امروز: چهارشنبه, ۰۲ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۰۵ صفر ۱۴۴۲ قمری و ۲۳ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 271366
۱۲۲۹
۱
۰
نسخه چاپی
افسردگی (Depression)

تمام آنچه درباره افسردگی باید بدانید (قسمت 1)

وجود افسردگی دلیل بر ضعف شخصیتی یا بی ارادگی و تنبلی بیمار نیست. بیماران هیچ وقت خودشان نمی خواهند افسرده باشند همان طور که یک بیمار تب دار نمی خواهد تب داشته باشد. بنابراین، قدم اول در درمان افسردگی شناخت آن در خود یا اطرافیان، سرزنش نکردن و مقصر ندانستن فرد در بیماری اش و سپس کمک خواستن از متخصصان بهداشت روان است.

افسردگی یکی از اختلالات خلقی است که با خلق افسرده، فقدان علاقه و لذت، خستگی پذیری فزاینده و کاهش فعالیت مشخص می شود.

افسردگی (Depression)

افسردگی

همه ی ما در دوره هایی از زندگی خود احساس غم، اندوه و افسردگی را تجربه کرده ایم. اما اکثر این دوره ها به دنبال تغییر عمده ای در زندگی، از دست دادن عزیزان یا گرفتاری های روزمره زندگی بوده است. احساسات ناخوشایندی که در این مواقع به ما دست می دهد معمولاً متناسب با موقعیت، ضروری و گذراست و گاهی حتی باعث رشد و سازگاری بیشتر ما با محیط و اطرافیان می شود. اما وقتی احساس افسردگی از مدت معینی بیشتر ادامه پیدا کند و زندگی روزمره را مختل کند، ممکن است نشانه ای از «بیماری افسردگی» باشد. در واقع شدت، مدت و سایر علائم همراه احساس افسردگی است که یک افسرده بودن غمگینی ساده و طبیعی را از بیماری افسردگی کسی نمی تواند به متمایز می کند.

چه کسانی دچار افسردگی می شوند؟

1. نوع شخصیت: برخی شخصیت های خاص استعداد بیشتری برای ابتلا به افسردگی دارند و میزان بروز افسردگی در آنها شایع تر است. این دسته افراد عبارتند از:

الف. شخصیت های نمایشی، خودشیفته و مرزی

افرادی که شخصیت نمایشی یا خودشیفته دارند، افرادی هستند با احساسات و عواطف بسیار شدید، زود به خشم می آیند و گریه می کنند و به آسانی آرام می شوند و لبخند می زنند. روابط شان با دیگران خیلی سطحی است. زود با دیگران دوست می شوند و خیلی سریع رابطه شان را به هم علائم و نشانه های می زنند. معمولاً حرکات و رفتارشان و حتی نحوه ی اختلال افسردگی آرایش و لباس پوشیدن شان به نحوی است که باعث جلب توجه دیگران می شود. این افراد تحمل ناکامی کارکرد و نقد را ندارند و سریعاً از این که مورد بی توجهی زمینه های مختلف دیگران قرار گیرند آشفته و ناراحت می شوند. شخصیت های مرزی نیز ثبات عاطفی و رفتاری ندارند، زود به چیزی یا کسی دل می بندند و زود هم دل می کنند. احساسات شان را نمی توانند کنترل کنند و با اطرافیان نیز رفتاری متضاد و گیج کننده دارند. آن ها گاهی دچار افسردگی های بسیار شدیدی می شوند که گرچه کوتاه مدت است اما ممکن است وخیم و حتی منجر به خودکشی شود.

ب. شخصیت های وسواسی

آن ها افرادی دقیق، منظم و خشک هستند. همیشه طبق مقررات رفتار می کنند و انتظار دارند دیگران نیز مطابق استانداردها و خواسته ی آنان عمل کنند.

استانداردهای این افراد بسیار بالاست و افراد کمال گرایی محسوب می شوند. درصد بالایی از افرادی که شخصیت های وسواسی دارند دچار افسردگی می شوند. بیشترین بیماری روانی که شخصیت های وسواسی به آن دچار می شوند، افسردگی است.

افرادی که بسیار منظم، دقیق و تابع قانون هستند، جدی اند و خیلی اهل شوخی و مزاح نیستند؛ همیشه همه چیز را از دید قوانین و چارچوب ها می بینند و قابلیت انعطاف زیادی ندارند، این افراد معتقدند که هیچ کس کارش را درست انجام نمی دهد و فقط خود آنها کارها را درست انجام می دهند به همین دلیل کار دیگران را قبول ندارند.

افراد وسواسی کمال گرا هستند و همه چیز را در حد کمال می خواهند. در عین حال بسیار بسیار مسئولیت پذیر و وظیفه شناس هستند، به طوری که اگر مسئولیتی به آنها واگذار شود حتی به قیمت فدا کردن استراحت و منفعت خود و خانواده وظیفه شان را انجام می دهند. همانند شخصیت بازرس ژاور در بینوایان که شخصیت وسواسی داشت. او همه ی تلاشش را برای دستگیری ژان والژان انجام داد و در نهایت چون نتوانست او را دستگیر کند، دست به خودکشی زد. وقتی که شخصیت های وسواسی به آنچه که می خواهند نرسند و روزگار مطابق میل شان نگردد، دچار افسردگی می شوند.

ج. شخصیت های وابسته

افرادی هستند که در تمام مسائل زندگی و گاهی موارد روزمره و جاری و نیز تصمیمات مهم به دیگران وابسته اند. آنها از خود اراده ای ندارند و به آسانی تابع نظرات و خواسته های دیگران می شوند. این افراد معمولاً سعی می کنند از منافع شخصی خود بگذرند تا بتوانند دیگران را از خود راضی نگه دارند.

د. شخصیت های اجتنابی و دوری گزین

این افراد معمولاً بسیار خجالتی هستند و قدرت و توانایی ابراز وجود ندارند. غالباً نمی توانند به دیگران «نه» بگویند. از موقعیت های اجتماعی هراس دارند و همیشه نگرانند مبادا مورد تمسخر و تحقیر دیگران قرار بگیرند.

۲. سن: افسردگی در همه ی سنین دیده می شود از کودک شیرخواره تا سالمند. اما در بعضی سنین احتمال بروز افسردگی بالا می رود. مثلاً در سنین گذر از نوجوانی به جوانی و یا سنین شروع سالمندی.

۳. بیماری روانی دیگر: ابتلا به یک بیماری روانی دیگر مانند اضطراب، وسواس، هیستری غیره.

۴. بیماری جسمی: ابتلا به یک بیماری جسمی طولانی و مزمن مثل دیابت، ام اس، بعضی سرطان ها، بیماری های عفونی مانند ایدز.

۵. اعتیاد: اعتیاد به مواد مخدر (از قبیل مورفین، هروئین، کراک)، الكل، حشیش، کوکائین، اکس، شیشه و...

۶. جنسیت: افسردگی در خانم ها بیشتر از آقایان است. به طوری که میزان آن چهار به یک است یعنی در مقابل هر چهار مرد یک زن به افسردگی مبتلا می شود.

سن شروع افسردگی از چند سالگی است؟

افسردگی می تواند از دوران شیرخوارگی آغاز شود و تا آخر عمر همراه فرد باشد. معمولاً در شیرخوارانی که محبت لازم را از طرف مادر دریافت نمی کنند، افسردگی به صورت سستی، لاغری، وزن نگرفتن خود را نشان می دهد.

اوج شیوع افسردگی، دوران نوجوانی و دوران سالمندی است. تأثیر افسردگی در نوجوانان متفاوت از تأثیر آن در بزرگسالان است. نوجوانی دوره ی گذار از کودکی به بزرگسالی است و نوجوانی که مهارت های زندگی را برای کنار آمدن با مشکلات و مقابله با استرس های زندگی لازمند نیاموخته باشد و نتواند با حمایت خانواده و توانایی های نهفته ی خود با مشکلات خاص این دوره کنار بیاید، مستعد ابتلا به افسردگی می شود. همچنین تغییرات بیولوژیک از جمله ترشح هورمون های جنسی و پیدا شدن هویت جنسی در نوجوان نیز تأثیرات مهمی در بروز این اختلال می گذارد.

در میانسالی و سالمندی نقش فرد در زندگی عوض می شود. به تدریج با بالا رفتن سن، بچه هایش بزرگ می شوند، ازدواج می کنند، زندگی مستقل تشکیل می دهند و از او جدا می شوند. فرد در طول سالیان، مرگ عزیزانش را می بیند و ممکن است شریک زندگی خود را از دست بدهد، بازنشسته می شود و روابطی را که داشته از دست می دهد، او با بالا رفتن سن به انواع بیماری های جسمی دچار می شود و همه ی این عوامل بیرونی و درونی باعث می شوند که سالمندان بیشتر در معرض افسردگی قرار بگیرند.

علت افسردگی چیست؟

هیچ کس به طور دقیق نمی داند علت اصلی و واقعی افسردگی چیست، همان طور که علت بسیاری از بیماری های دیگر معلوم نیست. اما بعضی از علل احتمالی افسردگی به شرح زیر است:

١. عدم تعادل شیمیایی در مغز

شاید یکی از عوامل ایجادکننده ی افسردگی نوعی عدم تعادل شیمیایی در مغز باشد. در دستگاه عصبی و مغز همه ی ما موادی به نام «واسطه های عصبی» وجود دارند که کار آن ها انتقال و ارتباط سلول های عصبی با همدیگر و باکل بدن است. تعادل بین این واسطه ها سبب می شود که ما به موقع شاد شویم، احساس غم کنیم، خشمگین یا مضطرب شویم و در مجموع بتوانیم با توجه به موقعیت، عکس العمل های عاطفی و احساسی مناسبی از خودمان نشان بدهیم. اما عدم تعادل در این واسطه های عصبی می تواند باعث شود که فرد احساسات و عواطف غیرعادی، طولانی و نامتناسب با موقعیت پیدا کند که در واقع خودش هم اراده ای بر کنترل آنها ندارد. این عدم تعادل می تواند ناشی از ژن های ما یا رویدادهای زندگی مان باشد. ژن ها همان موادی هستند که در تمام سلول های بدن وجود دارند و باعث به ارث بردن خصوصیات ظاهری، اخلاقی، رفتاری و شخصیتی ما از والدین مان می شوند.

دو واسطه ی شیمیایی مهم در مغز ما که در کنترل عواطف و احساسات دخالت دارند «سروتونین» و «نوراپی نفرین» هستند. بعداً در مبحث درمان خواهیم دید که روان پزشکان با استفاده از داروهای ضدافسردگی که مقدار این واسطه ها را در مغز تنظیم می کنند به درمان افسردگی می پردازند.

۲. زمینه ی ارثی و ژنتیکی

برخی از موارد افسردگی جنبه ی ارثی و ژنتیکی دارند یعنی چند نفر از افراد خانواده دچار این بیماری می شوند. وجود موارد افسردگی در بستگان نزدیک بیمار می تواند به عنوان یک عامل مستعدکننده ی بروز افسردگی در فرد عمل کند.

زمینه ی ارثی می تواند آسیب پذیری فرد را نسبت به استرس و فشار و در نهایت افسردگی افزایش دهد. به عنوان مثال حوادثی از قبیل طلاق و جدایی، از دست دادن شغل و موقعیت اجتماعی یا مرگ یکی از عزیزان، برای کسی که زمینه ی ارثی دارد بسیار آسیب زاتر از فردی است که زمینه ی ارثی ندارد. به زبان ساده تر کسی که زمینه ی ارثی دارد نسبت به حوادث ناگوار آسیب پذیرتر است، و بروز افسردگی به زمینه ی ارثی و شخصیتی بیمار و نیز میزان حمایت سایر افراد خانواده و جامعه بستگی دارد.

3. عوامل محیطی

استرس ها یا عوامل محیطی و به اصطلاح «عوامل آشکارساز» نیز در بروز افسردگی مؤثراند. هر قدر زمینه ی بروز افسردگی در فردی قوی تر باشد، عوامل محیطی کمتر و هر قدر این زمینه در فرد ضعیف تر باشد، عوامل محیطی بیشتری لازم است تا فرد را بیمار کند. عوامل محیطی عبارتند از:

• وقتی موقعیت یا دلبستگی مهمی را از دست می دهیم، مثلاً یکی از عزیزان مان فوت می کند، یک موقعیت شغلی را از دست می دهیم، طلاق و جدایی پیش می آید، یا آبرو و حیثیت مان به خطر می افتد.

• وقتی با استرس های متعدد و پشت سرهمی مواجه می شویم که نمی توانیم از پس آنها برآییم.

• وقتی تغییر مهمی در زندگی ما (منفی یا مثبت پیش بیاید.

در این جا باید به نکته ی مهمی اشاره کرد و آن این است که هر فرد براساس تجربه های قبلی، زمینه ی شخصیتی، خانوادگی و اجتماعی اش ممکن است نسبت به یک رویداد یا سلسله رویدادهایی خاص حساس باشد و آنچه به عنوان مثال در فرد الف استرس زا و مشکل محسوب می شود برای فرد ب نسبتاً عادی و قابل تحمل باشد.

۴. الگوهای نادرست شناختی

در بعضی افراد شکست های مکرر، ناکامی ها و عدم توانایی در رسیدن به خواسته ها در طول زمان باعث ایجاد نگرشی منفی به خود، دیگران و آینده می شود و به بروز افسردگی می انجامد. این افراد اصطلاحاً دچار «افسردگی شناختی» هستند. بعداً خواهیم دید که روان پزشکان و روان شناسان با اصلاح الگوهای نادرست شناختی در بیمار افسرده به او کمک می کنند تا نگرشی مثبت و واقعی به توانایی های بالقوه ی خویش پیدا کند و بتواند بر افسردگی خود غلبه کند.

۵. بیماری جسمی

گاهی نیز افسردگی در نتیجه ی یک بیماری جسمی و یا مصرف برخی داروهاست. به عنوان مثال در برخی از بیمارانی که دچار سکته ی مغزی، بیماری پارکینسون یا ام- اس می شوند، افسردگی دیده می شود که علت آن درگیری مستقیم برخی از مناطق مغزی است که با احساسات و عواطف سروکار دارند.

همچنین اعتیاد به مواد مخدر، داروهای محرک و الکل نیز می تواند افسردگی ایجاد کند.

۶. زایمان

بیش از نیمی از خانم ها بلافاصله پس از زایمان دچار حالت هایی می شوند که به آن «غم مادری» می گویند. این عارضه به صورت بی حوصلگی، زودرنجی، به گریه افتادن و تحریک پذیری ظاهر می شود. این حالت ها زودگذر و موقتی هستند و در همه ی موارد خودبه خود بهبودی پیدا می کنند و به جز حمایت، دلداری و اطمینان دادن اطرافیان به ویژه همسر، نیاز به درمان خاصی ندارند.

اما درصد کمی از خانم ها به دنبال زایمان دچار افسردگی شدیدتری می شوند که به آن «افسردگی پس از زایمان» گفته می شود. در بیشتر موارد این نوع افسردگی از چند روز تا حداکثر ۶ ماه پس از زایمان بروز می کند (برخلاف «غم مادری» که زمان شروع آن بلافاصله پس از زایمان است). این نوع افسردگی با توجه به شدت آن و تأثیری که بر سلامت و بهداشت مادر و کودک می گذارد، از اهمیت خاصی برخوردار است و ضرورت دارد که هر چه سریع تر بیمار و خانواده ی او با روان پزشک، مشاوره و درمان را شروع کنند.

در موارد شدید «افسردگی پس از زایمان» گاهی درمان های جدی تری مثل بستری بیمار در بیمارستان و جدا کردن کودک از مادر لازم می شود. بعضی خانم ها در دوران یائسگی دچار افسردگی می شوند که علت آن هنوز مشخص نیست اما ممکن است به دلیل تغییرات هورمونی، یا برداشت و احساس فرد نسبت به این دوره ی مهم از زندگی باشد.

علائم افسردگی پس از زایمان نیز مشابه علائم سایر افسردگی هاست با این تفاوت که موضوع اصلی نگرانی و اشتغال خاطر بیمار، زایمان و نوزاد است. او ممکن است تصور کند که مادرِ توانایی برای تربیت آینده ی فرزندش نیست. و خود را در مقابل بزرگ کردن و پرورش نوزادش عاجز و درمانده بداند. مادر افسرده گاهی به طور مرضی و وسواسی نگران سلامتی نوزادش می شود و سعی می کند از او مراقبت بیش از حدی به عمل بیاورد. در مواردی نیز از نوزادش نفرت پیدا می کند و او را مسبب بدبختی و گرفتاری زندگی اش می داند و حاضر به پذیرش او و ایفای نقش مادری اش نیست.

آیا عوامل محیطی نیز در افسردگی مؤثرند؟

میزان حمایت های اجتماعی در ایجاد افسردگی اهمیت زیادی دارد، به این معنی که هر قدر افراد از حمایت اجتماعی قوی تری برخوردار باشند، کمتر دچار افسردگی می شوند، حمایت اجتماعی یعنی اینکه فرد به گروهی تعلق داشته باشد، این گروه می تواند خانواده، دوستان، مذهب، قومیت و باشد. به همین علت، افسردگی در مهاجران بیشتر دیده می شود تا افراد بومی. چون فرد با مهاجرت حمایت اجتماعی اش را از دست می دهد و ناگهان خود را در میان انبوهی از افراد بیگانه می بیند که زبان، فرهنگ، علائق و زمینه های متفاوتی با او دارند.

بنابراین حمایت اجتماعی و شبکه ی اجتماعی، هم در حمایت اجتماعی پیشگیری از افسردگی و هم در درمان افسردگی مؤثر است.

شبکه ی اجتماعی یعنی تعداد افرادی که فرد به طور متوسط در زندگی روزمره با آن ها علیه افسردگی سروکار دارد و این شبکه هر قدر گسترده تر باشد، اثر حمایتی بیشتری دارد. تعلقات مختلف فرد، یعنی تعلق به گروهی خاص نیز اثر محافظتی در برابر افسردگی دارد. مثلاً اعتقاد قوی مذهبی می تواند در جلوگیری از خودکشی مؤثر باشد.

در افراد مطلقه یا بیوه یا افراد بیکار یا مهاجرین، افسردگی شایع تر است چون احساس تعلق اجتماعی در آن ها کمتر وجود دارد. زمانی که فرد دچار افسردگی شد همین حمایت و شبکه ی اجتماعی به نوبه ی خود می تواند در درمان او مؤثر باشد.

در واقع بسیاری از بیماری های روانی در کشورهای جهان سوم نسبت به جوامع پیشرفته زودتر بهبود پیدا می کنند. با وجود اینکه ممکن است امکانات درمانی کمتری در آن کشورها باشد. مثلاً بیمارستان های مجهز در دسترس نبوده یا روان پزشک و داروهای مؤثر به آسانی قابل دسترسی نباشند.

در کشورهای غربی بیمارستان ها مجهزترند، تعداد پزشکان بیشتر است و درمان های جدیدتری نیز ممکن است در دسترس باشند اما چون حمایت اجتماعی کمتری از طرف افراد خانواده به شکلی که در جوامع شرقی رایج است وجود دارد، ممکن است افسردگی طولانی و مزمن شود و یا به آسانی بهبود نیابد. در ایران با کشورهای جهان سوم خانواده از بیمار حمایت بیشتری می کند، به این معنی که کمک می کند تا بیمار زودتر بهبود یابد و با حمایت و همراهی کردن او از مقاوم و طولانی شدن بیماری جلوگیری می کند.

از طرف دیگر عوامل اجتماعی نیز می توانند باعث بروز بیماری شوند. از جمله مهاجرت از جوامع کوچکتر به بزرگتر، از شهر به روستا، از خانه های سنتی به مجتمع های آپارتمانی، دوری از محیط های آشنا، صنعتی شدن جوامع که باعث تغییر الگوی خانوادگی از خانواده های گسترده به خانواده هایی کوچک (هسته ای) شده است. نوع دیگری از خانواده نیز که در غرب به آن تک والدی گفته می شود می تواند هم برای والد تنها و هم برای کودک مشکل ساز باشد.

از جمله عوامل اجتماعی مؤثر بر افسردگی می توان از جمعیت زیاد خانواده، فقر و سوءتغذیه نام برد. یکی از عوامل مهم جلوگیری از افسردگی همبستگی اجتماعی است. در افرادی که این همبستگی وجود ندارد افسردگی شایع تر است. در زمان جنگ دیده شده است که آمار افسردگی پایین می آید چون همه ی افراد جامعه به دنبال هدف مشترکی هستند. داشتن شغل و بیکار نبودن نیز از افسردگی جلوگیری می کند. تأهل یا تجرد نیز در ایجاد افسردگی اهمیت دارد. در خانم ها، آنهایی که متأهل هستند بیشتر دچار افسردگی می شوند و در آقایان نیز آمار افسردگی در مردان مجرد بیشتر است.

آیا در کشورهای جهان سوم مثل ما افسردگی شایع تر از غربی هاست؟ آمار افسردگی در همه جای دنیا با هم یکی است و تفاوت عمده ای ندارد. گرچه ممکن است در یک برهه از زمان آمار افسردگی در یک جامعه بالاتر برود یا پایین بیاید که این به بحران های اجتماعی بستگی دارد و پدیده ای گذرا محسوب می شود. آنچه باعث تفاوت افسردگی در جوامع مختلف می شود، شیوع آن نیست بلکه نحوه ی ابراز و علائم آن است.

از عوامل مهم اجتماعی مؤثر در بروز افسردگی در خانم ها، جدایی، طلاق یا فوت همسر است. جدایی یا فوت همسر و بیوه شدن از عوامل استرس زای مهم در بروز افسردگی محسوب می شوند. علاوه بر این، سرپرستی خانواده برای مادری که همسر خود را از دست داده یا از او جدا شده بار مضاعفی را ایجاد می کند.

در این میان وضعیت زنانی که به علت طلاق زندگی مشترک شان از هم پاشیده شده دشوارتر است چرا که اطرافیان و جامعه با زنی که همسرش فوت شده است احساس همدردی بیشتری می کنند تا آنهایی که متارکه کرده اند. زنانی که با همه ی این شرایط سرپرستی چند فرزند کوچک را نیز به عهده دارند و با مشکلات مالی و اقتصادی نیز دست و پنجه نرم می کنند، مسلماً در برابر خطر افسردگی بسیار آسیب پذیرتر هستند.

Depression

درونی سازی، کلی سازی (تعمیم دادن) و همیشه سازی به چه معنا هستند؟

به طور کلی می توان این گونه توضیح داد که، کلی گرایی و نگرش منفی در سه بعد قرار می گیرد، بعد اول، دید منفی است که فرد نسبت به خود دارد یعنی خود را آدم ناتوانِ درمانده ای می بیند که قادر به انجام هیچ کاری نیست و در همه ی کارها با شکست مواجه می شود. بعد دوم، نگرش منفی فرد نسبت به اطرافیان است که فکر می کند اطرافیان به او توجهی ندارند و پذیرای او نیستند. و بعد سوم، نگرش منفی نسبت به آینده است. که فرد احساس می کند آینده ی خوبی ندارد و آدم موفقی نخواهد بود، اتفاقات همه علیه او هستند و در آینده هم دست به هر کاری بزند با شکست مواجه خواهد شد.

نگرش نادرست دیگری که بیمار افسرده دارد این است که همه چیز را سیاه یا سفید می بیند، یعنی همه چیز یا خوب است یا خیلی بد.

نگرش منفی دیگر، فیلتر کردن و صافی گذاشتن در ذهن است. یعنی این فیلتر فرضی همه ی اتفاقات خوشایند زندگی، توانایی ها و نکات مثبت زندگی را حذف می کند و تنها یک چیز را در ذهن بیمار پرورش می دهد، و آن هم نکات منفی، ناکامی ها، نقاط ضعف و همه ی جنبه های منفی زندگی است.

بیمار فقط و فقط به این جنبه های منفی فکر می کند و آنها را در ذهن خود پرورش می دهد. در حقیقت یک سری الگوهای از پیش تعیین شده در ذهن بیمار وجود دارند، به این صورت که، «من آدم ناموفقی هستم»، «من آدم بد شانس و بدبیاری هستم» به همین علت او اعتماد به نفس کاملی ندارد و همه چیز را بر مبنای جنبه های منفی ذهنی اش تجزیه و تحلیل می کند. این یعنی تعمیم دادن، یعنی اگر در یک مورد یا دو مورد با شکست مواجه شد، این شکست و ناکامی همیشه با اوست و احساس می کند که در هیچ کاری موفق نخواهد شد. از این رو، این همیشه سازی بر کلیه ی رفتارها و تصمیماتش اثر می گذارد و او را به سمت افسردگی پیش می برد.

همه یا هیچ دیدن وقایع، یعنی اهمیت پیدا کردن بیش از حد نکات منفی که در زندگی هست. اگر یک فرد معمولی اشتباهی مرتکب شود با یادآوری اینکه «انسان جایزالخطاست» از اشتباه خود می گذرد، اما فرد افسرده حتی معمولی ترین مسائل را بزرگ می بیند و برداشتی اغراق آمیز از مشکلات و ناکامی ها دارد. همه ی این موارد جزء تحریفات شناختی است.

در افسردگی نگرش منفی نیز شایع است، نگرش منفی نسبت به خود و دیگران. افراد افسرده احساس می کنند که دیگران، به آنها توجهی ندارند و به زبان خودمانی آنها را چندان تحویل نمی گیرند. به همین علت فاقد اعتماد به نفس کافی در حضور جمع هستند، یا احساس می کنند که حرفی برای گفتن ندارند.

سه عامل درونی سازی، کلی سازی و همیشه سازی، جزئی از عوامل افسردگی به حساب می آیند. در این حالت بیمار همه چیز را سیاه یا سفید می بیند، یا باید فرد موفقی باشد یا برعکس احساس ناتوانی و درماندگی می کند و در ارزیابی توانایی های خود دچار اشکال می شود، یعنی خود را فرد ناتوان و عاجزی می بیند و اعتماد به نفس خود را در برابر مشکلات از دست می دهد و از تعمیم دادن (کلی سازی) استفاده می کند.

اگر در چند زمینه دچار عدم موفقیت شده باشد این عدم موفقیت را به همه ی جنبه های دیگر و به آینده تعمیم می دهد، «چون ناموفق بودم بنابراین دست به هر کاری بزنم ناموفق خواهم بود و نمی توانم از عهده ی کاری برآیم. بنابراین بهتر است که هیچ کاری انجام ندهم.» در نتیجه درون گرا شده و از فعالیت و تحرک دست برمی دارد و نسبت به آینده ناامید می شود. یا این که از درونی سازی و همیشگی کردن استفاده می کند و می گوید:

«من ناتوان هستم، به هر کاری دست بزنم شکست می خورم، روزگار با من نمی سازد، آدم بدشانسی هستم، هیچ کس مرا دوست ندارد، بیچاره هستم.» این الگوها ثابت است و در نتیجه بیمار همه ی برنامه ی زندگی اش را بر مبنای این پیش فرض ها تنظیم می کند که این به نوبه ی خود باعث عدم اعتماد به نفس و در نتیجه بروز یا تشدید افسردگی می شود. همین عدم فعالیت، بیمار افسرده را از مسیر زندگی عقب می اندازد و این عقب ماندگی باور او را تقویت می کند که «پس من درست می گفتم که آدم ناموفقی هستم و نمی توانم در زندگی پیشرفت کنم.» سه مورد درونی سازی، همیشه سازی و کلی سازی از عوامل شناختی و نگرشی افسردگی محسوب می شوند.

چه عاملی را می توان در بروز افسردگی مهم تر دانست؟

آنچه فرد را دچار افسردگی می کند مجموعه ای از عوامل است به این معنی که وجود یک زمینه ی ژنتیک و ارثی همراه با ویژگی های شخصیتی ناکارآمد و ناتوان در برابر حل مسائل و بحران های روزمره، زمانی که با رویدادهای ناخوشایند زندگی توأم شود و فرد حمایت های اجتماعی کافی را نیز دریافت نکند شاخص ابتلا به افسردگی را به شدت بالا می برد. در این مورد می توان افسردگی را به پازلی تشبیه کرد که برای دیدن تصویر کامل آن لازم است تمام اجزایش به دقت کنار هم چیده شده باشند و نبودن یک یا چند قطعه تمامیت آن تصویر را مخدوش می کند. البته در هر بیمار افسرده درجات مختلفی از عوامل فوق را می توان دید، به این معنی که در یک بیمار ممکن است عوامل ارثی مهم تر باشند و در بیمار دیگر اثرات محیطی و اجتماعی.

به هر حال ساده انگاری خواهد بود اگر علت ایجاد کننده ی افسردگی را تنها در یک عامل جست وجو کنیم. نکته ی جالب این جاست که ممکن است در بسیاری از موارد به ظاهر هیچ کدام از این عوامل را پیدا نکنیم. بیشتر مواردی هم که تصور می شود عامل ایجاد کننده ی افسردگی باشند اکثراً عامل آشکارساز افسردگی هستند، یعنی زمینه ی بروز افسردگی در فرد از پیش وجود داشته است و اتفاقی که ما آن را علت افسردگی می دانیم تنها باعث بروز و شعله ور شدن آن زمینه شده است.

چه عواملی باعث ایجاد افسردگی در کودکان می شوند؟

در افسردگی کودکان نیز همه ی آن عواملی که در بزرگسالان گفتیم می توانند دخیل باشند.

بیشترین عاملی که بر رشد، روانی و شکل گیری شخصیت سالم کودکان تأثیر می گذارد، روابط عاطفی آنها با مادر يا جانشین مادر است که به افسردگی یا عدم ابتلا به افسردگی در کودکان کمک می کند. روابطی که مادر در دوره ی شیرخوارگی با بچه دارد مثلِ در آغوش گرفتن، شیر دادن و بغل کردن باعث می شود که بچه اعتماد به نفس و احساس امنیت را تجربه کند و در مقابلِ افسردگی در آینده واکسینه شود.

روان شناسان برای اثبات این امر در شامپانزه ها آزمایشی را انجام دادند. به این صورت که چند بچه شامپانزه را به دو گروه تقسیم کردند. یک گروه از شامپانزه ها از سینه ی مادر شیر می خوردند اما برای گروه دیگر یک عروسک شامپانزه ی مادر درست کردند و به بچه شامپانزه ها به صورت مصنوعی شیر می دادند. در حالی که هر دو گروه به یک میزان شیر می خوردند، وقتی که این دو گروه را با هم مقایسه کردند، دریافتند که گروه اول دارای اعتماد به نفس بالاتر و روابط اجتماعی قوی تری بودند. در نتیجه در مواردی که مادر یا جانشین مادر حضور ندارد یا مادر رابطه ی عاطفی خوبی با کودک خود ندارد و یا مادر، خود بیمار است، بچه ها گوشه گیرتر و منزوی تر بار می آیند که در بچه های کوچکتر و شیرخواران، این افسردگی خود را به صورت سوءتغذیه و عدم رشد نشان می دهد.

وجود یک مادر افسرده نیز از طریق یادگیری و الگوبرداری در بچه ها ایجاد افسردگی می کند. اگر مادر یا پدر یا هر دو افسرده باشند الگوی افسرده ای می شوند که کودک آن را یاد می گیرد. زمانی که مادر مدام بگوید حوصله ندارم، خسته هستم، یا مدام اضطراب داشته باشد، در این صورت کودک الگوی دیگری برای یادگیری نخواهد داشت و الگوی غالب رفتاری اش الگوی افسردگی خواهد شد. او می آموزد که مرتب نق بزند و نالان، بی حوصله و ناراضی باشد. طبیعتاً یک مادر یا پدر افسرده فرزند افسرده ای هم تربیت می کند.

طلاق و مرگ یکی از والدین نیز در ایجاد افسردگی در کودک مؤثر است. دیده شده است که به خصوص در کودکان دختر از دست دادن مادر در زیر سن ۱۱ سالگی از عوامل مؤثر ابتلا به افسردگی در آینده است.

خوشبختانه کودکان قدرت انعطاف و سازگاری بالایی دارند و در صورتی که این نوع کمبودهای عاطفی در سنین پایین توسط سایر افراد خانواده به خوبی جبران شود، مشکل عمده ای برای آنها به وجود نخواهد آمد.

نشانه های هشداردهنده و اولیه در افسردگی کدامند؟

افسردگی ممکن است نهفته باشد و تا مدت ها تشخیص داده نشود. پس شناخت سریع و درمان آن، از عوارض مهم بیماری خواهد کاست. مهم ترین علائم مقدماتی و هشداردهنده ی افسردگی در افراد بالغ عبارتند از:

• افت کارایی، بی میلی نسبت به کار و فعالیت های روزمره، مثلاً ممکن است یک دانشجو دچار افت تحصیلی و بی انگیزگی نسبت به درس شود یا خانم خانه داری به جای رسیدگی به امور منزل و خانواده ساعت ها در رختخواب بماند و به انجام فعالیت هایی که قبلاً برایش آسان و روزمره بوده است، تمایل نداشته باشد. در واقع بیمار حتی انجام دادن کارهای عادی روزانه را شاق و دور از توان می بیند.

• افزایش یا کاهش خواب.

• تغییر در تمایلات جنسی که معمولاً به صورت کاهش این تمایلات است.

شکایت از دردهای مبهم جسمی که محل آن ها متغیر است و به رغم بررسی های مختلف پزشکی، علت خاصی برای آنها پیدا نمی شود و به درمان های پزشکی هم پاسخ نمی دهند.

• تغییر در خلق و خو و رفتار فرد به شکل تمایل به گوشه گیری، صحبت از ناامیدی، حتی گاهی تحریک پذیری و عصبانیت.

علائم هشداردهنده ی افسردگی در کودکان و نوجوانان ممکن است به راحتی بزرگسالان قابل تشخیص برای خود بیمار و والدین او نباشند.

کودک یا نوجوان مبتلا به افسردگی

• اغلب زود عصبانی می شود و از کوره در می رود. اتفاقات جزیی باعث می شود زود خشمگین و عصبانی شود. ممکن است زیاد دادوبیداد کند، فریاد بزند، غرغر، بداخلاقی یا بی قراری کند.

• ممکن است وسایل خانه یا اسباب بازی هایش را خراب کند.

• اعتماد به نفس اش کم می شود و جملاتی را از قبیل اینکه «من از خودم بدم می آید» یا «من احمق و به دردنخور هستم» به زبان می آورد.

• بیشتر اوقات احساس بی قراری، بی حوصلگی و خستگی می کند. عبارت «حوصله ام سر رفته، یک کاری بکنید» ممكن است ورد زبان یک کودک افسرده باشد.

• نسبت به کارهایی که قبلاً دوست داشت مثل گوش کردن به موسیقی یا تماشای تلویزیون، ورزش کردن، وقت گذرانی با دوستان و هم سن و سالان خود بی علاقه شود و دوست داشته باشد بیشتر اوقات خود را در تنهایی بگذراند.

• فراموشکار شود و در تمرکز، به خصوص نسبت به درس مشکل پیدا کند. برخلاف کودکی که مبتلا به بیش فعالی است، سروصدا یا اتفاقات محیطی حواس کودک افسرده را پرت نمی کند بلکه به نظر می رسد علت عدم توجه و دقت او غرق شدن در افکار و تخیلات خودش باشد. تمرکز و انجام دادن تکالیف و مشق های خانگی ممکن است برای یک کودک افسرده بسیار دشوار باشد.

• ممکن است همیشه خواب آلوده به نظر برسد. صبح ها برای رفتن به مدرسه به سختی از رختخواب کنده شود یا در شروع خواب اول شب مشکل پیدا کند. بسیاری از کودکان و نوجوانان افسرده نیمه شب از خواب بیدار می شوند و هر چه می کنند خوابشان نمی برد.

• اشتهایش را از دست می دهد، تکه تکه غذا می خورد یا برعکس خیلی پرخور می شود.

• نسبت به طرد و بی توجهی دیگران با شکستهای معمولی زندگی بسیار حساس می شود و زود قهر می کند.

• صحبت از مرگ و خودکشی می کند. مثلاً می گوید: «کاش زنده نبودم.»

• بی دلیل احساس گناه کرده خود را سرزنش می کند یا اعتقاد پیدا می کند که دیگر بچه ی خوب و به دردبخوری نیست. کودک افسرده ممکن است به خودش نیز صدمه بزند، مثلاً خودش را گاز بگیرد، سرش را به این طرف و آن طرف بکوبد یا اقدام به خودزنی کند.

• نسبت به تشویق یا تنبیه درباره ی انجام تکالیف درسی یا رعایت اصول اخلاقی و رفتاری بی توجه شود.

در افراد سالمند نیز علائم افسردگی ممکن است گمراه کننده و گول زننده باشند.

علائم افسردگی در فرد سالمند

• فراموشکار می شود. وسایلش را جایی می گذارد و بعد فراموش می کند که آنها را کجا گذاشته است. گاهی این فراموشکاری و حواس پرتی به حدی شدید می شود که اطرافیان تصور می کنند بیمارشان دچار بیماری آلزایمر یا زوال عقلی شده است.

• نسبت به سر و وضع، ظاهر و بهداشت خود بی توجه می شود.

• حساس و ایرادگیر می شود.

• مدام از بی توجهی دیگران نسبت به خود شکایت می کند.

• بیش از حد نگران سلامت جسمانی خود می شود و نسبت به کاهش طبیعی و وابسته به سن توانایی های خود اغراق می کند.

مهم ترین روش تشخیص افسردگی معاینه ی بیمار و مصاحبه با او توسط روان پزشک است. روان پزشک از این طریق علائم و نشانه های افسردگی را بررسی کرده و تشخیص می دهد که مشکلات بیمار ناشی از افسردگی است یا یک بیماری روانی یا جسمی دیگر. چرا که برخی از بیماری های روانی دیگر یا حتی بعضی بیماری های جسمانی ممکن است ابتدا خود را به شکل علائم افسردگی نشان دهند. البته ممکن است روان پزشک در این راه از برخی آزمون ها نیز استفاده کند. دسته ای از این آزمون ها نشان دهنده ی وجود احتمالی افسردگی در افرادند و گروهی دیگر از آزمون ها هم شدت افسردگی را نشان می دهند. باید توجه داشت که به دست آوردن نمره ای بالا در یک تست افسردگی لزوماً دلیل ابتلا فرد به بیماری افسردگی نیست و تفسیر نتایج این آزمون ها حتماً با پزشک خواهد بود.

Depression

علائم و نشانه های افسردگی چیست؟

مهم ترین علامت افسردگی احساس غمگینی، دلمردگی و لذت نبردن و عدم علاقه نسبت به چیزهایی است که فرد قبلاً به آنها علاقه داشته یا از آنها لذت می برده است. خیلی از بیماران افسرده می گویند که دیگر هیچ چیز شادشان نمی کند یا آنچه که برای دیگران لذت بخش است برای آن ها اصلاً جالب نیست و جذابیتی ندارد. حتی خیلی از بیماران افسرده حس می کنند که علاقه و مهر سابق را نسبت به عزیزان خود از جمله فرزندانشان ندارند.

علاوه بر این ها بیمار افسرده ممکن است:

1. خیلی زود عصبانی شود و از کوره در برود که معمولاً به دنبال آن احساس پشیمانی می کند.

2. مدام احساس خستگی و ضعف داشته و حتی در کارهای روزمره هم خود را ناتوان ببیند.

3. دچار مشکل خواب شود؛ یعنی دیر به خواب رود یا صبح زود از خواب بیدار شود و دیگر خوابش نبرد. در بعضی بیماران این سحرخیزی توأم با بدترین حالت افسردگی است، یعنی بیمار در هنگام بیدار شدن احساس می کند تمام غم دنیاروی سرش ریخته است. برعکس خواب تعدادی از بیماران افسرده زیاد می شود و آن ها دائم احساس خواب آلودگی و تمایل به خوابیدن دارند.

4. دچار بی اشتهایی شود و میل و رغبت خود را نسبت به غذا از دست بدهد. گاهی بعضی بیماران افسرده کاهش وزن زیادی پیدا می کنند. بعضی هم وقتی افسرده می شوند پرخوری می کنند و چاق می شوند.

5. علاقه و میل خود را نسبت به روابط جنسی و زناشویی از دست بدهد.

6. احساس کند فرد بی ارزش و به دردنخوری است و مدام خود را به دلیل آن چه در گذشته انجام داده سرزنش کند.

7. تمرکز فکرش مختل شود و دچار فراموشی و حواس پرتی گردد.

8. احساس ناامیدی کند، آینده را برای خود و اطرافیانش تیره و تار ببیند و تصور کند که هیچ گاه از این بدبختی و بیچارگی رهایی پیدا نخواهد کرد.

9. دائم راجع به مرگ فکر کند و گاهی هم خودکشی را تنها راه علاج و نجات خود بداند.

10. دچار علائم جسمی شود. خیلی از بیماران افسرده اولین شکایت و مشکل شان بیشتر همین علائم جسمی است تا علائم روانی افسردگی

علائم جسمی افسردگی در همه جای بدن خود را نشان می دهند. بیمار دائم احساس خستگی، بدن درد و کوفتگی دارد. احساس ضعف می کند، حس می کند فشار خونش پایین افتاده است، سردرد می گیرد، از سوءهاضمه، يبوست و نفخ شکم رنج می برد. گاهی نفسش تنگ می شود یا سرش گیج می رود. بعضی خانم های افسرده دچار بی نظمی های قاعدگی یا قطع کامل آن می شوند.

نکته ی مهم این جاست که در بین ما ایرانی ها، علائم جسمی افسردگی شایع تر از کشورهای غربی است و آنچه بیش از همه باعث می شود بیمار به پزشک مراجعه کند و در جست وجوی درمان باشد، از همین علائم جسمی افسردگی است. به همین دلیل هم ممکن است افسردگی یا تا مدت ها تشخیص داده نشود و یا به غلط تشخیص داده شود و روش درمان اشتباهی در مورد آن اعمال شود که همین مسئله باعث طولانی تر شدن سیر افسردگی، ناامیدی و احساس درماندگی بیشتر در بیمار، مزمن شدن و در نتیجه مقاوم شدن افسردگی نسبت به درمان می شود.

11. دچار اضطراب شود. یکی از علامت های شایع همراه با افسردگی، اضطراب» است. اغلب بیماران افسرده از اضطراب نیز رنج می برند. آن ها همیشه نگران اند و دلشوره دارند، انگار قرار است خبر بدی به آنها برسد. دائم در تشویش و نگرانی به سر می برند. با کوچک ترین صدایی از جا می پرند، بدنشان به لرزش می افتد و تپش قلب پیدا می کنند. بعضی بیماران افسرده دچار وسواس می شوند (مثلاً شست وشوی زیاد، کنترل کردن مداوم یا نگرانی بیش از حد درباره ی سلامت جسمانی شان) و گاهی تصور می کنند که دچار بیماری جسمی لاعلاج و خطرناکی شده اند.

12. با حرکاتش دچار کندی شود. فرد افسرده همه ی کارهایش را به سختی و کندی انجام می دهد. آهسته و با تأنی صحبت می کند. اگر سؤالی از او پرسیده شود مدتی طول می کشد تا بتواند جواب مناسب را پیدا کند و پاسخ بدهد و این پاسخ ممکن است از چند کلمه تجاوز نکند. تصمیم گیری، حتی برای انجام کارهای روزمره، ممکن است برای او دشوار باشد. بعضی بیماران افسرده به خصوص آنهایی که دچار اضطراب هم هستند برعکس بی قرار و ناآرام اند و نمی توانند آسوده و به مدت طولانی آرام باشند.

13. به وضعیت ظاهری خود بی توجه شود. در افسردگی های شدیدتر بیمار معمولاً نسبت به سر و وضع و ظاهر و آرایش خود نیز بی توجه می شود.

معمولاً افسرده ها لباس های تیره را ترجیح می دهند.

14. گرفتار توهم و هذیان گویی شود. درصد اندکی از بیماران افسرده دچار هذیان و توهمات مختلف می شوند. هذیان یعنی اعتقاد و باور نادرستی که با واقعیت هم خوانی ندارد و با منطق و استدلال نیز برطرف نمی شود. هذیان هایی که معمولاً در بیماران افسرده دیده می شوند عبارتند از:

• هذیان گناه یعنی بیمار اعتقاد راسخ دارد که گناه کبیره ای مرتکب شده و مستوجب عقوبت و عذاب است.

• هذیان فقر یعنی بیمار تصور می کند به زودی تمام دارایی و اموال خود را از دست خواهد داد و خود و خانواده اش به اصطلاح به خاک سیاه خواهند نشست.

• هذیان گزند و آسیب و انتساب یعنی بیمار اعتقاد قوی پیدا می کند که همه ی مردم در همه جا حتی در رادیو، تلویزیون یا مطبوعات راجع به او صحبت می کنند و بدی ها و ضعف های او را به دیگران بازگو می کنند و به همین دلیل هم عده ای قصد صدمه زدن و آسیب رساندن به او را دارند یاوی را تعقیب میکنند تا به مجازات برسانند.

توهم به این معنی است که بیمار صداهایی می شنود یا چیزهایی می بیند یا استشمام می کند که در عالم خارج وجود ندارند. بیمارانی که دچار افسردگی های بسیار شدید یا به اصطلاح «پسیکوتیک» هستند صداهایی می شنوند که از آنها به بدی یاد می کنند، آنان این صداها را متهم به اعمال ناشایست یا تشویق به خودکشی می کنند. بعضی بیماران افسرده ابراز می کنند که دائم بوی بدی از بدنشان متصاعد می گردد که باعث آزار و اذیت و دوری دیگران از آنها می شود

بنابراین عدم تشخیص به موقع و درمان مناسب افسردگی علاوه بر تداوم بیماری باعث بروز سایر عوارض آن نیز می شود.

برخی از مهم ترین عوارض از این قراراند:

1. کاهش کیفیت زندگی

2. عدم توانایی در انجام کارهای روزمره، غیبت های شغلی، از دست دادن شغل

3. بروز اختلافات زناشویی و جدایی

4. تأثیر مستقیم بر فرزندان و نسل آینده.

می توان ادعا کرد که افسردگی تا حدی مسری نیز هست، یعنی وجود یک فرد افسرده در خانواده می تواند باعث بروز افسردگی در سایرین از جمله همسر و فرزندان او نیز بشود.

5. کاهش قدرت دفاعی بدن و مستعد شدن برای ابتلا به بیماری های مختلف جسمی از قبیل بیماری های قلبی عروقی، افزایش فشار خون، بیماری های عفونی مزمن و حتی برخی از سرطان ها

6. خوددرمانی از طریق مصرف انواع داروهای مخدر، محرک یا الكل

7. عوارض و مرگ و میر ناشی از خودکشی

8. احساس گناه، بی کفایتی و بی ارزشی

9. درماندگی، ناامیدی، احساسی بیهودگی و دیدن آینده ای تیره و تار

درماندگی و ناامیدی چه ارتباطی با افسردگی دارند؟

درماندگی و ناامیدی از علائم مهم افسردگی است که عاملی مهم برای خودکشی نیز محسوب می شود. به عبارت دیگر بیمار زمانی به خودکشی فکر می کند که احساس درماندگی و ناامیدی مطلق کند. بیمارانی که به خودکشی فکر می کنند یا دست به خودکشی می زنند کسانی هستند که ناامیدی در آنها به حد اعلا رسیده است.

وجود این احساس از ویژگی های شناختی افسردگی است. به عبارت دیگر بیمار به علت نگرش منفيِ خود دچار درماندگی می شود، یعنی حس می کند که هر کاری انجام دهد به جز شکست و عدم موفقیت هیچ چیز به دنبال ندارد در نتیجه به ناامیدی و درماندگی مطلق می رسد. به این نتیجه می رسد که تلاش برای آینده فایده ای ندارد، زندگی بیهوده است و در نهایت به این باور می رسد که بود و نبود او فرقی ندارد.

روان شناسان در این باره آزمایشی انجام داده اند. به این صورت که تعدادی موش را در قفسی گذاشتند و در قفس را بستند. موش ها از هر راهی که به طرف در می رفتند یک شوک برقی به آنها وارد می شد، بعد از مدتی در قفس را باز کردند و از شوک هم خبری نبود. اما موش ها دیگر بیرون نمی رفتند. در انسان ها هم همین اتفاق می افتد و فرد افسرده تصور می کند هر عملی که انجام دهد هیچ نتیجه ای ندارد و هیچ راه امیدی هم نیست و در نتیجه هرگونه تلاش برای بهبود وضعیت بی فایده است.

چه چیزی در فرد افسرده او را مستعد بیماری کرده است؟

برای پاسخ به این سؤال باید به عوامل شخصیتی، روان شناختی و ارثی توجه کنیم. یعنی ممکن است ویژگی های شخصیتی فرد طوری باشد که سازگاری و تحمل او در برابر محیط کمتر بوده یا توقع زیادی از خود با محیط پیرامونش داشته باشد. اصولاً تحمل ناکامی و شکست برای برخی از افراد دشوار است که این مسئله مربوط می شود به تجربیات گذشته و نحوه ی رشد و شکل گیری شخصیت افراد. یعنی اینکه در گذشته شکست یا ناکامی را تجربه کرده اند یا خیر؟

کودکانی که در خانواده هایی بزرگ می شوند که بیش از حد از آنان مراقبت به عمل می آید و خانواده ها اجازه نمی دهند که آنها روی پای خود بایستند، سختی ها را تجربه کنند، همیشه همه نوع امکاناتی برایشان فراهم بوده و هیچ مانعی نیز در برابر خواسته هایشان شکل نگرفته است، با اولین شکست و ناکامی دچار افسردگی می گردند. همچنین خانواده هایی که اجازه ی ابراز وجود به کودکان نمی دهند و همیشه آنان را تحقیر کرده و به آنها سرکوفت می زنند، باعث می شوند که کودک با اولین و کوچک ترین عدم موفقیتی احساس کند که اطرافیان حق داشته اند و او به راستی فرد ناتوان و حقیری است. در حقیقت این دو نوع شیوهای تربیتی دو سر یک طیف هستند.

همان گونه که پیش از این گفته شد، عامل مهم دیگر در ایجاد افسردگی زمینه ی ارثی و بیولوژیک است. افرادی که دچار افسردگی می شوند واسطه های شیمیایی مغز آنها تفاوت هایی با بقیه ی افراد دارد.

افراد مستعد به افسردگی گاهی سابقه ی افسردگی در خانواده نیز دارند، یعنی زمینه های ژنتیکی در خانواده ی فرد وجود دارد.

برخی تصور می کنند رویدادهای ناگوار زندگی، مثل شکست در کنکور یا شکست در ازدواج و عشق باعث افسردگی در فرد شده است، ولی در حقیقت این اتفاقات علت اصلی افسردگی نیست و فرد باید زمینه هایی برای ابتلا به افسردگی داشته باشد تا با تجربه کردن چنین اتفاقاتی دچار افسردگی شود.

صدها هزار نفر هر ساله در کنکور قبول نمی شوند، ولی افسرده هم نمی شوند و تنها عده ی کمی هستند که پس از این عدم موفقیت افسردگی را تجربه می کنند.

در شرح حال بیماران افسرده بارها به این نکته برخورد می کنیم که در گذشته، یکی از بستگان نزدیک دچار یک بیماری روانی دیگر یا افسردگی بوده و به هر حال سابقه ی بیماری در خانواده ی فرد وجود دارد. بخش دیگر مربوط به عوامل محیطی و شخصیتی خود فرد است.

اگر افراد از نظر شخصیتی مقاوم باشند، در صورت روبه رو شدن با شکست یا عدم موفقیت های معمول زندگی دچار یک افسردگی واکنشی و گذرا می شوند که به تدریج تخفیف یافته و از بین می رود. در واقع هر انسانی اگر با فقدان مواجه شود و چیزی را از دست بدهد، خواه ناخواه افسرده می شود که این واکنشی طبیعی است و بیماری به حساب نمی آید. در این موارد فرد به فکر فرو می رود، اشکالاتش را با خود تجزیه و تحلیل می کند و دوباره از نو شروع می کند. ولی کسی که دچار بیماری افسردگی می شود افسردگی اش ماندگار می شود و حتی با رفع مشکل اولیه نیز از آن رها نمی شود.

مدت لازم برای تشخیص بیماری افسردگی در هر فرد متفاوت است، اما معمولاً برای تشخیص این بیماری باید طول بیماری بیش از ۲ هفته باشد. مثلاً اگر عزیزی را از دست دهیم معمولاً افسردگی و سوگواری برای او تا ۶ ماه طبیعی است و فرد عزادار ممکن است همه ی علائم افسردگی را هم داشته باشد اما حالت او بیماری نیست و درمان هم نمی خواهد. اما اگر بعد از ۶ ماه فرد هنوز علائم روزهای اول را داشته باشد، به احتمال زیاد دچار مشکل و بیماری شده است که به آن سوگ غیرطبیعی و مرضی گفته می شود.

اصولاً سازگاری با ناملایمات زندگی هم اکتسابی و هم ذاتی است. این سازگاری از مهارت های زندگی است. یعنی فرد آموخته باشد که چگونه در برابر ناکامی ها و مشکلات بایستد و با آنها برخورد کند. سازگاری بودن به این معناست که افراد آن را در محیط زندگی خود می آموزند. معمولاً دو دسته از افراد سازگاری کافی و توانایی حل مشکل را ندارند. دسته ی اول افرادی که همیشه دیگران مواظبشان بوده اند و به اصطلاح آب توی دلشان تکان نخورده است و دسته ی دوم افرادی که از آنها غفلت شده و آموزگار و الگوی مناسبی نداشته اند.

منبع:

افسردگی (راهنمای بیماران و خانواده ها - دکتر مجید صادقی)

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید