرد. او چنان منفی بافانه در مورد خودش داوری می کرد که هر کسی نداند گمان می کند او در زندگی اش چقدر آدم بازنده ای در زندگی اش است در حالی که در مقایسه با دیگران او نه تنها عقب نیست، بلکه ممکن است از خیلیها جلوتر هم باشد.

چه چیزی موجب می شود کسی مانند پانیز، خودش را اینقدر منفی ارزیابی نماید؟ شاید اگر او کمی مثبت اندیشانه خودش را ارزیابی می کرد، نقاط مثبت و منفی اش را براساس جدول پیوست مشخص می نمود و تلاش می کرد دنیا را از دریچه واقعی تری بنگرد، این مشکلات هم در او کمرنگ تر می شد. در واقع پانیز خشم زیادی از خودش دارد و این پرخاشگری درونی شده را با خود گویی های بسیار منفی ای که دارد، بدتر و بدتر می کند. او به یک رژیم فکری نیاز دارد. باید برای مدتی تنها ویژگی های مثبت خود را ببیند و منفی بافی را قدغن نماید. در حقیقت دید او از جهان پیرامونش واقعی نیست، بلکه بسیار منفی و نامعقول است.

زمزمه های درونی مثبت

یک آدم معمولی مانند من نمی تواند آنقدرها هم بد باشد.

به نظر می رسد من دارم در مورد خودم با اغراق قضاوت می کنم.

هر روز یک ویژگی مثبت درباره ی خودم پیدا خواهم کرد.

چه کارهایی کرده ام که موفقیت به شمار می آیند؟

ممکن است رفتارهایی در من قابل انتقاد باشند، اما من آنقدرها هم فاجعه آمیز نیستم.

چه کارهای خوبی انجام داده ام؟

من خوب هستم چون من مخلوقی منحصر به فردم و کسی مانند من نیست.

باور مثبت

فیلتر ذهنیات را کنار بگذار... ویژگی های مثبتی را که ممکن است در تو وجود داشته باشند، فهرست بندی کن و هر روز کمی مثبت تر از پیش در مورد خودت نظر بده.

فکر سمی 32

خوش به حال بقیه... من حتی از خانواده هم شانس نیاوردم

«... نه پدر درست و حسابی دارم که بالای سرم باشه، نه برادری که بتونم بهش تکیه کنم. از دار دنیا به مادر دارم که اونم تو این شرایط فکری، نمی تونه کاری برام انجام بده... شما هم که ویزیتتون آنقدر گرونه که آدم پیرش در میاد تا به جلسه بیاد مشاوره! ... »

داشتیم؟ یه دور چرخیدی یه لگد هم پرت کردی واسه ی ما؟!.........

شیرین لبخند میزند... غمگین است. این را می توانم از صدایش، از نگاهش و از حرفهایش درک کنم. به او می گویم:

تو حسرت چه کسانی رو میخوری؟

همه!

همه یعنی چه کسانی؟ این کلمه خیلی گنگ و مبهمه. می شه برام توضیح بدی؟

او سی دقیقه ی باقی مانده را صحبت کرد........

حالا شما باور نکنید که ویزیت من گرونه! تکذیب می کنم.

تحلیل

کدام آدم در مدت زمانی طولانی تمام لحظه های زندگی اش همیشه گل و بلبل بوده است؟! مگر می شود به عنوان یک آدم زنده، استرس را تجربه نکرد؟ دستاوردهای ما در زندگی گاهی بدون تحمل فشارهای روانی به دست نمی آیند. برخی از شرایط موجود در زندگی نیز جبر زمانه هستند. اینکه پدر شیرین در کودکی او فوت کرده و آنها را تنها گذاشته است، فقر نسبی، برادری که دوران نوجوانی و عشق و عاشقی را تازه می گذراند و شیرین که حقوقش آنقدری نیست که استاندارد زندگی شان را با حقوق مستمری مادر بالاتر ببرد، جزو جبرهایی هستند که نمی توان بلافاصله آنها را تغییر داد.

اما شیرین اگر همین امروز هم برند؛ خانه ای در فلان بانک شود، باز هم ممکن است شاد نباشد. او بیش از هر چیز، ناامید است وگرنه هستند کسانی که در شرایطی بدتر از شرایط شیرین هم بوده اند، اما خودشان را به جایگاهی که دلشان می خواست رسانده اند. این دیگر همیشه شانس نیست. لیاقت نیاز به تلاش، آموختن، خبرگی و کارشناس شدن در کارها دارد. اگر برای کسی در برج عاج با تلاش برابر با شیرین این کار دو سال طول کشید، نهایت برای شیرین چهار سال طول خواهد کشید نه ده سال. او می تواند حتی به افزایش مهارتهای ارتباطی و سخت کوشی بیشتر این زمان را کوتاه تر هم بکند.

زمزمه های درونی مثبت

خداوند از جایی که فکرش را هم نمی کنی به انسانها کمک می کند.

من همیشه روی پای خودم بوده ام...

من به خودم افتخار می کنم که زانوی غم بغل نگرفته ام و غیرت کار کردن دارم.

خدا رو شکر که تنم سالمه و کار می کنم. خوب چه بهتر که دو تا دوره تخصصی هم بگذرونم.

انسان به امید زنده است.

حتی همین شرایط کنونی من هم برای یک سری از آدم ها آرزوست.

اگر زانو بزنم و شکست را بپذیرم خیلی چیزها را از دست می دهم. من باید خودم را با خودم مقایسه کنم نه با دیگران.

باور مثبت

نباید دنیا را سیاه و سفید ببینم. گرچه این شکل زندگی برایم دلخواه نیست، اما من هم برای خودم کم کسی نیستم، تلاش می کنم، مثبت ها را می بینم و از منفیها درس می گیرم تا به آرزوها و اهدافم برسم.

فکر سمی 33

من بازنده ام...

«.. یعنی میخوام اما نمیشه! ...»

می خوای اما نمیشه؟ چه جوری میخوای؟

اول هدف هامو مینویسم، براش زمان در نظر می گیرم و کارهایی که مینویسم رو انجام میدم، اما نمیشه.

میشه یکی از هدفهاتو که نوشتی و نشده برام توضیح بدی؟

برای مثال نوشتم که می خوام شش ماهه مدرک برنامه نویسی مایکروسافتم رو تموم کنم اما الآن هشت ماه گذشته یعنی دو ماه هم از برنامه عقبم اما تا ۶ ماه آینده هم نمی رسم به برنامه! یعنی شش ماه عقب هستم!

خب تا اونجایی که من میدونم به دست آوردن این مدرک احتیاج به مدت زمان طولانی داره و به دست آوردنش قدری سخته. باید کار دشواری باشه که بشه شش ماه با موفقیت تمومش کرد.

خُب حالا بگیر هشت ماه، دیگه نه یک سال!

تحلیل

بازنده ام و نمی توانم، حاصل مجموعه ای از خطاهای شناختی گوناگون است. این افراد، قضاوت و پیشگویی می کنند، مشکل شان را بزرگنمایی می کنند، استدلال های شان هیجانی است، تحلیل درستی از واقعیت ندارند و با توجه به این همه خطای شناختی، به بی عملی ناشی از تفکر «نمی توانم» می رسند. آنها حتی واقعیت های زندگی را بر پایه خطای فیلترینگ، آن گونه که دلشان می خواهد، یعنی منفی و تقویت کننده تفکر «نمی توانم» دستکاری می کنند... به جای توجه به آنهایی که توانستند، به آنهایی که نتوانستند تکیه می کنند. به جای اینکه به دفعاتی که خودشان موفق به انجام کاری شدند، به مواردی که موفق نشدند فکر می کنند... می بینید؟

ما آن گونه که دلمان می خواهد به واقعیت های زندگی نگاه می کنیم. این همان حرفی است که در دیدگاه های پست مدرن روان شناسی نوین به آن اشاره می شود:

«واقعیت یک مفهوم ثابت نیست... از فردی به فرد دیگر فرق می کند و بستگی به عینکی دارد که بر چشم هایمان زده ایم.»

زمزمه های درونی مثبت

من بازنده نیستم، بازی هنوز تمام نشده است. من می توانم تمام عمرم را تلاش کنم.

«نمی توانم»، یعنی من نمی خواهم راه های جدیدی را امتحان کنم.

چند بار هنگام جدول حل کردن، به بن بست خورده ای؟ آیا با کمی تلاش معما حل نشد؟

تجربه های منفی هم راه را برای رسیدنِ تو به موفقیت هموار می کنند.

تنها کافیست کلید را عوض کنی... درها سرانجام باز خواهند شد...

منفی بافی را کنار بگذار و راه حل جدیدی پیدا کن.

حتی اگر موفق هم نشوی، ارزش دارد که تلاش کنیم.

باور مثبت

با کلیدها بازی کن... آنها را جا به جا کن... معادله های خود را بالا و پایین کن... تصویرسازی ذهنی داشته باش. روی آیینه حمام بنویس من سرانجام، خواهم توانست...

فکر سمی 36

بعضی آدمها حالم را به هم می زنند

طرف دست چپ و راستش رو بلد نیست، نشسته پشت یه ماشین دویست میلیونی، اونوقت من بعد از پونزده سال درس خوندن باید با یه پراید قراضه برم مسافرکشی. تازه آخرش هم میگن چشمت کور، میخواستی درس بخونی!

دیگه نمی دونن من فوق دیپلم نقشه کشی ساختمان دارم و اون آقا شاید دیپلم هم نداشته باشه!

طرف با برچسب دنده های ماشینِ دنده اتوماتش رو مشخص کرده، مبادا یه جایی اشتباه بزنه دنده عقب، ضایع بشه! .»

پوریا باورت میشه، هیچی نفهمیدم چی میگی؟! الآن مشکل تو اون آقای فرضی هست یا خودت؟

تحلیل

آنقدرها هم نباید زندگی کسی تیره و تار باشد، مگر اینکه خودش نخواهد بخش های مثبت زندگی را ببیند. درست حدس زدید خطاهای شناختی چنین فردی می تواند فیلترینگ، استدلال هیجانی و بی توجهی به امور مثبت باشد. بعضی ها از پرنده ها بدشان می آید، چون ادب ندارند و هر کاری را هر زمانی که دلشان می خواهد انجام میدهند! اما بعضی ها هم خوشحال هستند که گاوها بال ندارند! اینها انتخاب های آزادانه ما هستند. این ما هستیم که انتخاب می کنیم با کدام عينک مان به دنیا بنگریم.

تفاوت آدم های خوشبین با آدمهای بدبین در همین جاست. کسی که در زندگی مثبت ها را نگه میدارد با کسی که انتخاب کرده، بیشتر به منفیها بیندیشد یک جور زندگی نمی کنند. باید چشم انداز و دیدمان را به پدیده های پیرامون مان عوض کنیم. شاید فلانی سوار یک خودروی خوب بشود، خانه خوب یا تحصیلات بالا داشته باشد حتی چرا راه دور برویم، بینی قلمی و جمع و جوری داشته باشد! اینها داشته های او هستند، آنگاه باید بپرسم من چه چیزهایی دارم؟ و چه چیزهایی برای من جزو هدفهایم قرار می گیرند؟

زمزمه های درونی مثبت

هر کسی توانمندی های مخصوص به خود دارد.

من خودم را با دیروز خودم مقایسه می کنم.

من چه چیزهایی دارم که میتوانم به آنها افتخار کنم؟

حسرت؟... بابت چیزهایی که یک شبه به دست می آیند یا از دست می روند؟

خوشحالم که او داراست و خوشحالم که من هم آنقدر سالم هستم که به دارایی های بیشتر از این برسم.

خودگویی های مثبت داشته باش و مثبت بیندیش!

چه بخواهی چه نه، اکنون اوضاع همین است. برای عوض کردن بازی زندگی، از خودت لیاقت و توانمندی نشان بده.

باور مثبت

مقایسه دو آدم با شرایط ناهمسان و شرایط جسمانی متفاوت کار عاقلانه ای نیست. هر کسی دارای توانمندی هایی است که ممکن است در او بیشتر یا کمتر از دیگران باشد که آن هم موروثی نیست و با تمرین و تلاش به دست آمده است.

فکر سمی 35

من به خودکشی فکر میکنم...

«... من هم آدمم از آهن که نیستم... هر کی میاد تو زندگی من حالا فرقی نمی کنه کی باشه، یک ماه هم با من دووم نمیاره وا... کاری هم به کار کسی ندارم اما نمیدونم چرا دست به هر چی میزنم خراب میشه. کارم، دوستام، همکارام، از دار دنیا هیچ کسی رو ندارم که بتونه تنهاییهامو درک کنه... کمکم کنه. بهم فکر کنه..

دکتر هیچ کس توی این دنیا نگران من نمیشه. پس چه فایده ای داره بودنم؟ وقتی من برای هیچ کس مهم نیستم، وقتی خودمم با هیچ چیز خودم حال نمی کنم، دیگه این زندگی چیه که بخوام واسش تلاش هم بکنم؟ »

تحلیل

شنیده اید که می گویند: «كف دستی رو که مو نداره بیا بکن؟» گاهی اوقات باید یک چیزهایی رو پذیرفت. در این مورد ما با یک اختلال افسردگی پیچیده روبه رو هستیم و احساس خطر می کنیم. در این گونه موارد بعد از آغاز دوره دارودرمانی و در برخی موارد بستری، روان درمانی شناختی را با هدف شناساندن خطاهای شناختی به فرد و آموزش مورد تردید قرار دادن این خطاها ادامه خواهیم داد.

هنگامی که فردی احساس می کند به آخر خط رسیده و دست از تلاش کشیده است، مطمئن باشید که یک تکانه کمال گرایی در این فرد وجود دارد، او محدودیت های پیش آمده اش را نپذیرفته است. روزی در شهر سیاتل آمریکا به سمت دانشگاه در حرکت بودم. که یکی از بی خانمان هایی که همیشه میدیدم با لبخند گفت میخواهم در تعطیلات کریسمس برای گردش به کالیفرنیا بروم! اینجا دو تا نکته هست: اول اینکه بله در آمریکا هم تا دلتان بخواهد بی خانمان هست و دوم اینکه یک بی خانمان، با دلارها و سنت هایی که جمع کرده، می خواهد برای تفریح به ایالتی دیگر برود.

آخه آدم دردشو به کی بگه؟!

زمزمه های درونی مثبت

هر وقت دلت گرفت پول هاتو جمع کن و برو کالیفرنیا!

داروهاتو سر وقت بخور با من هم بر سر مصرف آنها چانه نزن.

به زیبایی های دنیا هم گاهی نگاه کن.

این صدای قارقارِ کلاغها نیست که آزاردهنده است، نوع تفسیر تو از این واقعیت هست که تو را آزار می دهد.

ظرفیت های خود را بالا ببر.

بعضی چیزها را نباید دید و شنید...

هر روز برای خودت و دنیای پیرامونت یک کار کوچک اما مثبت انجام بده.

باور مثبت

شرایط سخت و ناخواسته به جای تأسف و حسرت می تواند این پیام را برای تو داشته باشد که باید تلاش خود را هدفمندتر کنی و بهتر تصمیم بگیری.

فکر سمی 36

دست به طلا هم که میزنم، خاک میشه....

«... هر کسی رو که می بینم، چه موفق، چه حتی ناموفق، به یه کاری مشغوله، انگیزه داره، شاده، برای فرداش تلاش می کنه. اما برای من وضع هیچ وقت این طوری پیش نرفته... تا به حال چند بار خواستم که ورق رو برگردونم، اما هر بار تلاش هام بی نتیجه مونده. من ناامید نیستم، اما باور کردم که بعضی از آدم ها باید همیشه دنباله روی بعضی دیگه باشن من هم گویا نمیشه واسه خودم مستقل کار کنم. باید برای دیگران کار کنم... باید کمتر شلوغ کنم و خیلی مطابق دلم با زندگیم برخورد نکنم...»

تحلیل

ابهام در بیان آنچه که ما را آزار می دهد و سردرگمی در نیازها و خواسته ها نمی گذارد که شما به خوبی روی اهداف تان متمرکز شوید. در این مورد هم سیاوش در بیان مشکلاتش دچار کشمکشهای درونی است. از یک سو می گوید ناامید نشده، از سوی دیگر به درماندگی رسیده است و می خواهد دست از تلاش برای مستقل شدن در کارش بکشد. من می پذیرم که گاهی با اینکه همه کار می کنیم، اما زمانه با ما سر ناسازگاری دارد. اما فرض کنید اگر هیچ چاره ای نداشتید، ترجیح میدادید زانو بزنید و میان راه بنشینید یا به همین راه با تمام ابهام هایش ادامه میدادید؟

احساس درماندگی سیاوش ناشی از این است که او خوب شروع می کند، اما خوب تمام نمی کند. او ظرفیت باخت را ندارد. از سوی دیگر اگر همین ابهامی که در گفتارش پیداست در انتخاب اهدافش هم وجود داشته باشد، بی تردید به مشکل برخواهد خورد.

زمزمه های درونی مثبت

این راه هم نشد، اما هنوز گزینه های زیادی باقی مانده است.

باید بتوانم اهدافم را بدون حاشیه بیان کنم تا اصل موضوع برایم خوب روشن شود.

برای اینکه به بخشی از خواسته هایم برسم، باید بیش از همیشه شکیبا باشم و تلاش کنم.

برای آدمهای هدفمند واژه شکست، بی معناست.

ناامیدی در حالی که هنوز راه های زیادی برای آزمودن باقی مانده است، عاقلانه نیست.

در کنار ناکامی هایم، من تجربه های ارزشمندی هم به دست آورده ام.

خواستن توانستن است.

باور مثبت

یک فهرست از عواملی را که باعث ناکامی در یک هدف شده اند، روی کاغذ یادداشت کنید، انجام دادن دوباره ی آنها یعنی شکست دوباره! برای رسیدن به اهدافتان باید هوشیارانه تر عمل کنید.

فکر سمی 37

تنها امیدم شمایید آقای دکتر!

«.. من که خودم توانایی اینو ندارم که به این اوضاع سر و سامون بدم. کاش جای شما بودم.»

از کجا مطمئنی که من موفق هستم؟

معلومه دیگه درس خوندید، روان شناسید...!

خب تو هم تحصیلات دانشگاهی داری و تازه تو خودرو داری و من ندارم!

این فرق میکنه... شما ...

تو داری مسؤولیت هایی رو که خودت میتونی انجام شون بدی، گردن من میندازی. درسته؟

نه... من خودمم یه کارایی بلدم! ...

تحلیل

خیلی ها مانند مریم، گمان می کنند که مرغ همسایه، غاز است. آنها با زیر ذره بین گذاشتن موفقیت های دیگران و کوچک نمایی موفقیت های خودشان، احساس حقارت را در خود به وجود می آورند. در حقیقت اگر این افراد فهرستی از نقاط مثبت شان را تهیه کنند، ممکن است از خیلی ها در زندگی شان موفق تر باشند. کاری که لازم است این افراد انجام دهند، این است که نسبت به خودشان منصفانه تر قضاوت کنند. این اشخاص نقطه ی مقابل آدم های خودشیفته هستند. هر چه خودشیفته ها خودشان را بی دلیل دست بالا می گیرند، اینها نیز بی دلیل خودشان را کوچک می شمارند. در همین نمونه ای که بیان شد هم می توانید یک مقایسه نامعقول، بی توجهی به ویژگیهای فردی مثبت و خودزنی روانی را مشاهده کنید...

زمزمه های درونی مثبت

من هم ویژگی های مثبت فراوانی دارم.

آیا من در مقایسه با یک ماه پیش با یک سال گذشته پیشرفت کرده ام؟

برای احساس خشنودی و موفقیت، پیش از هر چیز باید موفقیت را تعریف کنم.

ممکن است دکتر راه حل هایی به من پیشنهاد دهد، اما در نهایت من باید خودم تصمیم بگیرم.

من مسؤول زندگی خودم هستم نه هیچ کس دیگری.

چه کسی می تواند به ارزشمندی من باشد؟

چه ویژگی های مثبت و آشکاری در من هست که در هر کسی یافت نمی شود؟

باور مثبت

از چیزی که هستی راضی باش. این جوری خشم را کنار می گذاری و می توانی برای موفقیت های بیشتر و یا تغییر نقاط ضعف خود به دور از هیجان تصمیم گیری های منطقی داشته باشی!

فکر سمی 38

همینه که هست؟

من یه آدم عصبی هستم. به پر و پای من نپیچ...

نمیشه که تو هر کاری دلت میخواد بکنی، می بینید آقای دکتر؟...!

ببین دکتر جان این خانومم از روز اول میدونست من این طوری ام. حالا هم باید اعتراض نکنه.

خُب اینجوری به نظر میرسه کیفیت رابطه شما هیچ وقت بالا نمیره. اگر تو ساز خودت رو بزنی و تو هم مشخص نکنی که انتظارت از همسرت چیه، متأسفانه این اوضاع درست نخواهد شد، هم شایان در این مورد اشتباه می کرد و هم آفشید، شایان باید از طرز تفکر زیرگذر بازارچه ای دست بردارد و آفشید هم باید به طور واضح و بر سر مسائل مشخص چانه بزند...

تحلیل

این زن و شوهر هر دو دچار خشم هستند. با این تفاوت که خشم های شایان از این استدلال هیجانی ریشه می گیرد که چون من پیش از این نشان داده ام آدمی نامعقول و عصبی هستم، پس حالا تو باید با من کنار بیایی و در ضمن من عوض نمیشوم و آفشید هم در اثر تحمل شرایطی که برایش وجود دارد دچار فرسایش و در نتیجه خشم گردیده است. شاید آنچه به هر دوی اینها کمک زیادی می کند، دفترچه ای برای بیان انتظاراتشان باشد. آنها باید در یک فضای برابر، مسائل شان را با هم در میان بگذارند و تلاش کنند با بالا بردن ظرفیت تحمل شان، هم شنونده بهتری باشند و هم کمی در رفتار خود تجدیدنظر کنند. این لجبازی که در رفتار شایان به طور آشکارا وجود دارد و نیز احساس درماندگی که در رفتار آفشید دیده می شود، ممکن است موجب شود این رابطه از بین برود یا و از هم گسسته شود.

من به آنها پیشنهاد کردم با هم زمان مفید بیشتری را سپری کنند و هفته ای ۳ بار و هر بار ۱۵ دقیقه در مورد یکی از مشکلات شان و نه بیشتر گفتگو کنند، در صورت بروز خشم از تکنیک ترک موقتی محل، استفاده نمایند و بدین ترتیب از مرگ احساسشان پیشگیری کنند.

زمزمه های درونی مثبت

من آفشید را دوست دارم. احساسش برایم مهم است.

من شایان را آنقدر دوست دارم که با سکوتم این رابطه را خراب نکنم.

ما حق داریم نسبت به هم خشمگین شویم، اما این خوب نیست که او از من بترسد.

اینکه من به خاطر شاخ و شانه کشیدن هر بار کوتاه بیایم، یک باره تحمل مرا تمام خواهد کرد.

خودخواهی است اگر بگویم چون من پیش از این اخلاقم بد بوده است، حالا هم نمی خواهم خوب شود!

من رابطه ام را دوست دارم و نمی خواهم او را از دست بدهم.

آموختن مهارت کنترل خشم به هر حال، همه جا به دردم خواهد خورد.

باور مثبت

من از اینکه تغییر کنم، از اینکه بپذیرم برخی رفتارهایم غیرمنطقی هستند و از اینکه این مسأله را باور کنم که گاهی او را با رفتارم آزار میدهم، فرار نمی کنم. من شهامت این را دارم که ایرادات خود را بپذیرم و برای حل آنها کاری کنم.

فکر سمی 39

من ناامیدم...

سیمین در حالی که اشک هایش را پاک می کرد ادامه داد: «.. دلم نمیخواد دیگه به حرف هاتون گوش بدم. من از اینکه بتونم کسی رو توی زندگی ام تغییر بدم ناامیدم. هیچ کار احمقانه ای هم انجام نخواهم داد. هنوز هم سر کارم میرم چون مجبورم، رییسم رو تحمل کنم، چون مجبورم، اگر کسی ازم پول قرض خواست با اینکه میدونم دقوه قبلی هم پولم را پس نداده، اما به او قرض میدم چون مجبورم دیگه خسته شدم... نمی تونم... تحملشو ندارم که باز هم برم در اتاق رییسم رو بزنم و مشکلاتم رو بگم، نمی خوام دخترخالم از من برنجه چون پول بهش ندادم، نمی خوام...»

سیمین آن روز حسابی طغیان کرده بود.... این را می شد از تعداد دستمال کاغذی هایی که برای پاک کردن اشکها و آب بینی اش مصرف کرده بود، فهمید!

تحلیل

ما هیچ کدام جای سیمین نیستیم. او به راستی کوتاهی نکرده و وظایفش را به خوبی انجام داده است و حتی گاهی به من کتاب های جالبی در زمینه ی شادمانی، اعتماد به نفس و مثبت اندیشی هم پیشنهاد کرده است. اما امروز به نظر می آید کاسه صبرش لبریز شده است. او یک فوت کوزه گری را امروز آموخت و آن اینکه قرار نیست ما کسی را در زندگی تغییر دهیم. ما فقط می توانیم خودمان را عوض کنیم. آن هم تنها با آگاهی از بخش های اشتباه شخصیت و رفتارمان و انجام ندادن آن بخشها. سیمین چنان با انگیزه در پی عوض کردن اوضاع تلاش کرده بود که توی ذوق اش خورده است.

او باید بیاموزد که رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود و از طرفی بپذیرد که هر تغییری در رفتارش مقداری استرس، تولید می کند. برای مثال او باید میان ناراحت شدن دخترخاله اش و تغییر رفتارش در قرض دادن بدون ضمانت بازپس گیری چک و تاریخ برگشت پول، یکی را برگزیند و تا زمانی که حاضر نباشد استرس این بخش را تحمل کند، کماکان پولش را بدون هیچ ضمانتی برای بازپرداخت قرض خواهد داد، سر کارش اذیت خواهد شد و مواردی شبیه به این. او باید برای تغییر دادن اوضاع، ظرفیت خود را بالا ببرد...

زمزمه های درونی مثبت

من را هم درست است. دانه ها هم چند ماهی طول می کشد تا گندم شوند.

برای من تغییر کردن آسان است، چون من آگاه شده ام.

همیشه تغییر دادن اوضاعی که به آن عادت کرده ایم، استرس زا خواهد بود.

در درازمدت این «نه گفتن»ها و این تغییر کردن ها به سود هر دو طرف تمام می شود.

اگر آدمهای مقابل من اینقدر غیر منطقی هستند که سخن منطقی مرا هم نمی توانند بپذیرند، پس بگذار ناراحت شوند.

من باید اول به خودم و بعد به دیگران فکر کنم.

اگر من مدیریت اوضاع و شرایط زندگی ام را در دست نگیرم، این کار مثل همین حالا به دست دیگران و طبق میل آنها انجام می شود. من مسؤول زندگی خودم هستم.

باور مثبت

روزگار که بدهکار ما نیست. ما باید تلاش کردن بی وقفه و ظرفیت نه شنیدن و تغییر راه و روش های مان را سرلوحه کارمان قرار دهیم و اگر می دانیم که کارمان درست است، بدون تعصب و سوگیری، به کارمان ادامه دهیم و از خودمان در قبال رفتارهای نامعقول و بی انصافانه دیگران، حفاظت کنیم.

فکر سمی 40

تمام این کارهایی را که شما می گویید من انجام داده ام....

« نمیشه آقای دکتر به دین و به پیغمبر نمیشه! .. »

نمیشه که چی؟

نمیشه دیگه؟ من تمام این پیشنهادهای شما رو خودم، بارها به این و اون گفتم. خودم جسارت به شما نباشه، مشاور خیلی ها هستم! حالا ببین به چه روزی افتادم که باید بیام پیش مشاور.

ببین پیمان جان، زمانی که تو میگی من همه کار کردم و تمام راهها را رفته ام، یک جای کار می لنگه و اون اینکه با گفتن واژه ی همه کار کردم، تو دیگه به طور کامل دست از تلاش می کشی و با این فکر که همه کار کردم و نتیجه ای ندیدم، دیگه دست به تلاش نمیزنی، تازه دچار ناکامی و خشم هم میشی.

ببینید آقای.. ببخشید اسمتون چی بود؟!

تحلیل

تلاش هرگز تمامی ندارد. نمی توانیم به عنوان یک بازیکن بسکتبال، بگوییم من صد بار پرتاب کردم نشد، پس دیگر نمی شود. ممکن است آخرین کلیدی که در دست داریم، در را بگشاید. در بازاریابی می گویند، بازاریاب بد، چهار بار زنگ می زند و بازاریاب خوب پنج بار! هرچه مقدار تلاشمان بیشتر باشد، امکان موفقیت مان بیشتر خواهد شد.

در این مورد هم پیمان خودش را با این فکر که من چیزهای زیادی میدانم و به خیلیها کمک کرده ام پس فرد دیگری نمی تواند به من کمک کند، یک استدلال هیجانی منفی برای خودش ایجاد کرده است و با این نوع تفکر، خودش را بیش از پیش در حل مشکلاتش ناتوان می یابد. پیش از هر چیز او باید یاد بگیرد که «همه چیز را همه کس دانند» و نمی توانیم کارهای تخصصی را مانند یک متخصص انجام دهیم. علت هم ساده است پیمان معمار است و من روان شناس. من سالهای سال وقت صرف کرده ام تا رفتار و روان آدمی را بشناسم و او سالها وقت صرف کرده است، تا از زیر و بم معماری سر در آورد. نه من بدون صرف کردن سالها وقت، معمار خواهم شد و نه او روان شناس.

زمزمه های درونی مثبت

اینکه من علاوه بر معماری، روان شناسی را هم خوب میدانم، کمی ساده لوحانه است.

من کفش هایم را هم واکس می زنم، اما کفاش نیستم.

آدم در هر جایگاهی که باشد، باید از دیگران هم بیاموزد.

کی گفته من اون بیچاره هارو درست راهنمایی کردم؟

می تونم با حسن نیت جلسه های مشاوره ام را ادامه بدم.

قرار نیست چون من دلم می خواد، یک مرتبه همه چیز درست بشه.

در کدام مکتب مشاوره می گویند، چند بار که تلاش کردی، دست از تلاش بکش؟

باور مثبت

وقتی می گویی همه کار کرده ای و تمام راهها را میدانی و مواردی مانند اینها، در واقع راه را برای تلاش کردن دوباره ات می بندی. این ادعا که تو همه چیز را میدانی، ادعای عاقلانه ای نیست. باید قدری انعطاف پذیری خود را بالاتر ببری.

فکر سمی 41

حالا نمیشه، شما اسم چند تا دارو رو به من بگین؟....

سوسن از آن دسته آدم هایی است که با دارو میانه خوبی دارد. از همان هایی که همیشه در کیفشان چند تا قرص ژلوفن و استامینوفن کدیین پیدا می شود؟

الآن هم احساس می کند کمی بی حوصله و عصبی است و به ویژه صبحها حال خوشی ندارد. گاهی گر می گیرد و کف دستش هم کمی عرق می کند. او به این نتیجه رسیده که افسردگی گرفته است و کمی هم اضطراب دارد...!

حالا از کجا فهمیدی افسرده ای؟!

افسردگی رو دارم احساس می کنم!

بیشتر برام توضیح بده... تو خیلی دقیق چی رو احساس می کنی؟ احساس می کنم که اشتهایم زیاد شده، زود خسته می شوم و تپش قلب دارم.

آزمایش تیرویید داده ای؟

ها؟!

تحلیل

گاهی حل کردن مسائل، کمی مشکل تر از آن چیزی است که گمان می کنیم. اینکه یک گروه از نشانه های گوناگون داریم، دلیل بر یک اختلال روانی یا جسمانی نیست. برای مثال، سوسن داستان ما، بعد از گرفتن جواب آزمایش تیرویید، معلوم شد مشکل تیروییدی دارد. یعنی مسأله روان شناختی اش ریشه های جسمانی داشت و با حل آن مشکل جسمانی و دارودرمانی، از شکایت های سوسن هم تا اندازه بسیار زیادی کاسته شد. گاهی هم مسأله وارونه است. او با اینکه تمام آزمایش های جسمانی و سیتی اسکن های گوناگون را برای مشکل سرگیجه اش انجام داده بود . در حالی که دچار اجتماعی هراسی بود! - تا وقتی که تن به درمان روان شناختی و دارودرمانی نداد، مشکلاتش هم حل نشد.

از سوی دیگر مصرف داروها ممکن است با عوارض گوناگونی در ما همراه شود. و از همه بدتر اینکه پیش یک روان شناس برویم و بگوییم با ما در یک کار غیراخلاقی و غیرقانونی سهیم شوا

زمزمه های درونی مثبت

چطور روت میشه از دکتر اینو بخوای!

اجازه بده مراجعه کننده و مشاور، نقش هاشون قاطی نشه.

نزدیک بود خودت رو ببندی به داروهای اعصاب و روان!

سبک زندگی ام کمی استرس زاست.

مشکل تیرویید با استرس ها تشدید میشه!

می توانم مشاوره ام را برای آموزش شاد زیستن ادامه دهم.

داروها عوارض جانبی دارند. روش های غیردارویی کنترل درد از مصرف مسکن ها به مراتب بهتر هستند.

باور مثبت

کار را باید درست انجام داد. با دانستن نام چند نوع دارو که نمی توانی خودت را درمان کنی. حتی اگر مشکل تیرویید نبود و مشکل به راستی از افسردگی ناشی میشد باز هم روان درمانی و در کنار آن دارودرمانی لازم داشتی.

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید