امروز: شنبه, ۰۲ بهمن ۱۴۰۰ برابر با ۱۸ جمادى الآخر ۱۴۴۳ قمری و ۲۲ ژانویه ۲۰۲۲ میلادی
کد خبر: 271433
۲۹۳۴
۲
۰
نسخه چاپی
Machiavelli

ماکیاولی | اندیشه های سیاسی ماکیاولی

ارزشی که ماکیاولی برای مذهب قائل است و وجودش را برای دولت مغتنم می شمارد فقط از جنبه خدمتی است که مذهب می تواند به شکل یک ابزار موثر برای تکمیل هدف های دولت انجام دهد و به همین دلیل است که کلیسا را نیز جزیی از اجزاء خادم دولت می شمارد

 اندیشه های سیاسی ماکیاولی

ماکیاولی (Nicolo Machiavelli)

نیکولو ماکیاولی روز سوم مه سال ۱۴۶۹ در ایتالیا و در شهر فلورانس به دنیا آمد. در سرتاسر دوران حیات وی، کما این که قرن ها پس از آن، ایتالیا از نظر سیاسی کشوری بود تجزیه شده که به تعداد زیادی دولت ها و سرزمین های کوچک تقسیم می شد. همه این دولت ها، مانند جوامع سیاسی اعصار کهن، دولت های شهری بودند. حکومت بعضی از آن ها (نظير فلورانس و ونیز) جمهوری بود در حالی که برخی دیگر تحت حکومت فرمان روایان مستبد و مالک الرقاب قرار داشتند.

در بسیاری از شهرهای ایتالیا این دو نوع حکومت (جمهوری و استبدادی) به سرعت جانشین یکدیگر می شدند. از نظر وضع داخلی همه آن ها مرکز رقابت های شدید سیاسی، جاه طلبی های شخصی، و در عین حال کانون هایی بودند برای پیدایش و نمو یک فرهنگ مشعشع هنری ادبی روابطشان با یکدیگر غالبأ خصمانه و توأم با کشمکش های لاینقطع - از طریق دیپلماسی یا جنگ - بود و در حالت اخیر لشگرهایی که در جنگ ها شرکت می کردند عمدتاً از سربازان مزدور و کرایه ای تشکیل می شد. عاملی دیگر که نقشه سیاسی ایتالیا را آشفته تر می ساخت وجود سرزمین هایی در داخل این شبه جزیره بود که حکومت های مستقل نداشتند و مستقیمآ از طرف کلیسای کاتولیک که مقر آن در روم بود اداره می شدند. از آن گذشته، پراکندگی و عدم اتحاد شهرهای ایتالیا بهانه خوبی در دست سایر کشورهای اروپایی که وسیعتر و متشکل تر از ایتالیا بودند می انداخت که گاه و بیگاه با نیروی مسلح خود به خاک این کشور تجاوز کنند.

چنان که قبلآ اشاره کردیم ماکیاولی به عنوان یکی از اتباع شهر فلورانس به دنیا آمد و در همین شهر بود که در سن بیست و پنج سالگی وارد شغل رسمی دولتی گردید. چهار سال بعد به دبیری دیوان دوم منصوب شد و این دیوانی بود که تحت قانون اساسی آن روز فلورانس بر امور جنگی و داخلی نظارت داشت و کارهای مربوط به این قسمت را اداره می کرد و این سال ها فعال ترین و پرثمرترین دوران زندگی سیاسی وی را تشکیل می دهد. در عرض این سال ها رأسآ به خواندن و نوشتن و تهیه گزارش های سیاسی، انجام مأموریت های سفارتی و تشکیل واحدهای نظامی ذخیره اشتغال داشت.

بعد از شکست فرانسه به دست اسپانیا، ترقی دارودسته «مدیچی» در ایتالیا آغاز گردید. جمهوری فلورانس با این که در جنگ اسپانیا و فرانسه شرکت نکرده بود حکومت آن روزی خود را به نفع همین دارودسته خلع کرد. ماکیاولی شغل خود از دست داد و از فلورانس تبعید شد. سال بعد در یک توطئه نافرجام شرکت کرد، شکست خورد، و به زندان رفت، شکنجه دید و سرنجام آزاد شد. بعد از بیرون آمدن از زندان، سیاست را رها کرد و در بیرون شهر در مزرعه ای گوشه نشین شد و در آن جا مشغول رسیدگی به امور کشاورزی و خواندن و نوشتن آثار ادبی گردید.

مهمترین آثار قلمی او یکی به نام «گفتارها» و دیگری به نام پرنس یا «شهریار» است که هر دو از نظرگاه اندیشه سیاسی اهمیتی فوق العاده دارند.

گفتارها عبارت از تفسیرهایی آزاد درباره حوادث جمهوری روم که مؤلف از بطن آن حوادث درس هایی درباره سرنوشت این جمهوری اخذ و پندهایی برای هدایت زمان خود وضع می کند در گفتارها ماکیاولی ارزیابی بی غرضانه ای از ایمان را به عنوان یک وسیله ارزشمند سیاسی ارائه می دهد و در این رهگذر، دستگاه پاپ را با تلخی، مسئول وجود تفرقه و فساد اخلاقی در ایتالیا می داند. تربیت مسیحی را که افرادی سلیم و متواضع و ضعیف به بار می آورد با طرز تربیت دوران شرک و طرز تلقی آن از انسان های با فضیلت، که ناهمخوان هستند، مورد مقایسه قرار می دهد.

به نظر ماکیاولی، مذهبی که بزدلی و جبن را ترویج کند، از لحاظ سیاسی پدیده عبثی است. بحث هایی از این دست، اشکالات گریزناپذیری را به دنبال دارد. آیا اگر فرمان روایان، در رعایت پاکدامنی معهود بکوشند، و در نتیجه، امنیت و بهروزی رعایای خود را به مخاطره افکنند، عمل آن ها اخلاق قابل توجیه است؟ نقش مذهب در جامعه و ارتباط آن با اولياء امور غیرروحانی چیست؟

در همان وهله اول کشش های درونی آثار ماکیاولی، موجب واکنش های گوناگون و وسیعی می شود. آثار او همیشه خوانندگانی را داشته است که فراست سیاسی و شیوه نگارش محکم او را ستوده اند. در عین حال، خصومت با آثارش نیز همواره، به سبب پرسش هایی که نسبت به عقاید او درباره اخلاقیات و مذهب مطرح می شود، وجود داشته است.

در رساله شهریار روی سخن در آن با «لورنتزو دوک دوربینو» از شهریاران داخلی ایتالیاست که درگاهش در آن تاریخ به دو دلیل قبله ماکیاولی شده بود: یکی این که احتمال می داد که وی سرانجام شغلی در دربار خود برایش تعیین و از رنج عزلت و بیکاری خلاصش کند و دیگر این که امیدوار بود که همین شهریار ایتالیایی سرانجام بتواند شهرها و جمهوری های ایتالیا را از گرداب آشفتگی و پراکندگی که باعث ضعف و تشنج داخلی آن ها شده بود، نجات دهد. اما او شغل سیاسی کم اهمیتی به وی ارجاع کرد و شش سال بعد از تاریخ، به سال ۱۵۲۷، چشم از جهان فروبست.

غالباً اظهار نظر شده است که ماکیاولی اولین متفکر سیاسی حقیقی در عصر جدید است و به معنایی این اظهار نظر کاملآ درست است. او دسته ای از اندیشه های تازه را به زمان خود شناساند که گرچه در اروپای جدید دیگر تازگی ندارند ولی نسبت به اذهان قرون وسطی کاملآ بیگانه بودند. پذیرفتن عقیده بالا، به هر حال، موکول به رعایت دو شرط مهم است وگرنه گمراه خواهیم شد: در درجه اول باید توجه داشت که آن اندیشه های نوین که ماکیاولی نماینده و شناسانده آن هاست هرگز نتوانستند آن سیستم قرون وسطی را که خود این اندیشه ها عکس العملی در قبالش بودند از جهان اروپایی مطرود سازند.

در سرتاسر دوران جدید، فلسفه آکوئیناس به نفوذ و بقای خود به عنوان فلسفه مقبول کلیسای کاتولیک ادامه داد و هنوز هم که هنوز است ادامه می دهد و در نتیجه می تواند ادعا کند که نفوذ و تأثیرش در اروپای جدید به هیچ وجه کمتر از نفوذ اندیشه های ماکیاولی نبوده است. به عبارت دیگر، هیچ کدام از این دو نظریه سیاسی نمی تواند منکر نفوذ دیگری در اروپای جدید گردد و عنوان «نوآوری در اندیشه سیاسی» را مطلقآ به خود اختصاص دهد.

در درجه دوم، نباید فراموش کرد که ماکیاولی تنها نماینده یکی از آن دو نیروی بزرگ (رنسانس و رفورماسیون) است که هم اکنون در مقدمه این فصل بیان شدند. در این صورت اگر او را به چشم متفکری که نمونه و مظهر روحيه جدید در اروپاست بنگریم در معرض این خطر خواهیم بود که اهمیت و نفوذ اندیشه سیاسی مسیحیت را (در شکل پروتستانی آن) ندیده بگیریم و از درک این نکته غافل بمانیم که این اندیشه نقشی بسیار بزرگ . حتی بزرگ تر از آن ماکیاولی - در تحکیم زیر بنای تمدن جدید بازی کرده است.

اندیشه های منفی ماکیاولی همان ها هستند که توجه خواننده را در نگاه اول به خود جلب می کنند. او به اصل تفکیک حوزه روحانی از حوزه سیاسی به شدت می تازد و نظریه قانون طبیعی را رد می کند. به عبارت دیگر هیچ کدام از آن دو عامل اساسی را که پایه تعلیمات سیاسی کاتولیسیزم است قبول ندارد.

بستر اندیشه های ماکیاولی

قرون وسطی با دو نهضتی که در تاریخ به رنسانس (نوزایش) و رفورماسیون (اصلاح) مشهور است به پایان رسید و دوران جدید آغاز گردید.

آن دوره از تاریخ که عموماً جدید نامیده می شود دارای جهان بینی فکری خاصی است که از بسیاری جهات با جهان بینی قرون وسطی تفاوت دارد. یکی تضعیف حاکمیت کلیسا و دیگری افزایش قدرت علم. فرهنگ عصر جدید بیشتر دنیوی است و کمتر روحانی و دینی. دولت ها روز به روز جای کلیسا را به عنوان مرجع حکومتی که بر فرهنگ نظارت می کند، می گیرند.

در ابتدای حکومت ملت ها بیشتر در دست پادشاهان است، اما بعد، مانند یونان قدیم، به تدریج حکومت های سلطنتی به دموکراسی مبدل می شود و یا به دست جباران می افتد. در سراسر این دوره قدرت دولت ملی و وظایفی که آن جام می دهد افزایش می یابد.ولی در غالب اوقات تأثیر دولت بر عقاید فلاسفه کمتر از نفوذی است که کلیسا در قرون وسطی داشت.

نفی حاکمیت کلیسا، که جنبه تخریبی عصر جدید است از جنبه ترمیمی آن، یعنی قبول حاکمیت علم، زودتر آغاز شد.

در رنسانس ایتالیا علم سهم بسیار ناچیزی بر عهده داشت. مخالفت با کلیسا در اذهان مردم به زمان قدیم مربوط بود و هنوز توجه به گذشته داشت، منتها به گذشته ای دورتر از کلیسا قدیم و قرون وسطی، نخستین حمله جدی علم انتشار «نظریه کپرنیک» در سال ۱۵۴۳ سال بود. اما این نظریه نفوذی به دست نیاورد، مگر پس از آن «کپلر» و «گاليله» در قرن هفدهم آن را اتخاذ و اصلاح کردند. سپس نبرد میان علم و احکام جزمی آغاز شد، و در این نبرد پیروان سنت های قدیم بر ضد دانش نو جنگیدند و عاقبت شکست خوردند.

حاکمیت علم که مورد قبول اکثر فلاسفه عصر جدید قرار دارد با حاکمیت کلیسا بسیار متفاوت است، زیرا که حاکمیت علم حاکمیت عقلی است نه دولتی .

رهایی از قید حاکمیت کلیسا منجر به رشد فردیت شد، و حتی به سرحد هرج و مرج رسید. در اذهان مردم عصر رنسانس - انضباط چه فکری و چه اخلاقی و چه سیاسی - فلسفه مدرسی و حکومت دینی را تداعی می کرد. هرج و مرج اخلاقی و سیاسی ایتالیا در قرن پانزدهم و وحشت آور بود و نظریات ماکیاولی را برانگیخت. در عین حال آزادی از قید و بندهای فکری به بروز شگفت انگیز نبوغ هنری و ادبی منجر شد. هنگامی که نهضت رنسانس به شمال کوه های آلپ سرایت کرد و دیگر آن روح هرج و مرج طلب را نداشت.

همان طوری که اشاره شد قرون وسطی با دو نهضتی که به رنسانس و رفورماسیون مشهور است به پایان رسید و دوران جدید آغاز گردید.

رنسانس عبارت از کشف مجدد اعصار کهن بت پرستی، یا چنان که از نام این نهضت پیداست، نوزایش آن فرهنگ باستانی بود که در مقابل نفوذ مسیحیت برای قرن ها مسکوت و بی حرکت مانده بود.

از نامی که به این نهضت داده شده است نباید چنین نتیجه گرفت که تمام اندیشه ها و فرهنگ دوران باستان در قرون مقدم بر رنسانس مرده بود و اکنون دوباره می خواستند زنده یا از نو زاییده شوند. اندیشه هایی که در زیر قشر تشکیلات امپراتوری روم قدیم قرار داشتند و بسیاری از اندیشه های دیگر که از خلال فلسفه یونانی بیان می شدند، همه شان، چنان که دیده ایم در سنتزها و آمیزه های فکری قرون وسطی جذب شده بودند. از این رو می توان گفت که در این دوره رنسانس به حقیقت، هنر یونانی بود (و نه فلسفه یونانی) واندیشه های جمهوری روم بود (و نه اندیشه های امپراتوری روم باستان) که هر دو تجدید حیات یافتند.

این رستاخیز فرهنگی و زنده شدن علاقه اروپائیان نسبت به فرهنگ و شعائر اعصار کهن، تنها یک نهضت دانشگاهی یا یک جنبش فکری نبود که مخصوص عالمان و روشن فکران باشد بلکه چیزی بیشتر و بالاتر از این بود. این میل و علاقه نوپدید که اکنون در مردم اروپای جدید پیدا شده بود به حقیقت ظهور مجدد (یا زایش دوباره) احساسات دیرینه پرستی مردم نسبت به آئین ها، یادگارها، شکوه و فرهنگ اعصار کهن بود. به بیانی بهتر، دوباره جان گرفتن احساساتی بود که فرهنگ مسیحی قرون وسطی آن را زیر پا گذاشته، له کرده ولی به کلی از بین نبرده بود. مردمان این دوره نوعی علاقه جدید نسبت به آثار و مفاخر فرهنگی اعصار کهن در اعماق روح خود احساس می کردند زیرا می دیدند که این آثار کیفیتی، با احساس که آن ها از وجودش در درون خود آگاه بودند، سازگار است.

اما نهضت رفورماسیون، به عکس رنسانس، نهضتی بود در داخل خود مسیحیت که به هیچ وجه رنگ یا خصلت ضد مسیحی نداشت و فقط مدعی بود که می خواهد ایمان خالص مسیحیت را از عناصر و مواد بیگانه که به مرور زمان تیره و آشفته اش کرده بودند تطهیر کند.

بطور (کلی اصلاحات مذهبی پروتستان) رفورماسیون و مشاجرات فرق مذهبی ناشی از آن، سیر جریان حوادث را که به نفع قدرت حکومت های سلطنتی اروپایی بود تسریع کرد، زمینه موجود برای اقتدار سلاطین را تقویت نمود و موجب تحکیم قدرت حکومت های سلطنتی در اروپا گردید. مفهوم عدم موفقیت کلیسا با رفورم خویش این بود که آن جام هیچ نوع رفورم در کلیسا بدون کمک و حتی بدون اعمال (قدرت) زور از طرف زمامداران دنیوی میسر نیست.

«مارتین لوتر» تقریباً زودتر از هر کس دریافت که پیشرفت رفورم یا اصلاحات مذهبی در آلمان منوط به کمک شاهزادگان و زمام داران است. در انگلستان رفورماسیون بوسیله قدرت مطلقه «هنری هشتم» آن جام شد و نتیجه آن ازدیاد قدرت سلطنت بود. مشاجرات بين فرق مذهبی به شدت افزایش یافت و در تمام اروپا شاهان تنها مراکزی بودند که ایجاد وحدت ملی در اطراف ایشان امکان پذیر گشت و سیر تحول زمان و تاریخ به طرف «ناسیونالیسم» یا تشکیل واحدهایی مستقل از اجتماع بنام «ملت» جریان داشت. بخصوص این مسأله در ربع آخر قرن شانزدهم در فرانسه بیشتر مشهود بود. در تمام نقاط اروپا که مشاجره بین فرق مذهبی جریان داشت، موفقیت همیشه با فرقه ای بود که با سیاست های قوی داخلی متحد گشته و از قدرت های سیاسی کمک گرفته بود.

در انگلیس و آلمان، پروتستانیسم با شاهزادگان متحد بود. اما در فرانسه و اسپانیا پروتستانیسم با اشراف و بزرگان ایالات و شهرها اتحاد نمود و نتیجه این شد که مذهب ملی این دو کشور کاتولیک باقی ماند.

هر فرقه مذهبی که دچار شکست گردید منبع شاهان تمام شد و در این میان سلاطین برد کردند و محصول مشاجرات مذهبی آن شد که سلطنت مطلقه روز به روز بر قدرت خویش افزود و حوزه قدرت خودد را در اروپا تا چند قرن مستقر ساخت.

توضیح این که نهضت پروتستانيسم که برای اصلاحات مذهبی بوجود آمده بود مانند سایر نهضت های اصلاح طلب طیف وسیعی را اشغال کرده بود و افراد منتسب به این جمعیت به سه فرقه اصلی تقسیم می شدند:

۱- فرقه جناح راست که محافظه کار بودند.

۲- فرقه رادیکال و افراطی که جناح چپ را اشغال کرده جدا از اصلاحات مذهبی گذشته، تقاضای اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و درهم شکستن سیستم طبقاتی را نیز داشتند و از جمله نهضت مهم این فرقه دسته چپی یکی نهضت «آنا باپتیسم» یا کمونیسم مسیحی بود.

آنا باپتیسم نام یک فرقه مذهبی مسیحیت است که در زمان لوتر ابتدا در آلمان بوجود آمد بعد به سوئیس و هلند سرایت کرد. عده ای از ایشان نیز در سال ۱۸۷۵ به آمریکا مهاجرت نمودند و در داکوتای جنوبی آمریکا مسکن گزیدند. عقاید این نهضت به قدری افراطی بود که لوتر پیشوای جنبش رفورماسیون آن ها را خطرناک دانسته و به مقابله با این نهضت برخاست و سعی داشت این نهضت (فرقه) را از میان ببرد ولی موفق نشد. مرام این نهضت علاوه بر اصلاحات مذهبی شامل یک سلسله عقاید سوسیالیستی بود و همچنین طرفدار الغاء دو اصل مالکیت و ازدواج و هم حامی لغو قوانین بودند. فعالیت ایشان به شکست منجر شد، زیرا افراد این نهضت نتوانستند یک تشکیلات منظم، و واحد، متمرکز و متحد بوجود آورند و غالبآ بین خودشان بر سر افکار و عقاید اجتماعی و مذهبی و سیاسی اختلاف بود.

٣- فرقه سوم در حد وسط این دو فرقه قرار گرفته بود و اکثریت با ایشان بود. این فرقه با کمک زمام داران سیاسی، حزبی مقتدر تشکیل دادند و موفق به آن جام اصلاحات مذهبی گردیدند. «لوتر» و «کالوین» از پیشوایان مهم این فرقه محسوب می شوند.

لوتر و کالوین به آگوستین ارادت می ورزیدند، اما از تعالیم او فقط آن قسمت را که مربوط به ارتباط روح با خداست حفظ می کردند و بدان قسمت که مربوط به کلیساست توجهی نداشتند. الهیات آنان طوری بود که قدرت کلیسا را می کاست. آن ها نظریه بخشایش را که بر اساس آن مقدار زیادی از مالیات هایی که بدین طریق برای پاپ اخذ می شد، طرد کردند.

نظریه تقدیر، سرنوشت ارواح را پس از مرگ، یکسره از دست کشیشان خارج ساخت. این نوآوری ها در عین حال که پروتستان ها را در مبارزه با پاپ یاری می کرد مانع از این می شد که کلیسای پروتستان در کشورهای پروتستان همان قدرتی را به دست آورد که کلیسای کاتولیک در کشورهای کاتولیک داشت. تقریباً در همان ابتدای امر میان پروتستان ها بر سر اختيارات دولت در امور دینی اختلاف افتاد. لوتر حاضر بود که هر جا رئیس مملکت پروتستان باشد، او را به عنوان رئیس کلیسای مملکت خود بشناسد. در انگلستان هنری هشتم و الیزابت اول دعوی خود را در این مورد با قدرت تمام اعمال کردند، و حکام پروتستان آلمان و اسکاندیناوی و هلند نیز همین کار را کردند. این امر باعث شد که تمایلی که چندی پیش در جهت افزایش قدرت پادشاهان وجود داشت تسریع شود.

نتایج رفورماسیون در زمینه فکری در ابتدا به کلی بد بود ولی بعد مفید درآمد. «جنگهای سی ساله» همه را مجاب و معتقد ساخت که نه کاتولیک ها و نه پروتستان ها هیچ کدام کاملآ پیروز نخواهند شد. لازم آمد که از تفکر قرون وسطی دست بشویند، و این موضوع به مردم آزادی بیشتر داد تا شخصآ حتی در مسائل اساسی به تفکر بپردازند. تنوع عقاید در کشورهای مختلف این امکان را بوجود آورد که اشخاص بتوانند با زیستن در خارج از کشور خود، از عذاب و آزار در امان باشند.

بیزاری و زدگی مردم از نبردهای کلامی توجه مردم را روز به روز بیشتر به فضایل دنیوی، خصوصا ریاضیات و علوم، منعطف ساخت. این ها از جمله دلایل این امر است که در عین حالی که قرن شانزدهم پس از ظهور لوتر در زمینه فلسفه عقیم است، قرن هفدهم بزرگترین سیماها را در بر می گیرد و بیشترین پیشرفت بعد از زمان یونانیان را نشان می دهد. این پیشرفت بخصوص در علم آغاز شد و روز به روز توسعه یافت.

پس رنسانس و رفورماسیون دو مرحله عظیم تاریخ را مشخص می سازند که باعث تغییر شکل اروپای قرون وسطی و تبدیل آن به اروپای جدید گردید.

در قلمرو اندیشه سیاسی، ماکیاولی نماینده یکی از این دو یعنی «رنسانس» است. همه ما ممکن است اصطلاح «ماکیاولیسم» را برای توصیف گونه ای از کردارهای یک دولت، یک سیاست مدار یا حتی یک دوست به کار برده یا درباره به کار بردن آن اندیشیده باشیم. کرداری را ماکیاولی مأب می نامیم که این کردار، خودخواهانه، حیله گرانه و فاقد هرگونه توجیه اخلاقی باشد. در پشت گفته ای که این روش (رفتار)، روشی است ماکیاولیسم، چهارصد سال به گمان عمومی به کشورداری غیرمسیحی و بی رحمانه قرار دارد، و در پشت آن مسیر زندگی خود ماکیاولی نهفته است.

ماکیاولی در عصری می زیست که عصر خودکامگی، گستاخی، زیرکی، فریب، خیانت، کینه توزی، بدبینی، نفرت و شهوت بود و او گونه ای نظام فلسفی آورد که با تناقضات آن روزگار مناسبت داشت. ماکیاولی اساس اخلاقیات را واژگون کرد و صریحآ میگفت خط مشی زندگی دروغ و حیله است و یگانه شعار سیاسی او این بود که شاه فوق تمام قیود و الزامات مردم عادی است.

نظر ماکیاولی راجع به قانون الهی و طبیعی

ماکیاولی به آن رکن اساسی اندیشه مسیحی که می گوید تقدیر انسان رسیدن به هدفی فوق الطبيعه (در دنیای دیگر است) عقیده ندارد. در عین حال چنین قصدی هم ندارد که هدف انسان را در این دنیا فقط به تامین وسایل رفاه و کسب سعادت مادی منحصر سازد. اما ارزش هایی که به نظر روی در ماوراء سعادت مادی انسان، و در سطحی بالاتر از این سعادت، قرار گرفته اند عمومآ ارزش های دنیوی هستند و نه ارزش های آسمانی. این ارزش ها عبارتند از: عظمت، قدرت و شهرت. به عقیده ماکیاولی شهرتی که بعد از فنای صاحبش باقی بماند تنها مظهر خلود و فناناپذیری است که خلق کردنش از دست انسان فناپذیر ساخته است.

ماکیاولی به هیچ فرقی میان این دو (حکم ران سیاسی قیم قانون انسانی و کلیسا قيم قانون مذهبی) معتقد نیست. وی نه تنها اندیشه برتری مذهب را نسبت به دولت رد می کند، بلکه با این ادعا که مذهب ممکن است وجودی مستقل از دولت داشته باشد، نیز مخالفت می نماید.

مفهوم این نظر البته این نیست که ماکیاولی مذهب را تحقیر می کند. ماکیاولی نظر خود را در باره ضرورت مذهب آشکار اعلام می دارد: «کشورهای سلطنتی و جمهوری که مایلند خود را از فساد حفظ کنند قبل از هر چیز باید در رعایت مناسک مذهبی کوشا باشند و احترام همه آن ها را به جا آورند، زیرا برای انهدام قریب الوقوع یک کشور هیچ علامتی واضح تر از این نیست که مذهب در چشم مردمان آن کشور کوچک شده باشد.»

نظر ماکیاولی نسبت به مذهب خصومت آمیز نیست. مذهب، به عقیده وی، برای سلامت و خوشبختی دولت لازم است. او خوب می داند که کار هیچ دولتی رونق نخواهد داشت اگر تنها وسیله وادار کردن شهروندانش به خدمت گزاری در راه دولت همین باشد که آن ها را از فرمان روای کشور ، یا از کیفرهایی که ممکن به امر آن فرمان روا نصیبشان گردد، بترسانند. برای این که شهروندان کشور از روی میل و علاقه کمر به خدمت دولت بندند و جملگی، حتی در مواردی که اوضاع و احوال برای نافرمانی کردن و از کمند مجازات جستن مستعد است، نسبت به دولت وفادار بمانند، انگیزه ای دیگر و قوی تر لازم است که فقط مذهب می تواند آن را تولید کند. از این قرار ماکیاولی مقامی بس والا برای مذهب در داخل تشکیلات دولت قائل است. ولی متوجه باشید که این مقام فقط در داخل دولت است و چیزی بالاتر از دولت یا مستقل از دولت نیست.

ارزشی که ماکیاولی برای مذهب قائل است و وجودش را برای دولت مغتنم می شمارد فقط از جنبه خدمتی است که مذهب می تواند به شکل یک ابزار موثر برای تکمیل هدف های دولت انجام دهد و به همین دلیل است که کلیسا را نیز جزیی از اجزاء خادم دولت می شمارد.

«فضیلت» در نظر ماکیاولی با آن تصوری که وی از هدف های انسانی دارد کاملاً بهم پیوسته است. این فضیلت باید شامل صفاتی باشد که انسان را در رسیدن به هدف مقدرش یاری کند. اما چون این هدف در نظر ماکیاولی عبارت از تحصیل موفقیت، قدرت و شهرت است پس فضیلت انسان عبارت از خواصی است که شایستگی بدست آوردن این چیزها را به او می بخشد.

لغت فضیلت - هم برای ماکیاولی هم برای ما - معرف خواصی است که وجودشان در انسان او را به «انسانی خوب» مبدل می سازند. اختلاف نظر حقیقی در آن فرقی است که میان تصور ذهنی وی از کلمه «خوبی» و تصور ذهنی ما از همین کلمه وجود دارد. به عبارت دیگر اختلاف ما با ماکیاولی اختلافی اصولی است. زیرا مابه یک سلسله اصول و مبانی اخلاقی معتقدیم که وی آن ها را اصلآ قبول ندارد. مثلاً ما پذیرای این اصل هستیم (ماکیاولی نیست) که انسان فقط در نتیجه اطاعت از قانون می تواند به هدف نهایی خود که تحصیل خير است نایل گردد و این همان اصلی است که از خلال پاسخ افلاطون به سوفسطائیان - در آن جا که می گوید تسلط انسان بر نفس اماره شرط عمده فضیلت است - جلوه گر است. و نیز همان اصلی است که در آثار حکمای رواقی و مسیحی (در آن جا که روی اندیشه قانون طبیعی بحث می شود) به نحوی دقیق و آشکار بیان شده است.

اندیشه قانون طبیعی این نکته را به تلویح در بر دارد که برخی «ملاک های ازلی» در باره رفتار صحیح هست که «انسان خوب» باید رفتار خود را با آن ها تطبیق دهد و نحوه قضاوت ما در باره فضیلت وی بسته به این است که رفتارش تا کجا با آن ملاک ها سازگار باشد. اما ماکیاولی چنان که دیدیم رفتار انسانی را با ملاکی کاملاً متفاوت ارزیابی می کند و فضیلت وی را در شایستگی و توانایی اش برای بدست آوردن شهرت و قدرت می داند.

درست همچنان که اخلاقیون پیش از روی ملاک ها و سرمشق هایی برای بکار بردن فضیلت تعیین کرده اند، ماکیاولی نیز به نوبه خود ملاک هایی برای اعمال فضیلت (به مفهومی که خود او برای این کلمه قائل است) وضع می کند. هم چنان که این عده از صاحب نظران اخلاقی به مردم اندرز می دهند که چگونه می توان نحوه رفتار را با قوانین حق و باطل تطبیق داد، ماکیاولی نیز به شیوه آن ها به مردم می گوید که چگونه می توان از راهی رفت که سرانجام به قله شهرت و عظمت رسید.

مشهورترین کتاب وی به نام شهریار (یا فرمان روا) مجموعه ای است شامل بر یک چنین ملاک ها و اندرزها که در آن روی سخن مؤلف اختصاصاً با کسی یا کسانی است که زمام قدرت سیاسی را عملا در دست دارند. عصاره ارشاد وی در این رساله همان است که در اصطلاح عام به «ماکیاولیزم» معروف است. در این قسمت اندیشه او را با نقل یکی از فصول رساله شهریار که بیش از هر نوشته دیگر به بدنام کردنش کمک کرده است، دنبال می کنیم.

دیدگاه ماکیاولی را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:

همیشه در پی سود خویش باش، جز خویشتن هیچ کس را محترم مدار، بدی کن اما چنان وانمود کن که نیکی میکنی، حریص باش و هرچه می توان تصاحب کن، خشن و درنده خوی باش، به قول و وعده خود عمل نکن، چون فرصت بدست آوردی دیگران را بفریب، در رفتار با مردم به زور و حیله توسل جوی و نه مهربانی، همه مساعی خود را بر جنگ متمرکز ساز. ماکیاولی عملآ اتکا به قدرت را توصیه می کرد. مدافع ستمگری نبود. از فریب کاری لذت نمی برد، هر چند که گاهی آن را ضروری می دانست.

اما او موضوعی را موعظه می کرد که مطبوع آن زمان بود و سرگذشتی معروف داشت. این موضوع که دولت ارزش های مستقل خاص خود را دارد، و این که رفتار سیاسی نباید با توسل به اخلاق مسیحی یا وجدان خصوصی بلکه با توسل به «مصلحت دولت» تعیین شود. قانون هایش را باید خودش وضع کند. باید خود را تا حد امکان نیرومند سازد به گونه ای که متکی به دیگران و متحدان نباشد. همچنان که از طاعون، باید از بی طرفی و سستی بپرهیزد. ماکیاولی همواره بر ضرورت هوشیاری فعالانه تاکید می کند و شهروندانی را که از زیر بار مسئولیت های حکومت شانه خالی می کنند، تحقیر می کرد.

ماکیاولی

قول و پیمان شهریار

«همگان بر این نکته واقفند که صفاتی مانند وفاداری، حفظ حرمت قول، درستی رفتار، و نیالودگی به نیرنگ تا چه پایه در شهریار پسندیده است. اما از آن طرف، در قبال حوادثی که در عصر ما اتفاق افتاده است خود به چشم می بینیم که شهریارانی که زیاد پایبند حفظ قول خود نبوده اند، ولی در مقابل، رموز غلبه بر دیگران را به کمک حیله و نیرنگ خوب می دانسته اند کارهای بزرگ آن جام داده اند و وضعشان در آخر کار خیلی بهتر از آن کسانی بوده است که در معامله با دیگران صداقت و درستی به خرج داده اند.

ماکیاولی می گوید: «بگذارید همه این را بدانند که برای رسیدن به هدف از دو راه می توان رفت: یکی از راه قانون دیگری از راه زور. از این دو راه، اولی شایسته انسان ها و دومی شایسته حیوان هاست. ولی از آن جا که طریقه اول غالباً بی تاثیر است، تشبث به طریقه دوم ضرورت پیدا می کند. بنابراین بر شهریار لازم است که طريقه استعمال هر دوی این شیوه ها را خوب بداند و موقع را برای بکار بردن هر کدام نیک بسنجد.

شهریار باید از میان جانداران شیر و روباه را به عنوان سرمشق برگزیند زیرا که شیر برای تحصیل طعمه اش از تن دادن به رنج و کوشش و خستگی ناگزیر است در حالی که روباه از گزند گرگ ها در امان نیست. در این صورت بر شهریار واجب است که حليه گری روباه را برای دفع گزند با صولت شیر برای نشان دادن قدرت توأم سازند. بعبارت دیگر باید هم از روباه و هم از شیر بیاموزد، زیرا شیر در برابر تله در می ماند و روباه در برابر گرگان. بنابراین باید روباه بود تا تله ها را شناخت و شیر بود تا گرگان را هراساند. آنان که فقط بسان شیر عمل می کنند، ابلهاند.»

«اگر بنا باشد که شهریار فقط روی خصلت یکدنگی شیر تکیه کند، عملش نابخردانه است و به این دلیل است که یک شهریار دوراندیش هرگز نمی تواند - و نباید- به خود را پای بند حفظ قولی که داده است بشمارد و در رعایت آن قول، موقعی که برایش مسلم شده است که فایده قول شکنی بیشتر است، اصرار ورزد. قول ها در تحت شرایطی که دائمآ در تغییر و تحولند داده می شوند و هرگاه شرایطی که دادن قولی را ایجاب می کرده است منتفی گردید، شهریار هیچ گونه تعهدی برای محترم شمردن قول خود ندارد. اگر مردم دنیا همگی خوب و خوش فطرت بودند این اندرزی که می دهم چندان خوب نبود ولی چون موجودات انسانی باطنأ نادرست هستند و به کسی وفا نمی کنند، و پس هیچ کسی هم در مقابل موظف نیست که نسبت به آن ها صديق و وفادار باشد».

«مثال های بی شماری از همین دوران معاصر می توان ذکر کرد و نشان داد که چقدر پیمآن ها و وعده های جدی به علت بی اعتنایی شهریاران به رعایت آن ها شکسته شده و از حيز انتفاع افتاده است. و میان این شهریاران هر کدام که بازی کردن نقش روباه را بهتر می دانسته اند از اقران همگنان کامیاب تر شده اند. پاپ الکساندر سوم در تمام مدت عمرش نیتی جز فریب دادن مردم نداشت و از این جهت ساده لوحانی که حاضر بودند فریب او را بخورند در پیرامونش فراوان بودند. هیچ کسی به اندزه وی قول و عده های آراسته به سوگند نمی داد و هیچ کسی کمتر از وی به حفظ آن قول ها و عده ها علاقمند نبود. و با این همه چون خوی و فطرت آدمی را خوب می شناخت، تزویرها و نیرنگ ها و خلف وعده هایش همیشه موثر و کامیاب از آب در می آمدند.»

«پس برای فرمانروا، داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که او فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر می روم و می گویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آن ها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک (بدون داشتن خود آن ها) برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، با عاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخير بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی برگردد و بی رحم و بی وفا و بی عاطفه و بی عقیده و نادرست باشد. »

«پس شهریار باید خیلی مواظب باشد که حرفی مغایر با آن پنج صفتی که در بالا شمردیم بر زبانش نگذرد به طوری که انسان وقتی او را ببیند، یا گفتارش را بشنود کوچک ترین تردید برایش باقی نماند که این شهریار مظهر دلسوزی و وفا و عاطفه و درستی و اعتقاد به مذهب است و مخصوصآ تظاهر به داشتن صفت اخیر، یعنی مذهبی جلوه کردن از هر ظاهرسازی دیگر برایش مهم تر است، زیرا که مردم دنیا به طور کلی با چشم قضاوت می کنند نه با دست، به این معنی که همگان می توانند آنچه را که به ظاهر هست به چشم ببینند ولی فقط عده معدودی قادرند که باطن انسان را بدان سان که هست لمس کنند. مردم شهریار خود را به همان سان که در مقابل چشمشان ظاهر می شود می بینند و تنها عده معدودی هستند که از ذات و فطرت حقیقی وی باخبرند و این عده معدود نیز وقتی که دیدند او از اخلاص و محبت بی ریای این همه ساده دلان که محو شوکت سلطنت شده اند برخوردار است، هرگز جرأت نمی کنند با عقیده جمعی کثیر که نسبت به وی حسن نظر دارند مخالفت ورزند.»

قسمتی از رساله شهریار ماکیاولی درست یک رساله فنی است. نخستین باری که ماکیاولی به خارج از ایتالیا می رفت، هنگامی که به دربار فرانسه رسید یکه خورد.فرانسویان هیچ احترامی به ایتالیائیان نمی گذاشتند، چه رسد به فرانسویان. آنان این دولت به شهر کوچک را به خاطر نداشتن ارتش، به خاطر بازرگانانی که بر آن حکومت می کردند و به سبب خست زیاد حاضر نبودند پول کافی برای تدارک جنگ خرج کنند، به خاطر شکل جمهوری حکومت آن که به جای تصمیم گیری های سریع به گفتگوهای بی پایان میدان می داد مسخره می کردند. ماکیاولی حتی شنید که شهر محبوب او را به طعنه «هیچ آقا» نامیده اند. این اهانت او را سوزاند، اما از آن درس آموخت. آموخت که در بازی سیاست، چنان که در آن روزگار می باختند، کافی نیست تا مقتصد و زیرک و فرهیخته باشد، می بایستی پول خرج کنی، قادر باشی زور به کار بری، تصمیم های سریع بگیری و با تحرک عمل کنی و بی رحمان عمل کنی. این درس بعدی را از «سزار بورژیا» فرا گرفت.

سزار با پشتیبانی پدرش پاپ، در سال ۱۵۰۲ سرگرم آن بود که بخش هایی از سرزمین های شرقی و مرکزی ایتالیا را که روزگاری به قلمرو پاپ تعلق داشت، فتح کند. او این کار را با ترکیب زیرکانه ای از زور و حیله گری آن جام داد. دشمنان خود را با وعده فریب داد و سپس به سختی از پشت به آنان ضربه زد. این شیوه موثر افتاد و ماکیاولی تاثیر آن را نظاره می کرد.

وقتی که مشهورترین عملیات سزار به نام کشتار «سینگالیا» صورت می گرفت، ماکیاولی در آن جا بود. در این واقعه سزار چهار تن از فرماندهانش را که کمتر از همه مورد اعتماد بودند به ظاهر برای آشتی به میهمانی خواند آنان را دستگیر کرد. دو تن از آنان را جابه جا گشت و بقیه را دستور داد که در جای دیگر بکشند. ماکیاولی این تدبیر را تحسین کرد زیرا اقتدار سزار را دوباره برقرار ساخت و به او نیرو داد تا برای برپا کردن کشوری با حکومت استوار ادامه دهد. همچنان که ماکیاولی خاطر نشان ساخت، کردارهای موفقت آمیز فرمان روایان دیگر آن روزگار نیز آمیخته به نیرنگ بود، نه فقط شهریاران کوچک ایتالیا بلکه «فردیناند» پادشاه اسپانیا و حتی خود «پاپ پولیوس روم» نیز نیرنگ باز بودند.

در این هنگام در واقع ماکیاولی اعتقاد یافته بود که دولت به اخلاقی خاص خود نیاز دارد؛ اخلاق موفقیت، موفقیت در دفاع از خود و در نتیجه تضمین امنیت مردمانش، موفقیت در پیروزی به هنگامی که این امر برای حفظ منافعش ضروری باشد.

به عبارت دیگر اگر دولت مردان بخواهند هماهنگ با معیارهای اخلاقی خصوصی عمل کنند باید بهای گزافی برای آن بپردازند. خطرات این کار بسیار زیاد است و به انسان های زیادی آسیب می رساند. یک فرد همواره حقیقت را بر زبان راند. اما یک دولت مرد باید افراد تحت مواظبت خود را گاهی با دروغ حفظ کند.

واقعیت این است که شخصی که می خواهد در هر مورد با فضیلت عمل کند به ناچار در میان این همه کسانی که با فضیلت نیستند، تباه می شود. از این رو اگر شهریاری بخواهد حکومت خود را نگاه دارد باید بداند که چگونه با فضیلت نباشد و بر حسب نیاز از آن فایده برد. در خور توجه است که تا چه حد ماکیاولی سیاست را چون یک «نبرد» می نگرد، پیکاری مداوم برای کسب قدرت؛ از نظر او سیاست به معنای «سیاست قدرت» است.

ماکیاولی می گوید: «کردار مردمان به ویژه شهریاران را در دادگاه بررسی نمی کنند، تنها نتیجه اعمال آن ها را می سنجند، پس شهریار باید فقط به فکر حفظ زندگی و پاسداری از دولتش باشد، اگر در این راه پیروز شود همه مردم تمام شیوه هایی را که برای رسیدن به این هدف به کار گرفته شرافت مندانه و ستودنی خواهند دانست، عوام پیوسته فریفته ظواهر و نتیجه کارها هستند.»

همچنین می گوید: «او هرگز نباید اجازه دهد شهریار دیگری قدرتمند شود زیرا نابودی خود را تدارک دیده است. او باید صادقانه دوستی و یا دشمنی خود را ابراز دارد یعنی موافقت و مخالفتش را با فلان حکومت علنآ اعلام کند.

شهریاران دودل برای گریز از خطر همواره راه بی طرفی در پیش می گیرند و چه بسا سرانجامی ناخوش در کمینشان باشد. ماکیاولی در باره مشاوران و وزیران گفته است: این قاعده کلی است و هرگز به خطا نمی رود که تنها به شهریاری که خود زیرک باشد می توان اندرزهای سودمند داد. با توجه به اطرافیان شهریار می توان درباره قابلیت او به داوری نشست.

شهریار باید آنگاه که خود می خواهد نه آنگاه که دیگران می خواهند به مشورت بپردازد، و هرگز نباید اجازه دهد که اندرزدهندگانش بر او چيره شوند. وزیر خوب هرگز به فکر خود نیست، بلکه همیشه به مصالح شهریار می اندیشد و تنها به کارهایی همت می گمارد که برای حکومت سودمند است. ولی شهریار نیز باید به نوبه خود در فکر وزیر خویش باشد و او را غرق ثروت، احترام، افتخار و القاب کند، تا وزیر از هرگونه دگرگونی مانند آتش بهراسد و بداند که هر چه دارد به پشتیبانی شهریار دارد و بی او هیچ نخواهد داشت.»

بطور کلی ماکیاولی با بهره گرفتن از توشه معرفتی که درباره کردار مردان بزرگ اندوخته و دستاورد آشنایی دیرینه با کار روزگار و پژوهش پیوسته در آثار روزگار باستان داشته است، تمام دستورالعمل های مربوط به قدرت، کسب، حفظ و تعلیم آن را در اختیار شهریاران جدید خاندان مدیچی یعنی «جولیانو» پس از او «لورنتو» می نهد.

عصاره ماکیاولیزم تنها این نیست که مجموعه ای از قواعد فنی را که برای تحصیل و حفظ قدرت لازم است در اختیار فرمان روایان می گذارد. دستورهای یک چنین مجموعه ای مستلزم به هم زدن و واژگون کردن سرمشق های اخلاقی نیست. اگر کسی کتابی درباره قواعد فن نجاری بنویسد و در آن یک سلسله دستورها و راهنمایی های فنی برای بریدن، اره کردن، شکافتن، و چسباندن قطعات چوب در اختیار علاقمندان این فن بگذارد، میان کسانی که آن کتاب را خوانده و به قواعدش آشنا شده باشند ممکن است یکی باشد که از معلوماتی که بدست آورده برای درآوردن بی سر و صدای پنجره مردم دستبرد زدن به خانه ها و دزدیدن اموال صاحبان آن ها، یا به قصد انجام کارهای غیر مجاز دیگر استفاده کند. ولی ما هرگز نویسنده کتاب را فقط به این دلیل که از راهنمایی هایش برای آن جام مقاصد نامشروع و غیر قانونی استفاده شده است متهم نمی کنیم و نمی گوییم که غرضش از نوشتن کتابچه راهنمای فن نجاری تسهیل راه ورود دزدان به خانه های مردم بوده است.

هدف این گونه کتاب ها فقط تعليم فن است به این معنی که به کمک قواعدی که در آن ها نوشته می شود به شاگردان یاد می دهند که فرضاً چگونه می توان به کمک چنین یا چنان ابزاری، چنین یا چنان عملی را به بهترین و مؤثرترین وسیله ای که ممکن است روی قطعاتی از چوب انجام داد.

اگر فکر شاگرد منحرف و مستعد به انجام کارهای منافی اخلاق باشد. طرز در آوردن بی سر و صدای پنجره مردم و دستبردن زدن به خانه های آن هاست. ولی به هر حال در تمام این کتاب ها مجریان فن را آزاد گذاشته اند که خود بر مبانی اصول و قواعد اخلاقی تصمیم بگیرند که آیا معلومات و مهارت کسب شده در آن فن اساس باید به کار برده شود یا نه، و در صورتی که تصمیم در این باره مثبت باشد آن وقت در کجا و به چه منظور در پرتو این قياس، کتابی هم که به عنوان راهنمای سیاست نوشته شده باشد ممکن است فقط یک دفترچه راهنمای فنی از همین نوع که در بالا ذکر کردیم باشد به این معنی که فقط یک سلسله قواعد و سرمشق های فنی به شاگردان سیاست بیاموزد و به آن ها یاد بدهد که چگونه می توان قدرت سیاسی را به آسان ترین وجهی بدست آورد و حفظ کرد. باقی مسائل وابسته را (که فرضاً اجرای اصول ذکر شده در آن کتاب، کی و تحت چه شرایطی، مجاز است یا این که اجرا شدنشان اصلا با اندیشه فضیلت سازگار است یا نه) همه این چیزها به عهده علم و معرفتی دیگر (که جنبه فلسفی خواهد داشت و نه فنی) واگذارکند.»

اما تصور ذهنی ماکیاولی از لغت «ورچیو» (فضیلت)، کتابش را به چیزی بالاتر از یک راهنمای ساده فنی مبدل می سازد.

ماکیاولی می گوید: «وسایلی را که برای تحصیل قدرت لازم است به شما نشان دادم. اما پیش بینی در این باره که یک انسان صاحب فضیلت آن ها را به کار خواهد برد یا نه، از عهده ام خارج است زیرا هر آن کسی که مایل است این وسایل را به کاربرد خود باید تصمیم بگیرد که آیا بکاربردن آن ها، در اوضاع و مواقع بخصوص، با قانون طبیعت (یعنی قانون نیک و بد) سازگار است یا نه.» او نمی تواند این حرف را بزند چون که اصلاً این عقیده را که فضیلت انسانی عبارت از سازگار بودن اعمال وی با قانون طبیعت است قبول ندارد و معتقد است است که موفقیت انسان در تحصیل قدرت، خود دلیلی است مسلم بر وجود فضیلت در نهاد وی.

به عبارت دیگر، تنها معیاری که می شود با آن فضیلت انسانی را سنجید و تشخیص داد، «معیار موفقیت» است و هیچ معیاری جز این، مورد قبول ماکیاولی نیست. از این رو اندرزهایی که وی در کتابش به شهریاران می دهد تنها یک مشت قواعد فنی نیستند بلکه چنان که از فحوای آن ها بر می آید خود سر مشق هایی برای اعمال فضیلت هستند و ماکیاولی با همین عمل ارزش هایی اخلاقی خود را یکسره واژگون می سازد.

فضیلت و بخت در نظر ماکیاولی

دو نیروی بزرگ که بر حیات بشری حکومت می کنند عبارتند از: بخت و فضیلت.

بخت نیرویی است بلهوس، پیش بینی نشدنی و غالباً مقاومت ناپذیر، که از بیرون بر سرنوشت انسان ها تأثیر می بخشد. اما انسان عروسک نیست که تنها به ساز بخت برقصد و هر موجودی بشری تا حدودی قادر است که زمام سرنوشت خود را به دست بگیرد. نیرویی که انسان را قادر به این کار یعنی بدست گرفتن زمام سرنوشت می سازد فضیلت اوست و به نسبتی که فضيلت انسان بیشتر باشد به همان نسبت به سرنوشت خود سروری خواهد کرد.

فقط انسانی که مطلقاً از فضیلت بی نصیب باشد عروسک وار بازیچه تقدیر (بخت) قرار خواهد گرفت.

رابطه میان این دو نیرو را ماکیاولی در عبارات زیر (ماخوذ از رساله شهریار) بیان می کند: «بخت چه تأثیری در کارهای انسانی می تواند داشته باشد و چگونه می توان در مقابلش ایستادگی کرد» از این موضوع غافل نیستم که خیلی ها بر این عقیده بوده اند، و هنوز هم هستند، که امور انسانی آن چنان تحت حکومت «خداوند» و «بخت» قرار دارد که بشر هرگز نمی تواند به اتکا پیش بینی یا مآل اندیشی، سرنوشتی را که به خواسته این دو قدرت تعیین گردیده است دگرگون سازند و به حقیقت هیچ گونه علاجی در مقابل این دو نیرو وجود ندارد. از این رو برخی به این نتیجه رسیده اند که هیچ کاری به زحمت و تقلایش نمی ارزد و همان به که همه این چیزها به بخت و تصادف واگذار گردد.

«بخت را به رودهای خروشان تشبیه می کنم که وقتی خشم می گیرند جلگه ها را با سیل می پوشانند، درخت ها و بناها را فرو می کوبند، خاک را از جایی می شویند و در جایی دیگر می نشانند. همگان از برابر آن ها می گریزند، در برابر تحرکشان هرکس سر تسلیم فرود می آورد، به هیچ روی نمی توان در برابرشان ایستاد یا مثل سیل های مهیب و سهمگین است که هنگام ریزش خشمناک از کوه سرتاسر دشت ها و هامون ها را فرا می گیرند، درخت ها را از بیخ و بن می کند و مردم بی کم ترین مقاومتی از مقابلشان فرار می کنند و اگر افتادند محو و نابود می گردند.

با این که طبیعت آن ها این چنین است، سبب نمی شود که وقتی آن ها به آرامی روانند، نتوان احتیاط کرد، خاکریزها و سدهایی ساخت که هنگامی که رودخانه به طغیان در می آید در مجرایی از پیش ساخته سرازیر شود تا تدبیری اندیشید که از خطر و لجام گسیختگی نیروی تحرکش کاسته شود. بخت نیز به همین سان است. قدرتش را جایی می نمایاند که نیروی تحرکش جایی احساس می گردد که می داند هیچ خاکریز یا سدی نساخته اند تا او را باز دارد. اگرچه در سرشت این گونه سیل ها و رودخانه ها چنین قدرتی هست، نباید این طور نتیجه گرفت که در فصول معتدل و خوش آب و هوا نیز مردم كماكان عاجز و دست بسته اند و نمی توانند با احداث سدها و نهرهای بزرگ انشعابی قدرت آن سیل ها را، موقعی که دگربار سرازیر شدند، مهار کنند و یا لااقل مانع از این گردند که جریان خشم آلودشان، مانند پیش، ویرانگر و خسارت بار باشد.

در رابطه بشر با «قدرت بخت» نیز وضع از همین قرار است زیرا جریان بخت حد اعلای قدرت و نفوذ خود را موقعی نشان می دهد که سدی از نیروی فضیلت انسانی در مقابلش برافراشته نشده باشد که از قدرت تخریبی بی بندوبارش جلوگیری کند.

فرشته بخت نیز مانند سیل غران بزرگترین حمله خود را به سوی نقاطی که در آن ها از پوشش های حفاظی و سیلاب گیرها اثری نیست متوجه می سازد. اگر ایتالیا را در نظر آورید، خواهد دید که نیروهای بخت و اقبال یکه تاز وارد میدان شده اند، دلیلش همین است که در این کشور از سدهای خاکریزها و سیلاب ریزهای معنوی که جلوی طوفان ها و سیلاب های تقدیر را بگیرند اثری نبوده است. زیرا اگر ایتالیا مانند آلمان و فرانسه به قدر کافی استحکام یافته بود و یا در پوششی از مهارت کافی قرار می گرفت، این سیلاب ها و یا طوفان ها هرگز نمی توانست این همه تغییرات خشن و خونین که هم به چشم دیده ایم در کشورمان ایجاد کند. اما اکنون خود را محدود به اوضاع خاص می کنم و می گویم می بینم که کار برخی شهریاران زمانی رونق می گیرد و زمانی دیگر زوال می یابد، بی آن که به نظر برسد که از بابت سیرت یا چیزی دیگر تغییر یافته باشند. به اعتقاد من این امر به خاطر علت هایی که قبلاً صحبت شده پدید می آید. بدین معنی که شهریارانی که به کل متکی به بخت هستند وقتی که بختشان تغییر می کند دچار خسران می گردند. همچنین اعتقاد دارم شهریارانی که سیاست خود را با زمانه هماهنگ می سازند، کامیاب می گردند و به همین سان آنان که سیاستشان با مقتضیات زمان برخوردار دارد، کامیاب نمی شوند.

از این رو نتیجه می گیریم که چون بخت تغییرپذیر است، و تا هنگامی که بخت و سیاست هماهنگ اند مردمان کامیاب می شوند، و هنگامی که این دو با هم برخورد می کنند آنان شکست می خورند.»

حکومت ها در دیدگاه ماکیاولی

آن رساله دیگر که ماکیاولی در اینجا به آن اشاره می کند، کتاب مشهور وی به نام گفتارهاست که عنوان کاملش این است «گفتارهایی درباره ده جلد اول تاریخ تیتوس اليویوس».

ماکیاولی در این کتاب فرق میان کشورهای جمهوری و سلطنتی را در این می بیند که جمهوری ها دولت هایی آزاد هستند ولی کشورهای سلطنتی نیستند و به همین دلیل است که شان و منزلت جمهوری ها را هم از حیث ماهیت اساسی و هم در بسیاری از مزایای اختصاصی، برتر از آن کشورهای سلطنتی می شمارد. ولی در ضمن عقیده دارد که نظام جمهوری نوعی شیوه حکومت است که هر قومی صلاحیت قبول آن را ندارد زیرا برای حفظ چنین حکومتی فضیلتی از نوع بالاتر لازم است که مردمان جوامع بی نظم و آشفته معمولاً آن را ندارند و به نسبتی که فضيلت مردم کمتر باشد گرایش آن ها به سمت فساد به همان نسبت بیشتر است.

یک قوم فاسد (از آن نوع که ایتالیایی های آن زمان در چشم ماکیاولی بودند) ناچارند که تحت حکومت شهریاری مستبد قرار گیرند وگرنه اگر به حال خود واگذار شوند از آن جا که استعداد و ظرفیت اداره امور خویشتن را ندارند، دچار اضمحلال و نیستی می گردند.

امپریالیزم و ماکیاولی

همان فضیلتی که قومی را برازنده آزادی و قادر به نگهداری آن می سازد نیز خود را به نحوی دیگر، به صورت انگیزه گسترش قدرت، نشان می دهد، درست همچنان که یک بدن سالم نیروی درونی خود را به شکل «قدرت رشد» آشکار می سازد. از اینرو، میل به ایجاد امپراتوری از نتایج طبیعی وجود فضیلت در یک قوم و جزء ثمرات عادی آزادی است.

ماکیاولی دراین باره چنین اظهار می کند: «تمام حکومت های آزاد دو هدف اصلی دارند: یکی توسعه فراخنای ارضی و دیگری حفظ آزادی هایی که بدست آورده اند.»

نیز در این باره می گوید: «فهم این نکته مشکل نیست که عشق و علاقه ای که مردم در آغاز امر نسبت به آزادی پیدا کردند چگونه و از کجا پیدا شد. آنان به چشم خود دیدند تا موقعی که از آزادی بهره مند نیستند چیزی بر وسعت یا میزان ثروتشان افزوده نمی شود. انسان وقتی به آن عظمتی که آتن در عرض یکصد سال پس از گسستن يوغ رقیت «پیزیس تراتوس» به دست آورده فکر می کند دچار حیرتی آمیخته به تحسین می گردد. اما از آن زیباتر و تحسین آمیز تر عظمتی است که روم باستان به هنگام رهایی از دست پادشاهانش به دست آورد.

علت این امر آشکار است زیرا عاملی که شهرها را بزرگ و با عظمت می سازد، سعادت انفرادی شهروندان نیست، بلکه خیر و رفاه همگان است و این موضوع مسلم است که خیر و رفاه همگان در هیچ جا به اندازه جمهوری ها رعایت نمی شود. هر آن کاری که در این کشورها آن جام می گیرد در راه مصلحت جمهور خلق است و حتی به فرض این که کار آن جام گرفته به ضرر یک یا چند نفر تمام شود باز شماره کسانی که از آن نفع برده اند به قدری زیاد است که همیشه می توانند ضرورت کاری را که آن جام گرفته، على رغم زیانی که عده معدود دیده اند، توجیه کنند. اما در کشوری که در آن شهریاری به تخت نشسته است که منافع خصوصی اش بطور کلی با منافع مردم تضاد دارد، درست عکس این قضیه اتفاق می افتد. حال آن که اقداماتی که در راه تأمین منافع کشور صورت می گیرد به ندرت با مصالح و منافع خصوصی آن شهریار می سازد. چنین وضعی به زودی منجر به پیدایش استبداد می گردد که کم ترین زیان آن جلوگیری از پیشرفت کشور در راه نیل به رفاه و سعادت است و در نتیجه رشد قدرت و ثروت کشور نه تنها متوقف می گردد بلکه رو به قهقرا می گذارد.»

در اینجا باید به تضادی بسیار مهم و جالب که بین اندیشه افلاطون و ماکیاولی در باره تاسیس امپراتوری و تصرف خاک های دیگران وجود دارد توجه داشت. در نطر افلاطون تمایل به کشورگشایی از علائم بیماری دولت محسوب می شد، چونکه یک دولت سالم (در نظر وی) هر آنچه را که لازم داشت خود تولید می کرد و محتاج به ربودن املاک و اموال دیگران نبود. اما همین علاقه به کشورگشایی در نظر ماکیاولی ، علامت و نتیجه طبیعی سلامت دولت محسوب می گشت.

از نظر ماکیاولی امپراتوری وسیعی که دولت باستانی روم در ایام جمهوریتش به دست آورد، حاصل و ثمره «فضیلت رومی» بود. بلاشک در این مورد نیز مثل تمام موارد دیگر که در آن پای اعمال انسانی وارد است رومیان برای موفقیت خود به کمک بخت و اقبال نیاز داشتند ولی ماکیاولی در رساله گفتارها این وظیفه را به عهده می گیرد که حقیقت مطلب را چنان واضح و آشکار توصیف کند که هر کسی به چشم خود ببیند که در تحصیل آن همه عظمت و فراخنای ارضی، فضایل رومیان تا چه حد بیش از بخت و اقبال آن ها تاثیر داشته است. دولت روم همه آن فتوحات را در درجه اول مدیون فضیلت است.

ناسیونالیزم و ماکیاولی

«در این دوران که ما زندگی می کنیم گویی زمانه چنین خواسته است که برای اثبات ارزش یک قهرمان ایتالیایی، کشور ایتالیا قبلآ به وضع ناگوار کنونی که در آن از عبریان بنده تر، از ایرانیان ستمدیده تر، و از آتنی ها پراکنده تر است، بیفتد و به کشوری تبدیل شود که نه حکم ران دارد نه نظم و در وضعی قرار گیرد که گویی زمانه او را مغلوب، از پا درآمده، غارت شده، از هم پاشیده، زیر سم ستوران افتاده، برای سرنوشتی تلخ، ۔ انقراض و نابودی - آماده کرده است.»

«زیرا اگرچه ممکن است تا امروز پرتوهای ضعیفی که به نور رستگاری شبیه بوده اند گاهگاهی در جبین این مرد یا آن مرد درخشیده و منتظران را به اشتباه معتقد کرده باشند که «مرد موعود» برای نجات ایتالیا در شرف ظاهر شدن است، پس از مدتی خود این مردمان به چشم دیده اند که همان مرد موعد از مسند قدرت به زیر انداخته شده است. و در نتیجه تکرار شدن این وضع، ایتالیا هنوز منتظر ظهور سرداری است که پای مردانگی پیش نهد، به غارت شدن سرزمین لومباردی، به گرفته شدن خراج ظالمانه از ناپل و توسکانی، پایان دهد و جریان بی پایان خون را از جراحات ایتالیا - جراحاتی که در نتیجه غفلت طولانی به زخم های تقریبآ التيام ناپذیر تبدیل شده است - بند آورد.»

«ما همه به چشم می بینیم که چگونه کشورمان با ناله و استغاثه از خدا می خواهد که کسی را برای نجات دادنش از چنگ این همه ستمگری های وحشیانه مامور کند. نیز می بینیم که مردم ایتالیا تا چه حد آماده و مشتاقند که زیر هر پرچمی گرد آیند به شرطی که فقط پرچمداری پیدا شود و آن پرچم را در میان مردم برافرازد. اما در حال حاضر کسی که شایسته این کار باشد سراغ نداریم جز شخص شخیصتان (روی سخن ماکیاولی با «لورنزو دومدیچی» معرف به «لورنس محتشم» است که کتاب شهریار نیز به وی اهدا شده است) که عضو دودمانی چنین مشهور و برجسته هستید، دودمانی که از حیث« فضیلت» و طالع نیک بر اقران و همگنان ممتاز و از عنایت کردگار و کلیسا که ریاست آن را به عهده دارید، برخوردار است. و شما ای امیر محتشم، تنها کسی هستید که می توانید عهده دار این کار بزرگ و نجات دهنده ایتالیا باشید، انجام این رسالت خطیر، برای بزرگ مردی مثل شما چندان دشوار نخواهد بود، زیرا همه این مردان گو که رجالی فوق العاده و در عصر خود بی همتا بودند ولی به هر حال جملگی انسان های عادی بودند و هیچ یک از آن ها فرصتی چنین بزرگ که اکنون در دسترس شماست، نداشتند. مسئولیتی که آن ها به عهده داشتند نه آسان تر از مسئولیتی بود که شما در پیش دارید و نه عادلانه تر. و خداوند هم به همان اندازه که یار و حامی آن ها بود یاور و پشتیبان شماست.»

«حقیقت این است که تاکنون میان ما کسی که راه و روش جدیدی بداند و آن را جانشین روش های پوسیده سازد پیدا نشده است و این خود معلول نقص روش های کهن در ایتالیا است. برای یک پیشوای جدید هیچ چیز به اندازه قانون ها و سازمان های نوین که مخلوق فکر و اراده اش باشند ایجاد شأن و افتخار نمی کند، زیرا این قبیل کارها موقعی که بر بنیانی محکم استوار و در قلمرو خود دارای عظمت باشند احترام و تحسین همگان را به سوی کسی که خالق و سازنده آن هاست جلب می کنند.

البته ممکن است که سرها ضعیف و ناتوان شده باشند، ولی ساق ها خوشبختانه هنوز قوی هستند و ما هر روز در جنگ های تن به تن، یا در کشمکش هایی که در آن عده معدودی شرکت دارند به چشم خود می بینیم که نیروی عقل، مهارت، هوش، عمل و فراست ایتالیائیان تا چه حد از آن دیگران برتر است. اما نوبت به ارتش ها که می رسد اثری از این صفات پدیدار نیست و علتش نقایصی است که در رهبران و سرداران آن ها وجود دارد. نتیجه این شده است که در تمام این مدت طولانی بیست ساله که در عرض آن جنگ های بسیار صورت گرفته، هر آن جا که ارتشی مرکب از سربازان خالص ایتالیایی قدم به میدان کارزار گذاشته است شکستش حتمی بوده است. قبل از هر چیز لازم است که کشور ما با سربازان و سپاهیان ملی مجهز گردد، زیرا هیچ سربازی از حیث شجاعت، ایمان و وفاداری به پای اینان نمی رسد.»

ماکیاولی به فن سپاهیگری و جنگ اهمیت می داد، آن را اولین نکته ای می داند که باید مورد توجه زمامدار واقع شود. شرط موفقیت زمامدار در تمام عملیات دانستن فنون جنگی است. قبل از هر چیز زمامدار باید یک سپاه قوی از اتباع کشور که خوب و مجهز و وفادار به دولت باشند تشکیل دهد. زمامدار با چنین نیرویی می تواند تحصیل قدرت نماید و کشور را بسط دهد.

ماکیاولی علاوه بر تشکیل سپاه ملی و نفرت نسبت به اشراف دارای حس وطن پرستی عمیقی است، میل و علاقه او به وحدت ایتالیا و حفظ ایتالیا از بی نظمی های داخلی و حملات بیگانگان بسیار شدید است. همچنین صراحت لهجه به خرج داده آن جام وظیفه نسبت به کشور را مقدم بر تمام وظایف دیگر شمرده است.

«هنگامی که موضوع نجات میهن مطرح است، لحظه ای درنگ روانیست که ببینیم چیزی قانونی یا غیر قانونی است، نجیبانه است یا بی رحمانه، پسندیده است یا شرم آور، بلکه با کنار نهادن همه ملاحظات دیگر، باید هر تصمیمی که زندگی کشور را نجات می دهد و آزادی آن را نگاه می دارد، تا به آخر دنبال کنیم.»

«افراد این سپاه موقعی که می بینند تحت فرمان شهریار خود می جنگند، افتخارات خود را زیر پرچم او کسب می کنند، و جیره و مواجب خود را از او می گیرند، آشکار است که وظیفه خود را بهتر و کو شاتر آن جام خواهند داد.

و تو ای امیر والاتبار، برای این که بتوانی از خویشتن در مقابل بیگانگان به نیروی «فضیلت ایتالیایی» دفاع کنی، نخستین قدمی که باید برداری همین است که خود را با چنین ارتشی مجهز سازی.

پس نباید اجازه داد این فرصتی را که بالاخره نصیب ایتالیا شده و نجات دهنده ای برای خود یافته مفت و رایگان از چنگ برود. و این شهریار با چه عشق و چه احترامی مورد استقبال قرار خوهد گرفت، با چه عطش انتقام، با چه وفاداری ثابت، با چه فدارکای بی ریا، با چه اشک های شوق، در آغوش منتظران فشرده خواهد شد، داستانی است که از عهده زبان و قلم من خارج است. کدام دروازه ای است که به روی چنین شهریاری بسته بماند؟ کدامند مردمی که حاضر به اطاعت از او نباشند؟ کدام حسادت است که بتواند راه رسیدن او را به مقصود سد کند؟ تسلطی که این وحشیان در حال حاضر بر سرزمین های ما پیدا کرده اند عفونتی است که مشام هر ایتالیایی را آزار می دهد. پس بگذارید که خاندان عظیم الشان شما این مسؤولیت بزرگ و پرافتخار را با تمام آن شجاعت ها و امیدها که از یک هدف عادلانه سرچشمه می گیرد قبول کنند تا این که کشور ما بتواند در زیر پرچم هدایتان به افتخارات گذشته نایل گردد.»

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید