امروز: چهارشنبه, ۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ برابر با ۰۸ رمضان ۱۴۴۲ قمری و ۲۱ آوریل ۲۰۲۱ میلادی
کد خبر: 276176
۳۰۴
۱
۰
نسخه چاپی

معرفی رمان مدار رأس السرطان | معرفی هنری میلر | بریده ای از مدار راس السرطان | مقاله جورج اورول درباره مدار راس السرطان

کتاب مدار رأس السرطان بر مبنای تجربیات خود میلر در پاریس نوشته شده است و زندگی فقیرانه و یأس آور قهرمان کتاب را در محله سن ژرمن و در میان گروه عجیب و غریب و بیگانه ای که از سرتاسر دنیا جمع شده بودند، شرح می دهد. هم اطاقی او بوریس، دوست نیمه دیوانه اش وان نوردن، گروه یکنواخت و خسته کننده زن هایی که همه دیوانه وار عاشق قهرمان کتابند! و پس از آن کتاب کم کم از نام ها تهی می شود و به خاطرات و شرح شخصیت های فراموش شده می پردازد

معرفی رمان مدار رأس السرطان | معرفی هنری میلر | بریده ای از مدار راس السرطان | مقاله جورج اورول درباره مدار راس السرطان

معرفی رمان مدار رأس السرطان

مدار راس‌السرطان یکی دیگر از ٰ۱۰۰ رمان برتر جهان است. جریان‌ساز و شجاعانه، یکی از سنگ بناهای ادبیات مدرن است که مخاطب را وادار به بازنگری در مورد مفاهیمی چون هنر، آزادی و اخلاقیات می‌کند. داستان این اثر که در پاریس دهه‌ی ۱۹۳۰ می‌گذرد، به نویسنده‌ای آمریکایی می‌پردازد که زندگی عجیب و غریبی در میان تن‌فروشان و هنرمندان دارد.

اولین اثر هنری میلر با نام مدار رأس السرطان، یکی از جنجال بر انگیز ترین و تأثیرگذارترین رمان های قرن بیستم است. مدار رأس السرطان، تعریف جدیدی از رمان مطرح نمود. داستان این اثر که در پاریس دهه ی 1930 می گذرد، به نویسنده ای آمریکایی می پردازد که زندگی عجیب و غریبی در میان تن فروشان و هنرمندان دارد. این اثر برای مدتی بیش از سی سال در آمریکا و انگلستان ممنوع بود، اما در فرانسه اجازه ی انتشار داشت از این کشور به کشورهای دیگر قاچاق می شد.

زمانی که مدار رأس السرطان برای اولین بار در سال 1961 در آمریکا به انتشار رسید، بیش از شصت مورد، شکایت از این رمان مطرح شد تا این که سرانجام، دیوان عالی ایالات متحده، آن را به عنوان اثری هنری پذیرفت و به این شکایت ها خاتمه داد. این کتاب جریان ساز و شجاعانه، یکی از سنگ بناهای ادبیات مدرن است که مخاطب را وادار به بازنگری در مورد مفاهیمی چون هنر، آزادی و اخلاقیات می کند.

مدار رأس السرطان به قول خود میلر «سفری شاعرانه است از اعماق تاریکی های ورطه ای هولناک (ایام دردآلود بین دو جنگ اول و دوم) به سوی سحلی طلایی». کوششی است برای رهایی از رنج و یأس و سرخوردگی نسلی که جنگ تمام آرمان ها و آرزوهایش را به تباهی کشیده بود. کتاب سال های مصیبت بار حوالی 1930 را نشان می دهد. زمانی که رکود عظیم اقتصادی، گرسنگی و فقر سرتاسر نیم کره غربی را فرا گرفته بود، این زمان دوره اوج انحطاط جسم و روح محسوب می شد، فاشیسم و نازیسم قدرت می گرفت و راه را برای جنگی به مراتب دهشتبارتر از جنگ نخست هموار می کرد.

کتاب مدار رأس السرطان بر مبنای تجربیات خود میلر در پاریس نوشته شده است و زندگی فقیرانه و یأس آور قهرمان کتاب را در محله سن ژرمن و در میان گروه عجیب و غریب و بیگانه ای که از سرتاسر دنیا جمع شده بودند، شرح می دهد. هم اطاقی او بوریس، دوست نیمه دیوانه اش وان نوردن، گروه یکنواخت و خسته کننده زن هایی که همه دیوانه وار عاشق قهرمان کتابند! و پس از آن کتاب کم کم از نام ها تهی می شود و به خاطرات و شرح شخصیت های فراموش شده می پردازد.

زندگی یک هندی بیگانه به نام نونن تیتی «نانان تاته» در نیویورک، داستان نیمه تمام مسافرت قهرمان کتاب به دیژون که به خاطر فقر و گرسنگی مجبور به قبول حرفه تعلیم و تربیت در یکی از مدارس شهر می شود و این موضوع او را تا لبه های ورطه جنون می کشاند.

معرفی هنری میلر

هنری میلر عمری دراز داشت، در سال ۱۸۹۱ در خانواده‌ای آلمانی تبار در آمریکا بدنیا آمد و درسال ۱۹۸۰ نیز در همین کشور درگذشت؛ کشوری که به شکلی بی‌امان آماج نقدهای تند و تیز او بوده است. در طول زندگی دوبار قصد تحصیل در دانشگاه را داشت که هر دو نا تمام ماند، دانشگاه او خود جامعه بود، زندگی درمیان مردم و مراوده با آدمهایی از نژادهای، مذاهب و طبقات مختلف اجتماعی برای دانشجوی دقیق و مستعدی مثل او نتایج درخشانی داشت که آنها را در لابلای کتابهایش می توان مشاهد کرد. اما در کنار این زندگی پرفراز و نشیب که گاه شکل کولی واری به خود می گرفت.

هنری میلر تشنه خواندن آثار ادبی بود. از کودکی این علاقه در وجود او بود و هرچه دم دستش می رسید می خواند. شوق خواندن در او که اوایل حتی شامل آثار سرگرم کننده و عامه پسند هم می شد، رفته رفته به سمت آثار کلاسیک و مهم ادبیات سوق یافت و به آشنایی او با اغلب آثار ادبی مهم جهان انجامید.

هنری میلر از غیرمتعارف‌ترین نویسنده‌گان هم‌عصر جورج اورول بود. وقتی جنگ‌های جهانی و رویارویی فاشیسم با کمونیسمِ شوروی و حتا شروع جنگ داخلی هسپانیه، خیل عظیمی از نویسنده‌گان هم‌دوره و حتا هم‌وطنش را مشغول خود کرده‌ بود، یعنی همان وقتی که ارنست همینگوی وداع با اسلحه را می‌نوشت و جان دوس‌پاسوس ماجراهای مرد جوان را به اتمام رسانده بود، آرام در گوشه‌یی به نوشتن می‌پرداخت؛ کنجکاوی نشان نمی‌داد و عضو هیچ دار و دسته‌یی نبود و از نظر سیاسی، کاملاً منفعل عمل می‌کرد. حتا وقتی جورج اورول نظرش را دربارۀ جنگ داخلی هسپانیه پرسید، پاسخ داد: «رفتن به هسپانیه، دیوانه‌گی محض است!»

سال ۱۹۳۱ در دفتر پاریس شیکاگو تریبیون و در بخش تصحیح مقالات مشغول به کار شد و مقالات بسیاری نوشت که همۀ آن‌ها با نام دوستش «آلفرد پرل» چاپ شد. سه سال بعد یعنی در ۱۹۳۴ اولین و مهم‌ترین رمانش را به نام راس‌السرطان در پاریس و نزد انتشارات اوبلیس» منتشر کرد، اما کتاب به این خاطر که حاوی کلمات و عبارات غیرقابل چاپ بود، تا سال ۱۹۶۱ در ایالات متحده اجازۀ چاپ نگرفت.

اجازۀ انتشار راس‌السرطان در امریکا از مهم‌ترین اتفاقاتی بود که در انقلاب جنسی ایالات متحده، نقش مهمی ایفا کرد. هنری میلر پس از راس‌السرطان آثار دیگری نوشت که بهار سیاه و راس‌البروج از مهم‌ترین‌شان است.

هنری میلر نه تنها نویسندۀ غیرمتعارفی بود، که «راس‌السرطان»، کتاب اولش هم غیرمتعارف از کار درآمد. هم از جهت لحن و به‌کارگیری کلمات و عبارات غیرقابل چاپ و هم از این جهت که نسبت به آثار دیگر نویسنده‌گان هم‌دوره‌اش، کتاب تازه‌یی به حساب می‌آمد و به قول معروف، جا افتادنِ آن نیازمند گذشت زمان بود.

بریده ای از رمان مدار راس السرطان

زمانی فکر میکردم در لباس آدمیت زیستن، رفیع ترین مرتبه ای است که انسان میتواند آرزوی رسیدن به آن را داشته باشد، ولی اکنون احساس میکنم چنین آروزوئی حکم نابود شدنم را در بر داشته است. امروز مفتخرم که اعلام کنم من یک انسان نیستم، که من متعلق به نژاد بشر و دولتها نیستم، که من هیچ ارتباط و هیچ کاری با مرام و اعتقادات و باورها و قواعد و اصل و اصول بشری ندارم. [در ابن متن منظور از کلمه بشر و انسان و آدمی، معادل کلمۀ انگلیسی"Human" است.] من هیچ ارتباطی با تاریخ فرسوده و کهنه و زنگ زدۀ نوع بشر ندارم ــــ من به کرۀ زمین متعلقم. این کلمات را در حالی با خود زمزمه میکنم که به بالشم روی تختخواب تکیه داده ام و گوئی از شقیقه هایم شاخهائی در حال روئیدن است.

در اطراف خود نیاکان به کژ راه رفتۀ خود را می بینم که در کنار تختخواب من میرقصند و پایکوبی میکنند؛ مرا تسلی میدهند؛ تحریکم میکنند؛ با زبان زهرآگینشان شلاقم میزنند؛ و با جمجمه های استخوانی در گوشه ای کمین کرده اند و به من لبخند و نگاهی از روی بدجنسی تحویل میدهند. من یک انسان نیستم. این کلمات را دیوانه وار با تبسمی خیال انگیز بیان میکنم و این حرف را تا ابد تکرار میکنم که من یک انسان نیستم.

در پس پردۀ کلماتی که مینویسم، تبسم و نگاه های بد جنس و جمجمه های استخوانی می بینم که در کمین نشسته اند: بعضی تبسمی ابدی بر لب دارند؛ بعضی تبسمی با لبهای تقریبا بسته دارند؛ بعضی فقط شکلکی از تبسم و لبخند بر لب دارند؛ و بعضی از لبخندها معنای پیش درآمد حوادث پیش رو هستند که همیشه اتفاق می افتند. واضح تر از همه اینها، من استخوان جمجمۀ خود را لبخندزنان و رقصان در باد می بینم که در کثافت و گل و لای غوطه ور میشود. من گل و لای خود را، مدفوع خود را، عصبان خود را، حالت خلسه و شوریدگی خود را با آن مدار سترگ هستی گره میزنم که در پنهان ترین زوایای روح و جسم ادمی جریان دارد. و ابن تهوع مستانه که ناخواسته و طلب نکرده بوده است بی وقفه در ذهن مردان و زنان نسل آینده جریان خواهد داشت؛ نسلهائی که در کاروانی خستگی ناپذیر و بی انتها بنام تاریخ نوع بشر از راه خواهند رسید.

پهلو به پهلوی نژاد بشر، نژاد دیگری از نوع بشر وجود دارد که نامشان غیر بشر است، یعنی هنرمندان. این نژاد انگیزه های ناشناخته را تحریک میکنند؛ بی روح بودن و احساس بیهودگی را از زندگی و انسان عادی بر می گیرند؛ زندگی را از شور و شوق و تب و تاب سرشار می سازند؛ و خمیر بی مایه را به نان و نان را به شراب و شراب را به شوق زندگی و شور حیات تبدیل میکنند. هنرمندان از ترکیب بیجان و مرده، از یک چیر بی ارزش و بی حرکت پدبده ایی بوجود میاورند که مسری و همه گیر است. من ابن نوع متفاوت از نژاد بشر، یعنی هنرمندان را می بینم که جهان را زیر و رو میکنند؛ همه چیز را واژگون میکنند؛ و با دستهای خالی به سوی خدای دست نیافتنی میشتابند.

می بینم که این گروه به هر دری میزنند تا محیط اطراف خود را بفهمند؛ به هر دری میزنند تا به انچه دست نیافتنی است دست بیابند؛ مثل یک حیوان زخم خورده نعره میکشند و هر چه در راهشان است میدرند و به خاک و خون میکشند که مسلما در حقانیت کارشان هیچ شکی نیست. البته هیچ مسیر دیگری برای دنبال کردن راه وجود ندارد. شخصی که از طایفه، یعنی نژاد هنرمندان است بایستی که قد برافرازد، سخن بیهوده را رها و دل و رودۀ خود پاره پوره کند. این عمل، عملی شایسه و بایسته است و خیلی ساده بگویم: هنرمند باید حتما این کار را انجام دهد. هر حرکتی که کمتر از خلق یک دورنمای وحشت انگیز، وهمناک، شورآفرین، خوف انگیز، سرمست کننده، ترسناک، تکان دهنده و آلوده کننده باشد قابل قبول نیست. معنایش این است که آن حرکت اصیل نیست و غیر واقعی است. و هر آنچه باقی میماند متعلق به انسان است. آنچه باقی میماند به زندگی و مرگ تعلق دارد.

اکنون از تبار و اصل و نسب خویش اگاهم و نیازی نیست که به فال بین و شجره نامه و اینطور چیزها رو کنم. البته کوچکترین اطلاعی ندارم که در ستارۀ بخت یا در تقدیر و سرنوشت من چه نوشته شده است. همینقدر میدانم که از نژادی بیرون جهیده ام که متغلق به بنیانگذارانی اسطوره ای است. مردی که بوسه بر لب بطری میزند، آدم معصومی که تازه میفهمد همۀ مردگان بوی تعفن میدهند، عصیانگری که در رعد و برق میرقصد، کشیشی که بر زشتی ها نفرین میکند، فناتیکی که کتابخانه ها را زیر و رو میکند تا آن کلمۀ جادوئی را بیابد، آری، مجموعه روح و روان همۀ این آدمها در من است. تشکیل دهنده و ساختار وجد و سردرگمی من همۀ این مواردی است که بر شمردم. اگر من یک غیر بشرم، دلیلش آن است که جهان من از ظرفیت انسانی خود لبریز شده یا بعبارتی دیگر، از مرزهای انسانی پا فراتر نهاده است. چونکه انسان بودن چیزی شده مثل احساس تأسف و سیه روزی که با حواس پنج گانه، یکسری اصل و اصول اخلاقی دست و پا گیر، سخنان تکراری و مبتذل، و یکسری "ایسم ها" تنگ و محدود و محصور شده است. من عصاره انگور را از گلویم پائین میریزم و از آن هشیاری و اگاهی (Wisdom) نصیبم میشود، اما هشیاری من از عصارۀ انگور نیست؛ سرمستی من هیچ ربطی به شراب ندارد.

دوست دارم گریزی به کوه های بی آب و علف، به کوه های رفیع و سر به فلک کشیده بزنم، کوه هائی که در آنجا انسان در انزوا از تشنگی و سرما میمیرد. میخواهم به جائی بروم که تاریخ زود گذر و ناپایدار است. مبخواهم در مکان و زمان سیر کنم؛ در جائی که نه انسان، نه حیوان، و نه گیاه وجود دارد؛ جائی که آدمی از تنهائی اشباع و سپس لبریز میشود و سرانجام دیوانه وار فریاد بر میاورد. من دنیائی میخواهم که در آن دنیا مردان و زنان و درختان ساکتند و سخن نمیگویند. دنیائی پر از رودخانه میخواهم، رودخانه هائی که انسان را به مکانهای مختلف میبرند؛ نه آن رودخانه ای که در افسانه هاست، بلکه آن رودخانه ای که آدمی را با مردان و زنان دیگر در جائی دیگر، با هنر، با مذهب، با گیاه و حیوان پیوند میزند؛ رودخانه ای که در آن انسان غرق شود؛ نه اینکه در اسطوره و افسانه و تاریخ مربوط به گذشته، بلکه در زمان و مکان غرق شود؛ من رودخانه هائی میخواهم که اقیانوس شوند، اقیانوسی همچون شکسپیر و دانته. بله!! بیائید اقیانوسهای بیشتری طلب کنیم؛ اقیانوسهای جدید که گذشته را به فراموشی بسپارد؛ اقیانوسهائی که تقسیم بندیهای جغرافیائی جدید شکل دهند؛ اقیانوسهائی که نابود میکنند و در عین حال آنچه را ارزشمند است حفظ میکنند؛ اقیانوسهائی که بتوان در آنها شناور شد و به سوی افقها و کشفیات تازه رفت.

شاید که ما به سرنوشتی شوم محکوم شده ایم و امیدی برای رهائی ما وجود ندارد ـــ هیچیک از ما. و اگر چنین باشد، چرا آخرین فریاد تکان دهنده را از گلو برنیاریم، چرا در جستجوی عصیانگری نباشیم، چرا فریاد ستیز سر ندهیم. دو دلی را رها کنیم! مرثیه و سرود عزا را رها کنیم! زندگینامه و تاریخ و کتابخانه و موزه را رها کنیم! بیائید مردگان را به حال خود رها کنیم. بیائید ما زندگان حول لبۀ این پرتگاه به رقص آئیم. ترنمی در آخرین دم حیات.

مقاله جورج اورول درباره رمان مدار راس السرطان

در این بین، «جورج اورول» نویسندۀ سرشناس انگلیسی رمان «قلعۀ حیوانات»، «راس‌السرطان» را خواند. اورول که ید طولایی در نوشتن مقاله داشت و از «راس‌السرطان» هم خوشش آمده بود، در سال ۱۹۴۰ مقاله‌یی نوشت به نام «درون نهنگ» که بعدها به شکل کتابچه‌یی منتشر شد. «درون نهنگ» به شناخت و مقبولیت هنری میلر نامتعارف در جامعۀ ‌ادبی آن روز بسیار کمک کرد.

«درون نهنگ» مقاله‌یی ‌است که در سه بخش نوشته شده. بخش اول آن، عمدتاً دربارۀ «راس‌السرطان» و ویژه‌گی‌های منحصر به فردی‌ست که میلر را از دیگر نویسنده‌گان هم‌دوره‌اش متمایز می‌کند.

بخش دوم، مقالۀ فضای سیاسی ـ ادبی و ذایقۀ مخاطبین روزگار میلر را بررسی می‌کند و در نهایت، بخش پایانی مقاله به استقلال فکری و نامتعارف بودن میلر می‌پردازد. «درون نهنگ» در اصل کوششی‌ست برای نشان دادن ویژه‌گی‌های خوب نویسنده‌ایی که تازه‌کار و جدی بود.

جورج اورول در بخش آغازین مقاله و درباره‌ی «راس‌السرطان» می‌نویسد: «وقتی برای اولین‌بار راس‌السرطان را باز کردم و کلی واژۀ غیرقابل چاپ در آن دیدم، فوراً از آن رو برگرداندم. فکر می‌کنم عکس‌العمل اغلب آدم‌ها هم همین باشد. به هر حال، پس از آن که چندی گذشت، فضای کتاب منهای جزییات زیادی، به طور عجیبی ذهنم را در برگرفت. سال بعد کتاب دوم میلر به نام «بهار سیاه» منتشر شد. در آن زمان، راس السرطان روشن‌تر از بار اولی که آن را خوانده بودم، در ذهنم بود. اولین احساسم دربارۀ «بهار سیاه» این بود که یک چیزی کم دارد؛ و این واقعیت که به هیچ وجه انسجام کتاب قبلی را ندارد. پس از گذشت یک سال چندین عبارت از «بهار سیاه» در حافظه‌ام ماندگار شد.

هر دوی کتاب‌ها از خودشان ردپایی در ذهنم گذاشتند و معلوم بود که از آن دسته کتاب‌هایی هستند که «دنیای خودشان را می‌سازند.» کتاب‌های این سبکی الزاماً کتاب‌های خوبی نیستند، مثل لاتاری یا داستان‌های شرلوک هولمز یا حتا کتاب‌ مسری «بلندی‌های بادگیر» یا «خانه‌یی با پرده‌های سبز». اما به هر تقدیر این کتاب رمانی‌ست که دنیایش را به شما می‌شناساند و به جایی که نقاط غریبش را برای‌تان آشکار سازد، به نقاط آشنای ‌آن می‌پردازد. مثلاً نکتۀ بسیار جالبی که دربارۀ اولیس وجود دارد، پیش و پا افتاده‌گیِ عناصر رمان است. البته در اولیس چیزهای دیگری هم پیدا می‌شود، به‌خاطر این‌که جویس به نوعی شاعر است و حسابی کرم کتاب دارد، اما تبحرش بیشتر در تکنیک نوشتن است… وقتی بعضی از عبارات اولیس را می‌خوانید، احساس می‌کنید که ذهن جویس و شما یکی است و انگار نویسنده همه‌ چیز را دربارۀ شما می‌داند، با وجودی که حتا اسم شما را هم نشنیده است و دنیای خارج از زمانی هست که شما و او در آن‌ هستید.»

جورج اورول در ادامۀ مقالۀ خود شاهکار «هنری میلر» را با رمان «اولیس» جیمز جویس مقایسه می‌کند و آن دو را از جهاتی شبیه هم می‌داند. شاید مهم‌ترین شباهت اولیس و راس‌ السرطان در بی‌پروایی نویسنده در به‌کارگری عبارات و واژه‌گانی‌ست که تا به آن روز در ادبیات رایج نبود و به‌کارگیری آن، وقاحت و زشتی محسوب می‌شد. همان عباراتی که جورج اورول به آن صفت «غیر قابل چاپ» نسبت می‌دهد. دیگر شباهت مهم این دو اثر در هم‌زادپنداری خواننده با داستان‌ است. اورول در این بین می‌نویسد: «هرچند هنری میلر از نظر کیفی به پای جویس نمی‌رسد، اما شباهت‌هایی با او دارد و البته نه در همه جا. چون آثار میلر یک‌دست نیست و گاهی به خصوص در «بهار سیاه» لغزش بیشتری به سمت لفاظی و دنیای آبکی سورریالیست‌ها دارد… احساس می‌کنید که نویسنده این را برای شما نوشته و با خود می‌گویید: آری این را دقیقاً برای من نوشته.»

به‌کارگیری الفاظ زمخت و «غیرقابل چاپ» در آثار میلر، توجه‌ »جورج اورول» را به خود جلب کرد. طوری که اورول قسمت بسیاری از بخش اول مقالۀ خود را وقف متقاعد کردن خواننده در ارزش این اثر می‌کند و در عین حال، تلاش می‌کند تا وجه ادبیِ این کاربرد را نشان دهد. اورول در این رابطه می‌نویسد: «خیلی از آدم‌ها، شاید بیش‌ترشان، دقیقاً همان‌طوری که در این کتاب آمده، رفتار می‌کنند و صحبت می‌کنند. شخصیت‌های راس السرطان با خشونت و زمختی‌یی صحبت می‌کنند که کاربردش در داستان نادر است، در حالی که در زنده‌گی عادی آدم‌ها کاملاً معمولی‌ست. من بارها و بارها این عبارات را در گفت‌وگوی مردم شنیده‌ام، در حالی که خودشان هم متوجه نبودند که چه‌قدر زمخت حرف می‌زنند.»

جورج اورول در ادامه می‌نویسد: «وقتی کتابی مثل راس السرطان منتشر می‌شود، خیلی طبیعی‌ست که اولین چیزی که مردم متوجه‌اش می‌شوند، رُک بودن اثر است.» جورج اورول از این جهت راس السرطان را با «سفر به انتهای شب» لویی فردینان سلین مقایسه می‌کند و اشاره می‌کند: «در هر دو کتاب از کلمات غیر قابل چاپ استفاده شده و هر دو تا حدودی اتوبیوگرافی‌اند و البته شباهت این دو همین‌جا تمام می‌شوند. سفر به انتهای شب کتاب هدف‌مند‌ی است، هدفش هم اعتراض به ترس، دلهره و بی‌معنایی زنده‌گی مدرن است، در واقع همان بی‌معنایی زنده‌گی.»

جورج اورول با اتمام این بحث به بخش دوم مقالۀ خود می‌رسد و در این قسمت به فضای ادبیِ سال‌های حدود بیست تا چهل میلادی می‌پردازد و تفاوت دیدگاه و تمایلات هنری میلر را با نویسنده‌گان هم‌دوره‌اش مطرح می‌کند. به گفتۀ اورول در آن ایام هر دسته از نویسنده‌گان گروه خودش را داشت و به کارهای خاصی مشغول بود. اورول به طور ناآشکار و ضمنی‌یی به گروه نویسنده‌گان نسل گم‌شده که شامل ارنست همینگوی، اسکات فیتزجرالد، جان دوس‌پاسوس، ازرا پاوند، تی.اس. الیوت و… می‌شد، طعنه می‌زند و معتقد است که در این ایام که هر گروه و دسته‌یی کار خودش را می‌کرد، دربارۀ جنگ می‌نوشت، گرایش‌های کمونیستی پیدا می‌کرد و تابع نویسندۀ خاصی می‌شد، هنری میلر تنها به نوشتن می‌پرداخت و به چیز دیگری توجه نمی‌کرد. وی در این رابطه در قسمتی از بخش دوم مقاله خود می‌نویسد: «البته اولین چیزی که درباره جمع نویسنده‌گانی که در بالا اشاره کردم، به نظر می‌آید، این نکته است که جمع آن‌ها در عین حال جمع هم نبود؛ چرا که خیلی از آن‌ها از این‌که با خیلی دیگر باشند، امتناع می‌کردند. لورنس و الیوت با هم خوب نبودند. هاکسلی عاشق لورنس بود، اما جویس از او خوشش نمی‌آمد.»

اورول تفاوت میلر با نویسنده‌گان هم‌دوره‌اش را در نکتۀ دیگری هم می‌بیند، به اعتقاد او اغلب قریب به اتفاق آن نویسنده‌گان به آینده بدبین بودند و از بدبختی و بی‌چاره‌گی حرف می‌زدند در حالی که هنری میلر از وضعیتش راضی بود و شکایتی نداشت و نویسندۀ خوش‌بینی به حساب می‌آمد. وی هم‌چنین به تب کمونیسم اشاره می‌کند و معتقد است در زمانی که تب کمونیسم، نویسنده‌گان بسیاری را گرفته و اسیر خود کرده بود، میلر بی‌تفاوتی نشان داد و بار دیگر از نظر سیاسی منفعل عمل کرد. به همین خاطر؛ بی‌تفاوتی هنری میلر نسبت به وقایع تاریخی و گرایشات سیاسی دوارنی که در آن زنده‌گی می‌کرد، او را از دیگر نویسنده‌گان متمایز کرد.

جورج اورول در ادامه و در بخش پایانی مقالۀ خود دربارۀ هنری میلر می‌نویسد: «[هنری میلر] در آثارش شما را از این‌که حیوانی سیاسی باشید، دور می‌کند و با دیدی فردی پیش می‌رود و کاملاً منفعل عمل می‌کند، نگاه مردی که فهمیده کنترل دنیا از دستش خارج است و آرزو می‌کند تا کنترل آن را در دست بگیرد.» اورول دربارۀ بی‌تفاوتی هنری میلر به وقایع تاریخی اطراف خود می‌نویسد: «به عنوان یک قاعده، نویسنده‌یی که علاقه‌یی به وقایع تاریخی زمان خودش ندارد، یا آن را نادیده می‌گیرد و یا با آن می‌جنگد. اگر آن را نادیده بگیرد، دیوانه است. اگر آن را درک کند و بخواهد با آن جنگ کند، احتمالاً این‌قدر باهوش خواهد بود که شکست را از قبل پیش‌بینی کند.»

جورج اورول مقالۀ خود را این‌طور به پایان می‌رساند: «با تمام کسانی که تا به حال راس‌السرطان را نخوانده‌اند، همدردی می‌کنم. با کمی هوش و با هزینه کردن کمی پول، می‌توانید آن را به‌دست آورید، حتا اگر از کل اثر یا قسمت‌هایی از آن متنفر شوید؛ برای مدت‌های مدیدی در ذهن‌تان ماندگار می‌شود. هم‌چنین راس ‌السرطان از جنبۀ دیگری نسبت به آن‌چه که اغلب اطلاق می‌شود؛ کتاب مهمی است. کتاب‌های مهم یا از این جهت مهم‌اند که اثر فوق‌العاده‌یی هستند یا از این جهت که در تکنیک نوآوری داشته‌اند. به هر حال، هیچ کدام از این دو مورد، دربارۀ راس السرطان صدق نمی‌کند.»

«درون نهنگ»، نمونه‌یی از مقالۀ موفقی‌‌ست که قصدش دقیقاً همین جملات پایانی نویسندۀ آن است؛ نشان دادن اهمیت هنری میلر. این که اهمیت هنری میلر؛ در به وجود آوردن مکتبی جدید در ادبیات جهان است. جورج اورول در عین حال با وجودی که در این کتابچه‌ تلاش کرده که اهمیت هنری میلر را نشان دهد، بارها به طور نامحسوس و ضمنی به این موضوع اعتراف کرده که اهمیت خیلی از آثار خوب جهان را نمی‌توان به زبان آورد، چرا که ممکن است آن را بخوانید و در وهلۀ اول متوجه اهمیت آن نشوید، اما وقتی یک‌سال یا حتا چندسال از خواندنِ آن می‌گذرد، ناگهان احساس می‌کنید که عباراتی از آن را به یاد می‌آورید، یا جملاتی از آن برای همیشه در ذهن شما ماندگار شده است. هنری میلر این‌گونه می‌تواند زنده‌گی شما را دگرگون کند.

  • منبع
  • مَد و مِه
  • روزنامه ماندگار
  • ایران کتاب

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید